هنر ایستادن در میانهٔ ویرانی (قسمت دوم)
سارایوو، ۱۴۲۵ روز برزخ: چگونه انسان در میانهٔ جنگ و بیثباتی معنا میسازد؟
آزاده مدنی

تصور کنید در شهری زندگی میکنید که رفتن تا نانوایی میتواند آخرین پیادهروی زندگی شما باشد. تکتیراندازها از تپههای اطراف خیابانها را زیر نظر دارند و هر عبور ساده میتواند مرگبار باشد. با این حال، در همان شهر، هر شب گروهی از مردم در زیرزمینها جمع میشوند تا فیلم ببینند، روزنامه منتشر کنند یا کلاس برگزار کنند. این تصویری از زندگی در سارایوو است؛ شهری که در جریان جنگ بوسنی، طولانیترین محاصرهٔ یک شهر در تاریخ مدرن اروپا را تجربه کرد: ۱۴۲۵ روز وضعیت «نه جنگ، نه صلح». تجربهٔ این شهر امروز به نمونهای مهم در مطالعهٔ تابآوری اجتماعی و روانشناسی بقا در شرایط بحران تبدیل شده است.
محاصرهٔ سارایوو در سالهای ۱۹۹۲ تا ۱۹۹۶ تنها یک درگیری نظامی نبود؛ بلکه نوعی خفگی تدریجی یک شهر محسوب میشد. ارتش صرب از ارتفاعات اطراف، شهر را با توپخانه و تکتیراندازها هدف قرار داده بود. آب، برق و بسیاری از مسیرهای تأمین غذا قطع شده بود. این همان وضعیتی است که میتوان آن را «برزخ جنگی» نامید: جنگی که پایان نمییابد و صلحی که هنوز فرا نرسیده است. در چنین شرایطی، شهروندان نهتنها برای بقا، بلکه برای حفظ معنا در زندگی روزمره تلاش میکردند.
در دل این وضعیت فرساینده، چند سازوکار مهم برای حفظ تابآوری روانی شکل گرفت. نخستین سازوکار، حفظ روایت و ثبت تجربه بود. روزنامهٔ «اُسلوبودنیه» که ساختمان اصلیاش نابود شده بود، انتشار خود را از یک پناهگاه زیرزمینی ادامه داد. سردبیران این روزنامه معتقد بودند کلمات همانقدر برای بقا ضروریاند که غذا. در سطح فردی نیز نمونهای مشهور وجود دارد: دفتر خاطرات زلاتا فیلیپوویچ، دختر نوجوانی که تجربهٔ زندگی در محاصره را ثبت کرد و بعدها به «خاطرات آنه فرانک سارایوو» معروف شد. نوشتن برای او تنها ثبت رویدادها نبود؛ بلکه راهی برای نظم دادن به آشفتگی ذهنی بود. در روانشناسی معاصر، این فرایند را «روایتسازی از تروما» مینامند؛ تبدیل تجربهٔ دردناک به داستانی قابل فهم که به ذهن انسجام میبخشد.
دومین سازوکار، بازآفرینی زندگی عادی در دل بحران بود. مدارس زیرزمینی تشکیل شد، کلاسهای آموزشی ادامه یافت و حتی در سال ۱۹۹۵ نخستین دورهٔ جشنوارهٔ فیلم سارایوو در یک سالن زیرزمینی برگزار شد. حدود ۱۵۰۰ نفر با عبور از خیابانهای زیر آتش تکتیراندازها به آنجا آمدند. برگزارکنندگان میگفتند هدف این بود که نشان دهند محاصره میتواند شهر را تخریب کند، اما نمیتواند روح آن را نابود کند. چنین فعالیتهایی نمونهای از ایجاد «نظمهای کوچک» در شرایط بینظمی بزرگ هستند؛ اقداماتی که حس کنترل و پیشبینیپذیری را به جامعه بازمیگردانند.
سومین سازوکار، اقدام جمعی و داوطلبانه بود. یکی از نمادهای مشهور مقاومت شهروندان سارایوو «تونل نجات» است؛ تونلی حدود ۸۰۰ متر که زیر باند فرودگاه شهر با دست حفر شد تا غذا، دارو و تجهیزات به داخل شهر منتقل شود. این تونل تنها یک مسیر لجستیکی نبود؛ بلکه پروژهای جمعی بود که به مردم احساس مشارکت در سرنوشت خود میداد. در شرایطی که افراد ممکن است دچار درماندگی شوند، مشارکت داوطلبانه میتواند حس عاملیت را بازگرداند.
امروز تجربهٔ سارایوو در بسیاری از مطالعات مربوط به تابآوری در بحران و مدیریت روانی جنگ بررسی میشود. این تجربه نشان میدهد که در شرایط «نه جنگ، نه صلح»، انسان لزوماً به راهحلهای بزرگ و فوری نیاز ندارد. آنچه اهمیت دارد، خلق معنا در مقیاس کوچک است؛ اقدامهایی که به زندگی روزمره ساختار و جهت میدهند.
در سطح فردی میتوان چند راهبرد عملی از این تجربه آموخت. نوشتن روزانه برای ثبت تجربهها و کاهش آشفتگی ذهنی، ایجاد فعالیتهای کوچک و منظم با دوستان یا خانواده، مشارکت در کارهای داوطلبانه و حفظ نظمهای سادهٔ روزمره مانند برنامهٔ خواب یا کار. چنین اقدامهایی ممکن است ساده به نظر برسند، اما از نظر روانشناختی نقش مهمی در بازسازی حس کنترل و امید دارند.
محاصرهٔ سارایوو نشان داد که تابآوری تنها به معنای تحمل رنج نیست. مردم این شهر با انتشار روزنامه، برگزاری جشنواره و حفر تونل، هر روز شکل کوچکی از زندگی و معنا را بازسازی کردند. در واقع آنها نشان دادند حتی در سختترین شرایط نیز انسان میتواند انتخاب کند که چگونه زندگی کند.
شاید پرسش اصلی در زمانههای بحران این نباشد که «آیا جنگ یا فروپاشی رخ خواهد داد؟». پرسش مهمتر این است: در همین وضعیت نامطمئن، ما چه معنایی میتوانیم بسازیم؟ پاسخ به این پرسش، نقطهٔ آغاز هر تابآوری پایدار است.