به منظره پشت پنجره اتاقم خیره شدم..نسیم خنکی میاد و صورتم رو لمس میکنه،انگار از موضوعی که تو دلم هست با خبره و حالا دست نوازشش رو روی صورتم میکشه..صدای مادرم و زن داداشم رو میشنوم که درمورد موضوعی باهم مشتاقانه حرف میزنن و از اینکه اینطوری باهم حرف میزنن خوشحالم کاش همیشه همینجوری بمونن..
صدای در زدن میاد..مادرم و هدی کوچولو پشت در بودن،طبق عادت هر روز رفته واسه من گل بچینه و من از اینکه انقدر منو دوست داره اشک شوق تو چشمام حلقه میزنه..مادرم یه گوشه وایساده بود و نگاهمون میکرد..میخندید.
دارم به اتفاق دیشب فکر میکنم..یه اتفاق بد که انتظارشو نداشتم و مثل اینکه یکی قلبم رو تو دستش فشار میداد،قلبم تیر میکشید..
یه ساعت طول کشید تا آروم بشم،درمورد این موضوع با کسی حرف نزدم ولی مادرم حدس میزد..چون خودشم و پدرم حال خوشی نداشتن..سعی کردم خودم رو به چیزی مشغول کنم تا فکر نکنم اما هر از گاهی در میزد و میرفت(منظورم این موضوع،این فکر بود که در میزد و میرفت)..
برای اینکه با خودم این موضوع رو حل کنم یه ساعت تو حیاط فقط راه رفتم..یاد قولهایی که به خودم داده بودم افتادم..یاد روزای سختم..نه امکان نداشت بازم تو حفره های سیاه بیفتم. [۱۳۹۷.۸.۱۷]