شاید برای آرمان سهرابی، از همان روزی که درِ اتاق بیمارستان را بستند و گفتند «تمام شد».
یا برای لیلا مرادی، از شبی که حلقهاش را در کشوی میز گذاشت و دیگر برنگشت سراغش.
و شاید برای نورا کاظمی، از همان لحظهای که آخرین پیام را نوشت و هیچ جوابی نگرفت.
فرودگاه آن شب، بیش از حد آرام بود.
آرمان، با کت تیره و چهرهای که بیشتر از سنش خسته به نظر میرسید، بدون عجله قدم برمیداشت.
ساعتش را نگاه کرد—
همان ساعت قدیمی با بند چرمی که سالها از دستش جدا نشده بود.
عقربهها حرکت میکردند… اما نه با نظمی که باید.
چند متر آنطرفتر، لیلا ایستاده بود.
دستهایش خالی بود، اما انگار وزن چیزی نادیدنی روی شانههایش افتاده بود.
به آدمها نگاه نمیکرد—
به فاصلهی بینشان نگاه میکرد.
نورا، کمی عقبتر، قدمهای نامنظمتری داشت.
گوشیاش را روشن کرد.
همان صفحه. همان پیام.
«دیگه نمیتونم.»
لبهایش تکان خورد، انگار میخواست چیزی اضافه کند—
اما دیر شده بود.
گیت، در انتهای راهرویی بود که نورش کمی سردتر از بقیه جاها بود.
پشت میز، زنی نشسته بود که بعدها، بعضیها او را خانم راد صدا زدند—
هرچند هیچکس مطمئن نبود این اسم واقعیاش است.
وقتی آرمان جلو رفت، زن فقط نگاهش کرد.
نه بلیط خواست، نه سوالی پرسید.
چند ثانیه.
بعد، آرام گفت:
«مدتهاست منتظرت بودیم.»
آرمان ابرو در هم کشید.
«اشتباه گرفتید.»
زن لبخند نزد.
«اینجا، اشتباهی وجود نداره.»
و اجازه داد عبور کند.
لیلا که رسید، زن کمی مکث کرد.
نگاهش روی دستهای خالی او ماند.
پرسید:
«هنوز هم فکر میکنی سبک شدی؟»
لیلا برای لحظهای نفسش برید.
اما چیزی نگفت.
فقط رد شد.
وقتی نوبت به نورا رسید، فضا انگار تغییر کرد.
خانم راد کمی به جلو خم شد.
اینبار، صدایش نرمتر بود:
«نورا کاظمی… مطمئنی؟»
نورا خشکش زد.
«شما اسم منو از کجا—»
«اینجا، همهی اسمها از قبل نوشته شده.»
نورا به گوشیاش نگاه کرد.
بعد، خیلی آهسته گفت:
«اگه برگردم چی؟»
زن سرش را کج کرد.
«برگشتن همیشه ممکنه… اما نه به همون نسخهای که ترک کردی.»
و بعد، بلیطی را روی میز گذاشت—
بلیطی که یک لحظه قبل، آنجا نبود.
داخل هواپیما، نور عجیبی جریان داشت.
نورا روی صندلی ۱۴A نشست.
کنار پنجره.
آرمان چند ردیف جلوتر بود.
و لیلا، درست پشت سر او.
هیچکدام به هم معرفی نشدند،
اما سکوتشان، شبیه سکوت آدمهای غریبه نبود.
انگار چیزی آنها را به هم وصل میکرد—
چیزی قدیمیتر از این پرواز.
آرمان دوباره به ساعتش نگاه کرد.
عقربهها… ایستادند.
در همان لحظه، صدای خلبان در کابین پیچید:
«ببخشید… این پرواز در برنامهی من ثبت نشده.»
چند نفر سر بلند کردند.
نورا به جلو خم شد.
لیلا چشمهایش را بست.
و آرمان، برای اولینبار، لبخند خیلی کمرنگی زد.
زیر لب گفت:
«پس شروع شد…»
اما این جمله را نه به خودش گفت،
نه به بقیه—
انگار به کسی گفت که هنوز وارد داستان نشده بود.
✍🏻 فرمانده سایه
نشریه دانشجویی مسیر🌱
| @masir_mazums | 🇮🇷