برف سنگین میبارید و سنپترزبورگ در مه فرو رفته بود.
نه از آن برف هایی که فقط زمین را سفید می کند—
آن برفی که صداها را میبلعد و آدم را با خودش تنها میگذارد.
نمیدانم خواب بود یا بازی ذهن؛ فقط یادم هست کنار رود نِوا ایستاده بودم و مردی را دیدم که بارها تصویرش را در کتابها دیده بودم.
اول فکر کردم اشتباه میکنم.
اما بعضی چهرهها را نمیتوان اشتباه گرفت.
نزدیک شدم.
گفتم: «شما… داستایوفسکی هستید؟»
سرش را آرام تکان داد.
نه با غرور، نه با تعجب—انگار این سؤال را بارها شنیده باشد.
گفتم:
«میتوانم چند دقیقه با شما صحبت کنم؟»
نگاهی به من انداخت،
کوتاه اما دقیق.
گفت: «تو اهل اینجا نیستی درسته.»
گفتم: «بله.»
او گفت: بگو برای چه اینجا آمده ای و با من چه کار داری؟
گفتم:
«من از زمانی میآیم که آدمها از آزادی حرف میزنند… اما بیشتر از همیشه اسیرند.»
نگاهش کمی تیزتر شد.
گفت:«اسیر؟
«اسیر چه؟»
گفتم:
«اسیر مقایسه. اسیر سرعت. اسیر چیزهایی که ندارند.»
صدای عبور اسبها روی سنگفرش پیچید.
چند لحظه سکوت کرد، بعد گفت:
«پس هنوز هم انسان رنج میبرد.»
گفتم:
«بله. اما رنج ما دیده نمیشود.
آدمها در ظاهر لبخند میزنند… و در باطن همه چیز را درونشان فرو میریزند.»
لبخند تلخی زد
گفت:
«رنج اگر دیده نشود، خطرناکتر است.
رنج آشکار انسان را وادار به فریاد میکند؛
رنج پنهان او را وادار به پوسیدن.»
گفتم:
«اما اگر کسی در فقر و نابرابری بزرگ شود، واقعاً آزاد است؟
آیا گرسنه هم مختار است؟»
اینبار مستقیم در چشمانم نگاه کرد.
«آزادی آسان نیست.
اگر وابسته به نان باشد، دیگر آزادی نیست—امتیاز است.
آزادی آن لحظهایست که میتوانی بد باشی… اما انتخاب نکنی.»
گفتم:
«در زمان من، خیلیها بدیشان را توجیه میکنند.
میگویند شرایط مجبورشان کرده.»
آهی کشید.
با لحنی غمگین گفت:
«چون حقیقت سنگین است.
تحمل اینکه بد بودهای… از تحمل گرسنگی هم سختتر است.»
باد سردی وزید.
گفتم:
«پس امید کجاست؟
در جهانی که فاصلهها با امکانات سنجیده میشود، نه با انسانیت؟
گفت:
«شاید اصلاً نباشد.»
«یا اگر هست… خیلی کوچکتر از چیزیست که تو دنبالش میگردی.
«انسان تغییر نمیکند.
فقط دروغهای بهتری برای خودش میسازد.»
سکوت کرد.
و آرامتر افزود:
«و آزادی…»
«آزادی چیزی نیست که انسان بخواهد.
چیزی است که از آن فرار میکند.»
میخواستم از آینده بگویم—
از جنگها، از انقلابها، از تنهاییهایی مدرن
اما ناگهان فهمیدم چیزی تغییر نکرده است.
فقط شکلها عوض شدهاند.
او پیش از رفتن گفت:
«به دوره خود برگرد.
و به آنها بگو آزادی ترسناک است—
و بیشترشان هنوز آمادهی آن نیستند.»
برف همچنان میبارید.
و من نمیدانستم
از گذشته بازمیگردم
یا از چیزی درون خودم فرار میکنم.