گاهی افکارمان و چیزهایی به آن میاندیشیم، آنقدر بزرگ و بیانتهاست و زمانی که به خودت بیایی میفهمی هیچ نمیدانی..
سردرگمی و به دنبال چارهای...با کسی هم نمیتوانی به راحتی صحبت کنی، بیشتر و بیشتر در افکارت گم میشوی..غرق میشوی در آن اقیانوس و درک مطالب رفته رفته برایت سختتر میشود..
گاه چیزهایی به ذهنم خطور میکند، که خود منرا هم شگفت زده میکند..و یک جمله در ذهنم تکرار میشود «مگر میشود؟»
این عظمت و زیبایی کار هرکسی نیست..ذهن انسان قادر به درک آن نیست..هیچوقت هم نبوده..
ما حیران و سرگردان، با ترس و استرس روزهایمان را میگذرانیم و به جای اینکه به فکر خودمان باشیم؛ خودمان را فدای شخص دیگری میکنیم..آیا تابهحال به این فکر کردهایم که ممکن است این حرص و جوش ما پشیزی برای کسی اهمیت نداشته و آن شخص با حالی آرام به زندگی خود ادامه میدهد..
ما خواه یا ناخواه به مسائلی بیاهمیت، اهمیت میدهیم و از درون خودمان را نابود میکنیم..چرخ روزگار میچرخد؛ و روزگار بیاهمیت به حال ما پیش میرود..آنقدر باسرعت که هرچقدر به دنبالاش بروی به آن نمیرسی..
گذر زمان با اینکه سخت است، اما به ما کمک میکند که فراموش کنیم و زندگی کنیم..
در این دنیای و پهناور و با عظمت..هیچچیز الکی وجود ندارد؛ «هیچچیز»
افکارمان مانند یک اقیانوس پهناور است، یا شاید هم مانند یک کیهان...

...