
در زمانهای گذشته وقتی میدیدم که میگن چقدر دنیای کثیفی شده، باورم نمیشد؛ چون در دنیای کوچیک خودم بودم، اما الان فهمیدمش...
دنیا در عین کثیف بودن، عجیب شده؛ آدمی، نمیتونه آدم دیگهای درک کنه و بعضیها انقدر به فکر خودشون هستند که دیگری رو نمیبینند و از احساسات اون شخص اطلاعی ندارند.
خیلی وقت نیست که متوجه شدم، همه مثل هم نیستند و قرار نیست همه اونجور که من رفتار میکنم، رفتار کنند...
با اینکه میدیدم و جلوی چشمم راه میرفتند، متوجه رفتارشون نمیشدم..
یک حس پوچی نسبت به این موضوع دارم؛ کسانی که برام عزیز بودند یک رفتار هایی رو از خودشون بروز میدادند که با خودم میگفتم «با گذر زمان درست میشه.» اما اینطور نبود...
گذر زمان هیچچیز رو حل نمیکرد..رفتار ها همانگونه که بود، مانده بود و گاهی بدتر میشد..
نمیدونم چرا انقد ساده بودم و خوشبین..گاهی اوقات زیادی بیخیال هم میشدم.
اما حالا اینطور نیست، نسبت به هر موضوعی واکنش نشون میدم و بیخود و بیجهت نگران میشم..قبلا بهتر بود، حرص و جوش زندگی را نمیزدم و در دنیای کوچک خودم بودم..
چرا گذر زمان اینگونه بیرحمانه تشر به آدمی میزند؟..
خیلی سخته، اینکه شخصی برایت عزیز باشد و دلت را بشکند...در ظاهر نشان نمیدهی، اما از درون متلاشی میشوی و آشوبی در دلت پدیدار میشود..
چه سخت است این روزگار...
صبر کردن و منتظر ماندن برای کسی که از حالت خبر ندارد..و تلخ است دوری...
به امید روزهای بهتر و دنیایی زیبا...
آرزوی دیدارت هنوز در دل من هست مِهر زیبای من...
هنوز باور دارم که میآیی، آرامش و ذهنی آرام را به من هدیه میدهی، خواستار این هستم که زودتر بیایی و دل آشوبم را آرام سازی...
