
زندگی یک سختی هایی رو در خودش داره که انسان ناتوانه در برابرش..در آن موقعیت دلش میخواهد که چشم ببندد و نباشد، چشم ببندد و نبیند...آن احساس شوم و عذاب آور از روح و تنش خارج شود...
اما زمان که میگذرد به آن موقعیت یا آن خاطره میپردازد و به این فکر میکند که چرا، چرا اینگونه خودش را آزرده است...؟
چرا بخاطر همچین مسئلهٔ پیش و پا افتادهای خودخوری کرده است..؟
ما از قبل از هیچ اتفاق زندگیمان خبر نداشتیم و الان هم نداریم...نباید بگذاریم این راه و تقدیر باعث بشود که روحمان متلاطم شود و آزرده خاطر شویم برای چیزی یا کسی...
اتفاق های بد یک روز میآیند و سریع از کنارت گذر میکند..سخت است، آن هم بسیار..اما چه میشه کرد عزیزه دلم..؟
زمان در حال گذر است و یکسال به سرعت برق و باد میگذرد؛ خاطره ها در ذهنت حک میشود، چه خوب باشد و چه بد..؛
اینها برایت تجربه میشود و بعدا باعث میشود در زندگیت پیشرفت کنی و مراقب باشی..
کاش انقدر خودت را اذیت نمیکردی و حرص این مسائل پیش پا افتاده رو نمیخوردی..کاش کمتر به سمت فضای مجازی میرفتی و در دنیای واقعی خودت میماندی؛ میدانی وقتی لبخندت را میبینم دلم آرام میگیرد، اما زمانی که ببینم ناراحتی، از ناراحتی تو من هم ناراحتم و در دلم وزنه سنگینی رو احساس میکنم...
هرکاری که باعث بشود تو خوشحال بشوی باعث خوشحالی من هم میشود..آخه تو کسی هستی که از بچگی من را میشناسی.
گاهی اوقات دلم میخواهد فرار کنم، اما چگونه میتوانم تورا تنها بگذارم و بین این آدمها تنهایت بگذارم..من میتوانم یک جوری از پس خودم بر بیایم، اما تو چی؟
درسته که گاهی اوقات جوری با حرفایت قلبم را میشکنی، جوری که تکه هایش را نمیتونم با دو دست جمع کنم...اما چه کنم؟ نمیتوانم تورا نبخشم..
شده باهم اشک بریزیم و از این باتلاق فرار میکنیم و باهم به سمت زیبایی ها میرویم..
من تا جایی که در توانم باشد، پشتت هستم..غصه هیچ چیز را نخور عزیزتر از جانم...
~حرف های ناگفتهای که سخت است که بتوان آن را بیان کرد و راحت بتوان با کسی درمیان گذاشت..تقدیم به همخون زیبای من~