ترس دارد، ترس از اینکه بفهمم از چشمت افتادهام و نور من از من ناراحت شدهای..شاید ناراحتی کسی آنچنان برایم اهمیت نداشته باشد، اما اگر تو از من ناراحت بشوی و از من رو برگردانی..من تمام میشوم.
من با یاد تو هنوز میتوانم به جلو قدم بردارم و دلم آرام باشد..خود من هم دلیلش را نمیدانم، اما تو آن روشناییای هستی که اگر از دستت بدهم..نابود میشوم.
گاه رفتارها و کارهایی از خودم بروز میدهم که میدانم از دست من خیلی زیاد ناراحت میشوی، عذرخواهم..درگیر وسوسه میشوم و آن گناه را میکردم..با اینکه عواقبش را میدانستم، اما باز انجامش دادم..
به تو قول داده بودم دیگر تکرارش نکنم، اما قلب من با ذهن من همخونی ندارد و هرکار که دوست داشته باشد، میکند..
ارادهام کم است...آنقدر کم که بعد آن ماجرا تمام مدت خودم را سرزنش میکنم و با خود میگویم «چرا این کار را کردم؟» میدانم که هرچقدر عذرخواهی کنم، کم است..
اما چه کنم؟ تو نور منی، کسی که فقط با فکر کردن به تو، در دلم شور و شوقی به وجود میآید که وصف نشدنیست..آنقدر زیبایی که کلمات در برابرت کم میآورند..نمیشود تورا توصیف کرد..چرا که تو خود نوری، نوری که میتواند هرکسی را به راه درستی هدایت کند و دل شخص با نام تو آرام میگیرد..
نمیدانم کی قرار است بیایی؟ و نمیدانم با بودنت چندین نفر از خوشحالی رو پا بند نمیشوند..
بدان شاید اولین نفر نباشم اما جانم را بخاطرت فدا میکنم و فدایت میشوم...تمام تلاش خودم را میکنم تا ارادهام زیاد شود و کارهایی انجام دهم که باعث خوشنودی و خوشحالی شما بشود.
امیدوارم عذرخواهی مرا بپذیری و با آمدنت دل همه را شاد کنی..ای نور من...و ای ولیِّعَصْر..~
