
صبحی پاییزی
هنگامهی سرود درختان
نوای یک آهنگ
مرا بیدار کرد
پنجره را گشودم
همان ترانهی آشناست
همان ترانهی قدیمی
همان زیبارو
مرا صدا میزند
مهربان ورد زبانش است
سالها مرا صدا زده بود
اما من
سالهاست خوابم
خوابی بس طولانی
دوستم بود
دوست دوران کودکی
هیچگاه مرا فراموش نکرده بود
اما من
خوابم عمیق بود
بالاخره مرا بیدار کرده بود
تاکنون چرا نمیشنیدم
خوشحال شدم
به سویش روانه شدم
مرا در آغوش کشید
مرا بوسید
دستانم را گرفت
مرا زنده کرد
بسیار زیباست
و بسیار مهربان
گفت با من بیا
شروع فصل عاشقی بود
به ابر گفت ببار
رقصیدن را آغاز کرد
مرا نیز با خود همراه کرد
جز او دیگر چیزی ندیدم
مرا غرق شادی کرد
فضا پر بود از عطر دل انگیزش
بسیار نورانی بود
سپس
آب را صدا زد
مرا به جریان رودخانه سپرد
مرا به دریاها رساند
نسیم را فراخواند
اوج گرفتیم
ستارهها مدهوش رقص گیسوانش شدند
ابرها را نوازش کردم
روحم را تازه کرد
دوباره سبز شده بودم
بزرگ شده بودم
مرا عاشق خود کرده بود
مرا فرصتی دوباره داد بود
مرا به خانه رساند
رسالتش را انجام داده بود
صدایش چیزی فراتر از زییایی بود
چیزی گفت و رفت
هیچگاه مرا از یاد نبری
پیشتر دنیا مرا وادار به از یاد بردنش کرده بود
اکنون دیگر شب و روزم، یاد اوست
یاد او، اشکهایم را سرازیر میکند
امید دوباره دیدنش
دیگر کلید را به من داده بود
دیگر فصلی تازه به رویم باز شده بود
مرا جاری کرده و به دریا رسانده بود
مرا پر پرواز داده بود
مرا عاشق کرده بود
کاش از همان اول عاشق بودم
کاش بتونم تا ابد عاشق بمونم
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴