ویرگول
ورودثبت نام
میم.سین
میم.سینسکانس‌هایی از یک من ناگفته‌مانده
میم.سین
میم.سین
خواندن ۳ دقیقه·۳ ماه پیش

سکانس‌هایی از یک منِ ناگفته‌مانده (۴)

هفت

زمانی که دلتون شکسته است و خون هست که خونتون رو می‌خوره، هیچی مثل نوشتن یه نامه به کسی که نمی‌تونین باهاش صحبت کنین نیست. 

برای غزل می‌نویسم:

کاشکی می‌تونستم ببینم چی توی سرت می‌گذره. کاشکی میشد زخم‌های قلبت رو مرهم می‌شدم یا نوشدارویی بودم برای بدحالی‌‌هات.

کاش نبودم و درد کشیدنت رو نمی‌دیدم. 

نمی‌دونم چرا، اما درد کشیدن تو به من منتقل میشه، حتی وقتی نه خبری ازت دارم و نه دوست داری منو ببینی دوباره. 

درد داره. دوست داشتن یه نفر دیگه اون هم خیلی زیاد، درد داره.

مثل این میمونه که یه تیکه از قلبم رو بریدن و داخل یه گاوصندوق گذاشتن و انداختن ته آب. 


دوست دارم با ترس‌هام روبه‌رو بشم. 

اون قول‌هایی که برای تغییر بهت دادم اما نتونستم همشون رو اجرا کنم. 

من یه آدم ضعیفم و اینو الان می‌دونم. 

قبل از شناختن تو فکر می کردم کسی‌ام اما الان می‌دونم که دیگه نمی‌دونم کی‌‌ام؟

انگار زلزله چند هیشتری منو از داخل تکون داده و غروری که سال‌ها روی هم جمع کرده بودم رو مثل انرژی انباشته‌شده‌ای به سطح خودآگاهم فرستاده تا من رو بیدار کنه. 

دیگه نمی‌تونم با آدم‌ها تلخ باشم. 

دیگه نمی‌تونم اخم کنم یا ناز کنم.

دیگه نمی‌تونم نقش بازی کنم یا خودم نباشم.

دیگه نمی‌تونم پرفکت باشم.

دیگه داشتن اون چیزهایی که می‌خواستم، هیچ فایده‌ای نداره و یا دلخوشی برام نمیسازه. 

دیگه انگار هیچی معنا ندارد یا هدفایی که میخواستمشون جذابیت قبل رو ندارن.

مثل این میمونه که سوار ماشین زمان شده باشم و الان پیری‌ام رو ببینم.

افتاده شدم. 


دیگه خبری از غرور جوانی نیست. 

مگه آدم چند بار می‌تونه خردشدن توسط کسی که دوستش داره رو تحمل کنه.

وقتی ناخواسته میشی، دیگه بودن خودت نیست که برات مهمه، بلکه تنها چیزی که می‌بینی اون چیزیه که نیست، که اون تویی. 

انگار یه حفره، کنده شده وسط سینه‌‌ام که ازش خط لوله گاز رد کرده باشن. قلبم یخ زده، و زمان برام وایستاده تو یه روز و یه ساعت خاص.

همون روز و ساعتی که آخرین بار دیدمت. 

چرا نمی‌تونم فراموش کنم؟ 

چون می‌دونم که نمی‌خوام تکرار بشه؟ 

یا اینکه، الان، می‌فهمم چیزی که ازش می‌ترسم «تنهایی» نیست بلکه تاریک‌ایه.

اینکه کسی خورشیدم نباشه و روشنم کنه. 

اینکه کسی نباشه تا آینه‌ام باشه تا بتونم نقص‌هام رو ببینم. 

اینکه کسی نباشه و من با زل زدن به ظلمتِ زندگی کور بشم و دیگه هیچ امیدی برای ادامه دادن نه ببینم و نه بخوام ببینم. 


پیش از این نمی‌دونستم بودن یه نفر چقدر می‌تونه به زندگی‌ام معنا ببخشه. 

پیش از این می‌خواستم تنها باشم و تنها بمونم. 

چون فکر می‌کردم کافی‌ام و هر چیزی که بخوام رو دارم.

اما الان یه حس ناکافی‌بودنی‌ای تمام وجودم رو گرفته که انگار به هیچ نحوی پاک شدنی نیست. 

که انگار من باهاش زاده شدم و بزرگ شده باشم.

احساس می‌کنم تا قبل از این به دنیا نیامده بودم، و تازه بعد از شناختن‌ات، تو دریچه‌های چشمام رو خیلی مهربانانه مثل یه مادر مهربون به دنیا گشودی.


می‌خواستم بگم: «ممنونم» اما این جمله فقط اشتیاق دیدنت رو چند برابر می‌کنه. 

می‌خواستم بگم: «ممنون که هستی» اما این غم‌ نبودنت را چند صد برابر میکنه.

می‌خواستم بگم: «ببخشید که نبودم وقتی تو برای من بودی» اما این جمله منو ویران می‌کنه. 

خیلی چیزها می‌خواستم بگم اما وقتی ببینمت می‌دونم که ساکت میشم و از درون میشکنم و هیچی نمی‌تونم بگم. زبونم بند میاد و خفه میشم. 

سکوت شاید زبان مَنه و بی‌کلامی رسم امانت داری چیزهایی که بهم یاد دادی. 


می‌ترسم که فراموشت کنم. 

می‌ترسم که صدا، رنگ و طعم تو برام بی‌اعتبار بشه. 

می‌ترسم. از خودم می‌ترسم. 

از اینکه از خودم متنفر بشم می‌ترسم. 

شدم مثل یه آدم بی‌کس و تنها در وسط بیابون که خورشید امانش رو بریده. 

تو خورشید منی شمیسا و خواهی ماند. 

نوری که تو به زندگی من تابوندی، 

و مهری که از قلب مهربانت با گرما به من منتقل کردی،

نه تنها گوشه‌ای از قلب من رو گرم نکرد، 

بلکه تمامیت من رو از هم پاشاند.

اوایل بهمن ۱۴۰۴ 

دوستافسردگیفقدانسوگ
۲
۰
میم.سین
میم.سین
سکانس‌هایی از یک من ناگفته‌مانده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید