
غَمَت دو چندان کرد غمم را دوستم
خَفَقان این ندا است که گلویم را شکافته
که بگویم: میفهممت
اما آنقدر مرد نشدهام که در مقابل غم دیگران
اشک از چشمانم جاری نشود.
من را ببخش که ضعیف هستم،
و به آدمها زود معتاد میشوم
سردی رخسارت
و آتشی که از آن گفتی
را با چشمانم از صدایت دیدم.
قلمت شعله میافروزد در دلم.
آنقدر در سکوت به سر بردهام.
که وقتی خانومی چون شما به من سلام میکند.
نگران میشوم.
که تا مدتها بعد شاید دیگر سلامی از کسی نشنوم.
بعد از رفتن برادرم
و انفصال من از والدینم
و خواهری که سرگرم خویش است.
گاهی احساس میکنم: «من تنهاترین آدم دنیا» هستم.
من را بابت زبان الکنم ببخشید.
فقط به دنبال همصحبتی بودم.
کسی که بتواند من را به دنیا وصل کند.
تلاش کردهام با آدمها صحبت کنم.
اما تنهایی من آنقدر عمیق است.
که پر کردن چاه چنین ژرفی
تنها از محدود کسانی ساخته است.
و خداحافظی
حتی پس از ساعتها
چنان سخت است که هر بار
برای رویپاماندن
از شدت دردش گسسته میشوم.
1405/02/16 - Wednesday - May 06, 2026 - 10 : 16 : 10 AM