ویرگول
ورودثبت نام
میم.سین
میم.سینسکانس‌هایی از یک من ناگفته‌مانده
میم.سین
میم.سین
خواندن ۲ دقیقه·۲ ساعت پیش

طاغوتِ یاقوتی

مدت‌ها از پارسی‌گویی، پارسی‌دانی و پارسی‌خوانی‌ام شرم داشتم.

نمی‌دانستم چه حسی باید به «عربی» داشته باشم.

دلم با تاریخ ایران بود و دوست داشتم فرزند ایران باشم. فرزندی پاک و نژاده، آماده و آراسته برای حفظ زبان و فرهنگ‌اش.

اما بارها به سُخره گرفته شدم به دلیل دوست داشتن فارسی. بارها امیدم را بیگانه و تصویری که از ایران داشتم را خاک‌خورده و منقضی شِمُردند.

ایرانِ درونِ من اما هر چند زخمی و خونین، دلش نیامد که قطعِ امید کند. با اینکه با خودش قهر کرد اما از فارسی دل نکند. نتوانست کاوه و فریدون درونش را فراموش کند. نتوانست از سیاوش، آریو و مهرداد دل بکند.

عاشق که باشی، جز آنچه و آن‌ کس که نوای آشنای دل تو را بنوازد، نخواهی دید و نخواهی شنید.

و اما دلم خون است از خونِ فرزندانِ ایران.

می‌دانم که خشم و نفرت روحم را آلوده خواهد کرد، پس به سویشان دست دراز نمی‌کنم.

نخواهم نوشید از جامی که روزگاری این کاهنانِ معبدِ آمون از آن نوشیدند.

به دلم شک افتاده است.

مگر می‌شود آدمی از راستی و عدالت و اخلاق سخن بگوید اما حتی چکه‌ای هم از آن بویی نبرده باشد.

چگونه می‌شود که افرادی دنبال‌رو چنین آدمانی می‌شوند.

سخنانِ کرم‌خورده و آفت‌زده‌شان چگونه ممکن است، به دل نشیند.

آدمی حتی اگر دلش کویر باشد و قلبش آفت‌زده، باز هم نمی‌تواند با هم‌نوع خود چنین کند.

داستانِ تکراریِ جماعتی خفته در خواب غفلت و سودجویانی سگ‌صفت که از خون هم‌وطن خود می‌نوشند.

چگونه پیوندی که بین ما فرزندان ایران جاری است را نمی‌بینند. چگونه می‌توانند با خون خواهران و برادرانم دوش بگیرند، و کسی یارای بازجویی‌شان را نداشته باشد.

حال و هوای کاوه را دارم. دل‌شکسته از مرگ 17 پسرم و پژمرده از حال ایران.

با تعجب این جمله در ذهنم تکرار می‌شود: « «از طاغوت می‌گفتند و خودشان شدند طاغوت یاقوتی.»

و وای که چه بسیار روزگار ما با فیلم Dune هم‌رنگ و هم‌پیرنگ شده است. حتی شخصیت‌ها هم مو نمی‌زنند.

ایرانخونفارسیپارسی
۱
۰
میم.سین
میم.سین
سکانس‌هایی از یک من ناگفته‌مانده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید