نمیدانم جریان چیست اما هر موقع به این شکل سقوط میکنم معمولا برای شروع، یه موزیخ خوب خیلی کمککننده است. تلگرام خدابیامرز که دیگر دردسترس نیست پس میروم سراغ بیلودی.
یکی از آلبومهای Lana Del Rey را باز میکنم و به طور معمول از Salvatore شروع میکنم. این آهنگ من رو یاد برادران سالواتور در vampire diaries میاندازد.
مگر راه دیگری هم هست. اگر فانتزی به کمک جوانهای ایرانی نیاید، دیگر فکر نکنم راه دیگری باشد.

ناقوس ساعت 15 دوباره به صدا درآمده است و من میدانم اگر از این ساعات باقیمانده تا شب استفاده نکنم، دوباره به نفرین صبحگاهی بازخواهم گشت. همان ساعاتی که دلم آشوب، انگشتانم پر از استرس و دریای دلم با امواج تنهایی به سینهام میکوبد.
صبحها برای من چونان زهرند و این را با تمام وجود حس میکنم. هر بار با بالا رفتن خورشید، نیروی بدنم رنگ میبازد و من در دنیایی بین خواب و بیداری پرسه میزنم. نه میتوانم کاری را به درستی به انجام رسانم و نه از من ساخته است که مثل آدم بخوابم. کابوسها با رونمایی خورشید شروع میشوند. برخلاف داستانها، شبهای من آرامتر از سحرگاهان است. اگر زندگانیام به دست خودم بود، حیوان شبانگاه میشدم.
دو بار دیگر ناقوس به صدا خواهد آمد، یکی ساعت 18 و دیگری ساعت 20 و بعد دیگر دوباره رو به افول میروم. البته نه افولی به مانند صبحگاهان بلکه از نظر انگیزه، باتریهایم کمی خالی میشود. وقفهی بین 21 تا 22 را برای دویدن گذاشتهام و معمولا ناقوس 22 تا 24 را برای کمی مطالعه سبک صرف میکنم.
دخترخاله و پسرخالهای دارم که از بچگی برایم اُسوه بودهاند و آنقدر خوبیشان چون پُتک در سرم کوبیده شده است که تا مدتها نمیدانستم اگر نمیخواهم به مانند آنها باشم پس باید «چگونه باشم؟».
نفرتی آغشته به عشق جان آدمی را پر میکند در چنین روابطی. آنقدر دوستشان دارم که برای نجات جانشان به زیر تریلی هم خواهم رفت. اما در عین حال هر بار که زیارتشان میکنم، شرمگین میشوم از وجود خودم. از اینکه مادرم چقدر آنها را دوست دارد اما من دوستنداشتنیام. اینکه چرا وجود من زندگی مادرم را اینقدر تباه کرده است؟ اینکه چرا من اضافیام و در این وسط اصلا من چه میکنم؟
با این افکار حس نفرتی نسبت به خودم وجودم را پر میکند، که دوست دارم خودم را به آتش بکشم. آنقدر تیره و بیرحم است که برای فراموشی، روی پوستم یخ میگذارم یا به پاهایم مشت میکوبم. چرا آخر اینقدر موجود ضعیفی هستم، که پس از سالها هنوز نمیتوانم با دوستنداشتهشدن کنار بیایم. اصلا چرا ذهن من اینقدر روی دوستداشته شدن حساس شده است؟ مگر مهم است آدمهایی باشند که دوستت داشته باشند؟
عقربهها در حال تکان خوردن هستند. اگر تمام این ساعات به دست من بود، دوست داشتم فقط بنویسم و بخوانم. اما با خواندن و نوشتن که نمیشود زندگی را گذراند؟
با خودم تکرار میکنم:
- باید مسئولیتپذیر بود.
- من مستحق داشتن زندگیای آرام که نوشتن و تدریس هستهی اصلیاش را تشکیل میدهند هستم.
- من نباید از جنگیدن دست بکشم.
- من نباید نوشتن را رها کنم.
- پتانسیلهای نهفته در درون من تنها نیاز به زمان برای آشکارسازی خود دارند.
- کمی فرصت به من بده تا خود را نشان بدهم.
- اینقدر عجول نباش.
- خواندن داستان و دیدن فیلم حالت را به جا خواهد آورد، اگر خموده و ملول هستی، با اجبار هم که شده «کتاب صوتی»ای را امتحان کن یا فیلمی انگلیسی ببین، خواهش میکنم.
- اتاقت را تمیز کن.
- ناامیدشدن عادی است اما دست کشیدن و خود را تباه کردن در ذات تو نیست.
- در مقابل زندگی «سیاهی» هم هست. گاهی شاید پر از «مرگ» شوی، در چنین لحظاتی به یاد داشته باش که به همان اندازه که زندگی در تو جاری است، مرگ هم در سینهات جای دارد.
وقتی سیاهی بر شانههایم مینشیند میتوانم حضورش را حس کنم. همچون فرشتهی مرگ که یونانیان آن را تاناتوس میخواندند، میتوانم او را ببویم و مرگ را که در من جان میگیرد، در آغوش بفشارم و پس بزنم.
در پرانتز اشاره کنم که خود(زیگموند) فروید در سال ۱۹۲۰ در کتاب خود با عنوان «فراتر از اصل لذت» (Beyond the Pleasure Principle) نظریه «غریزه مرگ» را مطرح کرد اما هیچ وقت از نام مستقیم «تاناتوس» برای توصیف آن استفاده نکرد. پیروان فروید این نام را از تاناتوس (Thanatos)، ایزد مرگ در اساطیر یونانی، برای این غریزه برگزیدند تا در برابر «اروس (Eros)» یا غریزه زندگی قرار گیرد.
در هنر کهن یونان، تاناتوس اغلب به صورت مردی جوان و زیبا با بالهایی بزرگ تصویر میشود. مردی که مشعلی وارونه (نشانه خاموشی زندگی) یا شمشیری در دست دارد. در روایات او مأمور گرفتن جان انسانها در زمان مقرر و هدایت آرام روح آنها به جهان زیرین (هادس) است. در نتیجه او قاتل نیست بلکه پایانِ طبیعیِ زندگی را رقم میزند.
صداها میشنوی اما به روی خودت نمیآوری، که دلباخته و نمکگیر چنین صداهایی هستی که به جریان ذهنت شعاع و قاعده میدهند. نمیگویم: «بیا من را ببین که چه برآمده و حلبیوار به امید چیزهای تازه خودم را کش و قوس میدهم، بلکه روزگار چیزی نصیبم کنم.» بلکه برای شیفتهکردنت برنامهها ریخته بودم در ذهنم که شاید یکیشان عملی افتد و من را از این آوارگی ذهن و روح خلاصی دهد.
خب شاید هنوز هم دیر نباشد تا دستهایم را رو به بالا کش و قوسی بدهم و ادای تازهازخواببرخاستهها را در آورم.
چه مریضی شومی است، علاقهبه کپی کردن دیگران.
آوارهام آقا. آوارهی آدمها و بازیهایی که با بدنهایشان به راه میاندازند. دیوانهکننده است. دستهایشان را که به سمت موهایشان میبرند تا طرهای را به پشت گوشهایشان برند. خمیازه میکشند و کسی را میخواهند که نازشان را بخرد. گوشهی لبشان را گاز میگیرند و انگار که میخواهند تنبیهات کنند، بیآنکه دستی به سویت برند، دلت را از صلیب وارونه آویزان میکنند.
بینیشان را به سمت راست کج میکنند و ادای خارشی را در میآورند که آنها را در مضیقه گذاشته است.
نمینالند اما به تنگ آمدهاند. از فروغ گوهر چشمانشان کاسته شده است و تو میدانی پژمردهاند.
آمدهاند به پیش تو که تو رامشگرشان باشی. برآشفته میکند دل را «از هم گسستن دوستی» را دیدن. شرمسار میشوی.
و همانگاه فکری به ذهنت میرسد.
۱: زنده است؟
۲: کی؟
۱: او دیگه. همانکه همش دربارهاش مینویسی.
۲: من دربارهی تصویر محرکی در قلبم مینویسم. آنکه یا آنچه که وامدارش هستم بیرونی نیست، بلکه ساختهی جهانی درونی است.
۱: پس صداها چه میشوند؟ صداها، رنگها و آن همه جلوه را از کجا میگیری؟
۲: آدمهای زندگیام.
۱: من هم جز گروهشان هستم.
۲: مزاح میکنی؟ (گوشهی لبش تکانی میخورد.)
خب پس چندان بیعرضه هم نیستم. اگر بتوانم از او خندهای بچکانم شاید حالش کمی بهتر شود.
در همان حال ناقوسی دیگر به صدا درمیآید. ساعت 17 سر رسیده است.

با خودم میگویم: «راهی نیست، بایستی بنویسم.»
پس رو به او میکنم، و میگویم: «با من مینویسی؟ قول میدهم حالت بهتر شود.»
و او که انگار پر از تلخی و آه است، بیچون و چرا با من همراه میشود.
و مگر دوایی بهتر از شعر هم هست. برایش بخشی از داستان رستم و اسفندیار (داستان موردعلاقهاش) را پخش میکنم.

ناقوس ۱۸ به صدا درآمده است و حال هر دوی ما بهتر است.
1405/02/21 - Monday - May 11, 2026 - 06 : 12 : 52 PM