
امروز بالاخره توانستم خودم را به بیرون خانه هُل دهم.
باورش برای خودم هم سخت بود.
نمیخواستم به مکانی تکراری بروم.
البته فرشتهی شانس هم بیتاثیر نبود. در اتوبوس خوابم برد، تا اینکه چشم باز کردم، و در کنارهی خیابان ساختمان دوطبقهای به نام «بوکلانچ» دیدم.
خب من تا به حال به این مسافت از خانه دور نشده بودم، آن هم به تنهایی و فقط به منظور تور کتاب.
قبلترها تور کتاب را فقط در انتشارات جنگل برای خودم برگزار میکردم اما چرا نه گفتن به تجربههای تازه.
خب قبلترها فکر میکردم اگر شما به مغازهای وارد میشوید حتما باید با دستپر خارج شوید چون زشت است.
اما به دلیل شیبِ اقتصادی کشورمان که از هندوانه هم شیرینتر است، سهچهارسالی میشود که تمام عقاید پیشین را در یک پلاستیک زباله جای داده، گِرِهای خوشگل و ظریف اجرا نموده و از دست عقایدی پوسیده خلاص گشتم.
بیشتر از سه ساعت زمان را به نحوی انگار از دست داده باشم، اما این بار حس خوبی دارم.
خودم را متقاعد کردم که:
«میدانی گاهی برای حال خوبت باید زمان صرف کنی. باید بگذاری، به کلهات کمی هوا بخورد، تا قدر زمان مطالعه و این سنی که در آن هستی را بیشتر بدانی.»
در کتابفروشی بحث کوتاهی هم با دو خانم مسئول فروش بر سر آثار نویسندههای فرانسوی مثل ژانتولی و میشل فوکو داشتم.
من تنها به یک دیالوگ نیازمندم.
و عجیب است که یک گفتگویِ حتی کوتاه بر سر آنچه خواندهای چقدر میتواند حالِ آدمی را جای بیاورد.
کشف امروز من این است:
آدمها معجزهاند. تنها کافی است به معجزهای که در درون هر یک نهفته مانده است پی ببری، تا عاشقشان شوی.
1405/02/30 - Wednesday - May 20, 2026 - 07 : 00 : 29 PM