
میگفت: «خدا تَقاص جَوونامونو پَس میگیره.»
اما از کی؟ اصلا مگه میشه گلبرگِ لالههای پرپرشده رو باز به هم پیوند زد؟ وقتی جوونهای مردم به دست خودی سَلاخی میشوند یا برای سلاخی شدن به جبههای در مقابل دشمنِ فرضی فرستاده میشوند، چجوری میخوای حفظشون کنی.
جوونی که 20 سال طول کشیده تا به این نقطه برسه که روی پاهای خودش بایسته، حالا یا شَلاش میکنید یا کور یا پارهپاره.
امام حسین هم با دشمنانش این طوری برخورد نکرد که شما با هَموطنانتون برخورد میکنید.
ببخشید! ولی خواهشا یکی مفهوم اینترنت پرو رو برای من توضیح بده.
مگه قرار نیست اینترنت همگی ما رو به هم وصل کنه، پس این چه صیغهای دیگه.
اینترنت رو هم فروشی میکنید یا فقط اختصاص میدید به سوگلیهاتون.
آخه تبعیض هم یه حدی داره. پس شرم و حیاتون کجا رفته؟
سکس، مذهب و سیاست رو کردید حوزهی استحفاظیتون.
حالا دیگه به اینترنت هم رحم نمیکنید.
آخه آدم چقدر باید بیشرم و حیا باشه.
دونهدونه از دوستام گرفته تا داداشم از ایران رَفتن و من نشستم امیدوار به امید اینکه قراره همه چی یه روزی آروم بشه، درست وبهتر نه، فقط آروم و ثابت.
مامانم میگفت: «فروشندهها کلاهبردار شدن و قیمتِ رویِ کالاهای جدید رو عوض میکنن به قیمت لحظهای.»
خب میگی چی کار کن؟
اگه با قیمت جدید که داره لحظهای تغییر میکنه نَفروشَنِش که نمیتونن جنس جدید با قیمت بالاتر بخرند با قیمت جدید.
اصلا مگه ایران به جز مَردُمشه.
پس چرا فقط به گروهی خاص از مردم در همهی امور توجه میشه. پس بقیه چی؟
نخود تشریف دارن یا چغندر؟
میگن :
«ریشه فساد در جهالته و جهالت ریشه در خرافات دارد.»
یکی میشه به من بگه، خرافات در این کشور از کجا ریشه میگیره؟
دروغ نیست که به طور میانگین 60% تا 70%دانشجویان ارشد دانشگاههای خوب مهاجرت میکنند از ایران.
(تازه این آمار رسمی وزارت علوم است.)
فکرش رو بکن، از تراکم ژنتیکی یه ملت اکثر ضریبهوشیهای بالای ۱۲۰ را دستچین کنی و به بیرون بکشی، چی میمونه؟ کی قراره کمک کنه تا چرخهای این مملکت بچرخه؟
در بخشی از رمان «همنوایی شبانهی ارکستر چوبها» رضا قاسمی مینویسد:
راستش، من تصمیم گرفته بودم همه چیز را بگویم. دست خودم نبود که یا یک تشر رنگم میپرید و با یک سیلی تنبانم را خیس میکردم. این طور بارم آورده بودند که بترسم. از همه چیز. از بزرگتر که مبادا بهش بربخورد؛ از کوچکتر که مبادا دلش بشکند؛ از دوست که مبادا برنجد و تنهایم بگذارد؛ از دشمن که مبادا برآشوید و به سراغم بیاید.
یکی میگفت: منه در میان راز با هر کسی که جاسوس همکاسه دیدم بسی.
یکی میگفت: مکن پیش دیوار غیبت بسی کز پسش گوش دارد کسی.
یکی میگفت: ...
یکی میگفت: مکن خواجه بر خویشتن کار سخت
راحتتان کنم، همهاش نصیحت بود؛ همهاش نهی؛ هیچکس هم نگفت چهکار باید کرد.
یکی هم که از دستش دررفت گفت: «ای که دستت میرسد کاری بکن – پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار» و بالاخره نگفت چهکار. اینطور بود که هیچ چیزی یاد نگرفتم؛ ازجمله مقاومت کردن را.
خواستم در جوابش بگویم: «من هم.»
اما چه میتونستم بگم.
ایران و ایرانی را دشمن هم کرده و در رویمان هرهر میخندند و شعارهای آرمانطلبانه میدهند.
آخر مگر میشود با آرمان شکم را هم سیر کرد.
طبق آمار سازمان ملل 45 میلیون نفر در ایران در خط فقر و گرسنگی به سر میبرند، یعنی بیش از نیمی از ایران.
آنچه که در شوروی سابق اتفاق افتاد در حال تکرار است، و واضح است که تاریخ تکرار میشود.
سیستم گولاگ و فاجعه چرنوبیل کافی نبود، که درسی رقم بزند بدون نیاز به تکرار.
چرا آخر آدمی درس نمیگیرد از تاریخِ اعمالِ خویش؟
برای خواندن بیشتر در این باب شما رو به سه جلدی «مجمع الجزایر گولاگ» نوشتهی «الکساندر سولژنیتسین» ارجاع میدهم که به تازگی توسط نشر مرکز ترجمه شده است.
1405/03/02 - Saturday - May 23, 2026 - 04 : 18 : 41 PM