
به خداحافظیِ تلخِ تو، سوگند
که دلم رام نشد.
که رازِ این تبِ چندِ ساله بر من فاش نشد.
که ندیدم مِهری و نچشیدم زَهری
اما هر نفسم خار و هر قدمم تیغ بِشُد.
چشم بَستم و گوش کَر کردم.
که مبادا دلم عاشق و گرفتار شود.
اما نفست یا قلمات رسوایم کرد.
کاشت بغضی در گلو و زخمی نَژَند بر انگشتانم.
که هر چه که کردم،
این دل بعد از صدای تو دیگر دل نشد.
نباشم گلهمندِ دوستان
که هر ظلم اگر شد و هر جفا که دیدم.
محتذر من بودم اما این دل رام نشد.
چون طرد شدم، ناخواسته شکستم.
که این دل دگر ترمیم نشد.
آیینهای باشد مرا
چون نگونساران گُلرخ
که گر گفتم دلی دارم سوخته و لبی دوخته
شاهدم باشد به پیش چشمان شما
1405/02/16 - Wednesday - May 06, 2026 - 09 : 57 : 41AM