
به نظر ایشون من یه کمی قاطی داشتم. یعنی از همون اول فکر میکرد که منِ مادربهخطا یه جای کارم میلنگه. والا به خدا اگه من آتویی دست این سوسمار داده باشم.
که چی؟ حالا فکر کرده اصلا کیه؟ یه جوری برخورد میکنه انگار کل دنیا دست ایشونه.
مگه من گناه کردم که آدم به دنیا اومدم. چرا اینقدر از من انتظاراتتون آخه اینقدر بالاست؟
اصلا به دَرَک. همواره وقتی نتونستی کاری بکنی، همه رو یه راست بفرست به دَرَک. عیبش کجاشه؟
نمیتونم بذارم همه به سرتاپام بِریناَن و من هم تماشاشون کنم که.
اصلا «غم دیروز واسه دیروز، غم امروز واسه امروز» شعار منه. باید present باشی. نمیشه هَمَش درگیر عذابوجدان خودت را لای دستمالکاغذی بپیچی بلکه آن بالایی شاید رحمتی کنه.
اصلا بیخیال اون بالایی. آره، بهش نیاز نیست هَمَش فکر کنی. همین زندگی الان جهنمه واسَمون، دیگه جهنم که بدتر از این نمیشه که.
میخوام راه بِرَم با هندزفری تو گوشم با یه پلیلیست جدید از Madgal که با Banafsh شروع میشه. هستی یا نه؟
چرا نمیخوای با من باشی؟
چرا از دست این تَعَصُباتی که خِرِمون رو گرفتن خلاص نمیشی؟
اگه دنبال غلطگرفتنی، بِدون، مَن خود غَلَطَم.
شادی مثه یه گُله، که عمرش اینقدر کوتاهه که باید حواست باشه هر لحظه آخرین لحظهاش نباشه.
پس اگه میخوای با من همراه شی، شاید وقت این باشه که یه کمی بیدار شی.
که ببینی دنیا اونقدرها هم که فکر میکنی، قطبیده نیست. سیاه و سفید معنا نداره.
اصلا هیچی معنا نداره، تا زمانی که تو بهش معنا میدی.
ببین من و تو زخمیایم. من و تو نخواستیم که دنیای ما این شکلی بشه.
تا یه حدی کمیاش دست ما بوده و مقدار زیادیاش نه. پس چرا باید حسرتِ گذشته رو بخوریم، وقتی طاعون داره تک تک آدمای دور و برمون رو از پا درمیاره.
میگن:
«درد وقتی از یه حدی میگذره، به نقطهای میرسه که دیگه هیچی حس نمیکنی و سِر میشی. و این همون نقطهایه که قراره درد بیمعنا بشه.»
من و تو این نقطه رو گذروندیم اما به پایان هفتخان نرسیدیم، پس حتمن این تَهِش نبوده.
شاید ما هم تازه مثل رستم رسیدیم به خان پنجم و این دیو سپیدی که باهاش روبهرو هستیم، چنان ما رو به خوف انداخته که اصلا فکر به ادامهی مسیر برامون غیرممکنه.
و خودت بهتر از من میدونی که وقتی طاعون یه جامعه رو در خودش هَل میکنه، مردم دیگه حتی به صورتهای یکدیگر هم نگاه نمیکنند. ذات طاعون اینه.
طاعون آدمارو نقاببهدست میکنه.
اینکه مجبوری حتی به مادر و پدرت هم دروغ بگی، برای فامیلاتون نقشبازی کنی و گاهی خودت رو به طور ناخودآگاه آدمْ خوبه جلوه بدی، فکر میکنی عادیه.
اینا علائم یه طاعون بزرگه.
به نظرت یه جامعه مریض که به وسیله خرافات و دروغ بقای خودش را تامین میکنه، چند وقت میتونه دووم بیاره؟ ها؟
اگه یه خشم غلیط درون خونت دویده و چشمات رو قرمز کرده،
اگه از بازیکردنِ نقشِ فرزندِ ناخَلف خسته شدی و آهات رو قورت دادی،
و اگه دوست داری مثل زیبای خفته به یک خواب طولانی بری،
همهاش از نشانههای اولیه یک طاعون فراگیره.
تو با مریضی چشمدرچشمی که نسلبهنسل نابود کرده و جلو اومده.
اما به نظرت طاعون فکر اینجاش رو کرده بوده؟
ما متولدین 2000 (دهه هشتادیها) ما آغازگر یه خونِ تازهایم. ما مژدهی ریشهکن کردن طاعونی را تو خونمون داریم که برای صدها سال مثل خونآشام از ما تغذیه کرده.
1405/03/01 - Friday - May 22, 2026 - 05 : 22 : 29 PM