
مرض اولم اینه که اضطراب اجتماعی دارم. مرض دومم اینه که «کِرم ارتباط» دارم! و مرض سومم اینه که تمام تلاشم رو میکنم به اونایی که مثل خودمن راهکار بدم تا نپوسن کنج اتاقشون و لذت زندگی رو از خودشون نگیرن!
دکترا و اینا هم ندارم، ولی روم زیاده و براتون نسخه میپیچم. حریم خصوصیِ مریض هم حالیم نیست؛ کلاً عمومی کارم! یا تو جمع حرف میزنی، یا تو خفا حرف نزنی بهتره!
اصلاً برای همین معلم شدم. از همون اول با درِگوشی حرف زدن مشکل داشتم. نه که فکر کنین از اول فاش میگفتم و از گفتهی خود دلشاد بودما! نه بابا… اولش اصلاً حرف نمیزدم!
بعدها فهمیدم اینکه آدم تواناییش رو داشته باشه حرفش رو بزنه، خودش یه جور دفاع از حقه (اینجا بود که حقوق خوندنم به دردم خورد). بعدتر فهمیدم اینکه آدم توانایی اینو داشته باشه حتی با اونایی که باهاشون هیچ حرف مشترکی نداره هم گفتگو کنه، مصداق بارزِ گرفتنِ حقه؛ حقی که از دلِ ارتباطات نصیبت میشه.
عجالتاً تو این پست از بارِ علمیش میگذریم؛ اما چون امروز ۱۲ اردیبهشته، روز معلم رو به همهی معلمها تبریک میگم. خدا رو هم شکر میکنم که تونستم ۱۴ سال این تجربه رو داشته باشم که برای نسلی معلمی کنم که از دنیای من خیلی دورن؛ تجربهای که باعث شد کلی ازشون یاد بگیرم.
امضا: مهرنوشِ طبیب!