هر بزرگی که در عرصه ای صاحب نظر است، "استاد" گویند و بزرگی فرمود: به من استاد نگویید! استادخداست. به شهادت مصرع "آنچه استاد ازل گفت بگو می گویم"

سالهاست معلمی را شروع شاگردی خویش می دانم. اما شاگردی که بدون پرداخت حق التدریس از صدها دانشجو آموخته است. چرا معلمان بایستی شهریه بپردازند؟ وقتی معلمی ظرف خود را خالی می کند و هر نکته ای را در هنگام تدریس به محک افکار می گذارد، خود نیز ابعاد جدیدی از آن موضوع را کشف می کند و از سویی "خرد جمعی و ظرایف ارتباطی" را با نگاه والاتری در می یابد.
این کلاس درس کیست؟ قطعا درسی برای مدرس!
حتا استاد ازل نیز نعمت و قهر و رنج و عتاب و محبت و ... را بذل می نماید، تا شاگردان هوشمند را خوف و رجا و رضا و توکل بیاموزد.
این دعوی را حافظ شرح نمود: "مراد دل ز که پرسم که نیست دلداری / که جلوه نظر و شیوه کرم دارد" و آنرا ابوسعید ابوالخیر زیست.
«نقلست که رئیس بچهای را به مجلس ابوسعید گذر افتاد. سخن وی شنید؛ درد این حدیث دامنش گرفت توبه کرد و زر و سیم و اسباب مبلغ هرچه داشت همه در راه شیخ نهاد تا شیخ هم در آن روز همه را صرف درویشان کرد و هرگز شیخ از برای فردا هیچ ننهادی پس آن جوان را روزه بر دوام و ذکر بر دوام و نماز شب فرمود و یک سال خدمت مبرز پاک کردن(توالت شستن) فرمود و کلوخ راست کردن(...) و یک سال دیگر حمام تافتن و خدمت درویشان ویک سال دیگر دریوزه فرمود و مردمان به رغبتی تمام زنبیل او پر میکردند.
از آنکه معتقد فیه بود بعد از آن بر چشم مردمان خوار شد و هیچ چیز به وی نمیدادند و شیخ نیز اصحاب را گفته بود تا التفات بدو نمیکردند و او را میراندند و جفاها میکردند و با وی آمیزش نمیکردند و او همه روز از ایشان میرنجید اما شیخ با او نیک بود.
بعد از آن شیخ نیز او را رنجانیدن گرفت و بر سر جمع سخن سرد با او گفت: و زجر کرد و براند او همچنان میبود.
اتفاق چنان افتاد که سه روز متواتر بود به دریوزه رفت و مویزی بدو ندادند و او درین سه روز هیچ نخورده بود و روزه نگشاده بود که شیخ گفته بود که در خانقاه هیچش ندهند؛ شب چهارم در خانقاه سماع بود و طعام های لطیف ساخته بودند و شیخ خادم را گفت: که هیچش مدهید و درویشان را گفت: چون بیاید راهش مدهید.
پس آن جوان از دریوزه باز رسید با زنبیل تهی و خجل و سه شبانروز گرسنه بود وضعیف گشته خود را در مطبخ انداخت راهش ندادند. چون سفره بنهادند بر سر سفره جایش ندادند او بر پای میبود و شیخ و اصحاب در وی ننگریستند. چون طعام بخوردند شیخ را چشم بر وی افتاد گفت: "ای ملعونِ مطرودِ بدبخت! چرا از پی کاری نروی؟"
جوان را در آن ضعف و گرسنگی بزدند و بیرون کردند و در خانقاه در بستند.
جوان امید به کلی از خلق منقطع کرده و مال و جاه رفته و قبول نمانده و دین بدست نیامده و دنیا رفته به هزار نیستی و عجز در مسجدی خراب شد و روی بر خاک نهاد و گفت: "خداوندا تو میدانی و میبینی چگونه رانده شدم و هیچ کسم نمیپذیرد و هیچ دردی دیگر ندارم الا درد تو و هیچ پناهی ندارم الا تو" ازین جنس زاری میکرد و زمین مسجد را به خون چشم آغشته گردانیده.
ناگاه آن حال بدو فرو آمد و آن دولت که میطلبید روی نمود. مست و مستغرق شد شیخ در خانقاه اصحاب را آواز داد که شمعی برگیرید تا برویم و شیخ و یاران میرفتند تا بدان مسجد جوان را دید روی بر خاک نهاده و اشک باریدن گرفت.
چون شیخ و اصحاب را دید گفت: ای شیخ این چه تشویش است که بر سر من آوردی و مرا از حال خود شورانیدی شیخ گفت: تنها میبایدت که بخوری؟ هرچه یافتی ما بدان شریکیم.
جوان گفت: ای شیخ از دلت میآید که مرا آنهمه جفا کنی؟
ابوسعید گفت: ای فرزند تو از همه خلق امید نبریدی حجاب میان تو و خدا ابوسعید بود و درتو خبر از این یک بت نمانده بود آن حجاب چنین از برابر تو بر توانست گرفت و نفس تو چنین توانست شکست اکنون برخیز که مبارکت باد.»
اینگونه است که استاد ازل سالها و ساعت ها و لحظه ها، ابوسعید نامهایی را حیات می دهد، تا روزی چون اویی، و چون تویی و شاید چون م...