
داستان شیخ صنعان در منطق الطیر عطار آمده است. منابع مختلف در زبان ها و تعابیر گوناگون عبدالرزاق صنعانی را بعنوان عارفی که سلسله جنبان عشق ترسا بچه ایست بس زیبا و بی وفا ، نام برده اند.
قصه طولانی و دلاویز شیخ صنعان در ادبیات پارسی چون نمادی از فدا ساختن منیّت و دین و مذهب به پای عشقی که گرچه زمینی می نماید اما راه سلوک آسمانی را هموار می سازد، آمده است و از درازترین قصص منطق الطیر عطار است.
شیخ فرتوت و پاکباز پس از سالها عبادت و قریب پنجاه سال اعتکاف در کعبه و رسیدن به مقام کشف و شهود و داشتن بیش از 400 مرید سالک، شبی در خواب دید بر بتی در روم سجده می کند. برای درک این سِرّ رهسپار روم میشوند و در اثناء امر دل به دختری ترسا بست و از طریقت و شریعت بگسست و بجای کعبه این بار معتکف کوی یار شد. دخترک که از حال شیخ آگاه بود و زاری ها و ناله های وی را شنید و در معرکه عشق استوارش دید، او را گفت : اگر مرد راه عشق و بلا هستی بایستی 4 کار کنی؛ سجده بر بت آوری؛ قرآن بسوزی؛ خمر بنوشی و دیده از ایمان بردوزی.
شیخ خمر نوشید و مستانه سه کار دیگر را نیز بکرد و زنّار بست و به دیر نشست و مریدان از وی روی گرداندند و بازگشتند. از سویی چون برای کابین دختر پشیزی نداشت، ناچار شد بجای عطای زر و سیم به دخترک، یکسال برایش خوکبانی کند. بله! شیخ رسوای عالمی شده بود و مریدی خاص که آن زمان سفر بود، مراجعت نمود و چون از ماجرا آگاه شد، مریدان دیگر را ملامت نمود که چرا شیخ خود را در روم واگذاشتید و تنها رهایش کردید و این حقّ شاگردی و وفاداری نبود.
پس با مریدان دیگر به روم رفتند و همگی 40 شبانه روز معتکف بنشستند به ناله و زاری پرداختند تا باری تعالی دری از رحمت بگشاید و بر حال شیخ ببخشاید و او را ازین گمرهی برهاند.
پس از چهل شب، آن مرید خاصّه حضرت محمد مصطفا را بخواب دید که گفت : از دیرگاه غباری بس سیاه در بطن شیخ و ربّ حائل بود و من آن غبار ظلمت را به شبنم شفاعت آنرا فرونشاندم.
چون از خواب برخاست، نزد شیخ رفت و دید حجاب ضلالت از برابر شیخ بیکسو رفته و نور معرفت الاهی جایگزین آن شده است.
دختر ترسا نیز بر اثر خوابی مسلمان شد و شیخ شریعت بر وی عرضه نمود.
بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت
واندر آن برگ و نوا خوش ناله های زار داشت
گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن
شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت
وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر
ذکر تسبیح ملک در حلقه زنار داشت...
اما بحث شیخ صنعان و ابن سقا هم در نوع خود جالب است.
عالیجناب "بدیع الزمان فروزانفر" می گود دیر گزینی گاهگاه در بین خلفای اموی و عباسی اتفاق می افتاد. این گمراهی بارها با دوستی و عشق و عوطف و بهره های جنسی همراه بود و "یافعی در مرآت الجنان و ابن الاثیر در الکمال و ابن الجوزی در المنتظم از ابن سقّا(بر وزن شیخ صنعان) یاد نموده و ظلمت شیخ را روایت کرده اند.
ابن سقا در دیدار عارف بزرگ قرن 5 یعنی ابویعقوب یوسف ابن ایوب همدانی در نظامیه بغداد، بی ادبانه و با غرور بود و ابویعقوب به وی گفت: بنشین که از تو بوی کفر می شنوم و شاید سرانجام مسلمان نمیری. و ابن سقا بعدها به ملک روم گفت مرا با خود به قسطنطنیه ببر که نصرانیّت اختیار کنم و بر دین مسیحیت بمرد.
اما جسارت ابن سقا به ابویعقوب چه بود؟
روزی ابن سقا با شیخ عبدالقادر گیلانی و ابوسعید عبدالله در طلب کرامت از بزرگی به نام "الغوث" همراه هم بودند.
کرامت "الغوث" آن بود که هرگاه خواست نهان و هرگاه خواست آشکار می گشت.
ابن سقا گفت: از او مسئله ای پرسم که نتواند پاسخ دهد.
ابوسعید عبدالله گفت: من پرسشی می پرسم که پاسخم را بگیرم.
شیخ عبدالقادر گیلانی گفت: پناه بر خدا! من تنها در انتظار برکات او هستم.
آنگاه که هر 3 به بارگاه جناب "الغوث" رسیدند، وی آنجا بود اما پس از ساعتی بر میهمانان ظاهر شد؛
پس با خشم رو به ابن سقا نمود و گفت:
وای بر تو که خواستی از من سوالی بپرسی که من از پاسخ عاجز بمانم؛ سپس بدون آنکه ابن سقا سوالش را بپرسد، پاسخ داد و ادامه داد و گفت: آتش کفر در تو زبانه می کشد.
سپس رو به ابوسعید جواب داد و گفت برای این جسارتی که کردی، دنیا تا دو نرمه گوشهایت بر تو فرو خواهد افتاد.
اما با ملاطفت به عبدالقادر گفت: به ادب ات خداوند و رسول را خوشنود ساختی و روزی می رسد که در حال سخن گفتن بر منابر بغداد، خواهی گفت: این دو گام من بر گردن همه اولیاء خداست.
اینها بگفت و از نظر غایب شد و شد همانکه شد.
شعر خاقانی شروانی بزرگ هم در این باب:
به دل سازم به زنّار و به برنس/ردا و طیلسان چون پور سقا
ایشان در نصیحه الملوک و احتمالن در تحفه الملوک نامی از "عبدالرزاق صنعانی" نام برده که فردی بزرگ و صاحب کرامت بوده است. خواب سجده بر بت رومی ، وی را به همراه مریدان روانه روم می کند و چشمش به دختری ترسا بر بام کلیسا می افتد و دل پر می کشد و باقی قند مکرر است و همان داستان جذاب که گفتیم.
در زبان ترکی این چند بیت آتشین دست دل را می گیرد و...
بو مثل بیله شکر افشان و نر / داستان شیخ صنعان در مگر
وادی صنعان شرنده بر اولو / کگل دریا واچی در لر طلو
عبدالرزاق ایدی اول اولو آدی / کم بلشدور وردی حقه یدی
دک حرم ایچنده اول صاحب زمان / اللی یل شیخ اولمیشدی بی گمان
معنی: در شهر صنعا بزرگی بود که دلش دریا بود و درون آن از دُرها پر بود و نامش عبدالرزاق بود.
صنعان ، صنعاء یمن نیز آمده است.
منظومه دلکش و شیرینی به نام (بیت شیخ صنعان) در ادبیات کوردی از قادر فتاحی قاضی برجای مانده است که حیفم آمد خلاصه آنرا ننویسم.
در "بیت شیخ صنعان" مذکور است که چون حضرت غوث گیلانی به بغداد رفت، تمام مشایخ ایشان را به ریاست خود پذیرفتند مگر شیخ صنعان که خود را برتر از وی می دانست. لذا غوث گیلانی، شیخ صنعان را نفرین نمودند.
به نفرین حضرت غوث، دختر فتنه انگیز و آشوبگر شاهرخ شاه(پادشاه فرنگ) هر روز به شکل مرغی زیبا بر شیخ صنعان وارد می شد و نزد وی به صورت انسان بدل می شد. پس شیخ پس از مدت کوتاهی سودا زده و فریفته آن مه پاره ی عابد فریب گشت و نماز و خانقاه و تسبیح و سجاده را در ره جانانه نهاد.
روزی دخترک برای شیخ کشتی فرستاد و شیخ در آن بنشست و به فرنگستان رفت و زنّار بست و شراب نوشید و به خوک چرانی پرداخت.
مریدان باصفای شیخ دریافتند که علاج گمرهی وی به دست شیخ غوث گیلانی است.لذا رفتند و سالها غوث گیلانی را بی مزد خدمت کردند.
حضرت غوث که به نیت آنان آگاه بود به ایشان گفت: چه می خواهید از پی این خدمت بی مزد و بی منت؟
مریدان گفتند: حاجتی به گفتن نیست که حضرت غوث از خواست ما آگاهید.
شیخ غوث گیلانی وفا و صفای مریدان را ستود و در حق شیخ صنعان دعای خیر نمود و به مریدان فرمود اکنون به کنار دریا روید و حلقه ذکر سازید. شیخ شما بانگ تان را خواهد شنید؛ چرا که خداوند او را هدایت کرد و دلش از تاریکی و ظلمت برهانید و با شما باز خواهد رسید.
مریدان چنین کردند و کنار دریا رفتند و ذکر خدای را به بانگ بلند آغاز کردند. شیخ صنعان نوای مریدانش را شنید و توفیق هدایت یافت و صلیب و زنار بینداخت و کنار دریا ایستاد و شهادتین گفت و شیطان را لعن نمود.
آنگاه شیخ سجاده بر آب افکند و گویی بر کشتی نشسته بود و دریا را می پیمود تا به نزد مریدان رسید.
دختر زیبای شاهرخ شاه که آن روز به سیاحت و گردش به کنار دریا آمده بود، چون حال شیخ بدید، نور ایمان در دلش تابید؛ لذا کوا و سَلته و کِراس و فِستان(لباس زنان کوردی) بر آب انداخت او نیز از دریا بگذشت و نزد شیخ آمد و با هم نزد حضرت غوث گیلانی شدند و شیخ عذرها خواست و غوث وی را بخشید و دختر را به عقد شیخ صنعان در آورد.