
نابغه سوئیسی یونگ سخن از وجدان همگانی یا به تعبیر دکتر سعید فاطمی، افکار عمومی در میان جوامع انسانی به میان می آورد. در رویکردی دیگر همه تجربیات، دردها، معانی، افتخارات و... در میان ملل مبیّن اندیشه ها و فلسفه هایی مشترک در عین اختلافات نگرشی و فرهنگی است.
تلاشم بر اینست تا بدین مفهوم رهنمون گردیم که آیا به تعبیر دورکهیم، مرگ آرمانخواهانه نوعی خودکشی بالغانه است ولی همچنان مذموم؟
یا شادمانی و رقص و جولان عاشقان ایران، مصداقی فراتر از کلام مُوتُوا قَبْلَ أنْ تَمُوتُوا هستند؟
موارد مطرح شده از اساطیر یونان و رُم؛ تئوگنی؛ حضرت مولانا؛ حضرت حافظ؛ کتاب مقدس عهد جدید و... آورده شده است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در "هرکول خشمناک" اثر جاودان Euripides آمده است:
پس از اینکه هرکول سربرCerbere سگ 3 سر هادس و نگهبان وحشتناک دروازه جهنم را به دستور پدرش زئوس به زمین می آورد، زئوس میپرسد:
هرکول! آیا تو به راستی به دنیای ارواح گام نهادی؟ چگونه مرز میان زندگان و مردگان هم نتوانست جلویت را بگیرد؟
هرکول: بله؛ به آنجا گام نهادم و دیو سه سر را با خود به جهان هستی بازگرداندم.
زئوس: با نیرنگ و افسون بر او غلبه کردی یا به جنگ و ستیز پرداختی؟
هرکول: نبردی طولانی و بدون اسلحه داشتم ولی آنقدر گلویش را فشردم که ناچار به تسلیم گردید و قبول کرد از دروازه جهنم عبور کند و مرا تا جهان بالا همراهی کند.
زئوس: چگونه چنین جرئت و قدرتی در خویشتن یافتی؟
هرکول: چون به اسرار و طریقت الوزیس آشنایی داشتم، پس نیرویی در من بوجود آمد که مرا پیروز ساخت.
زئوس: هر زمان انبوه رنج، تو را به زمان زد، آنگاه دوباره بلند شو. حتا خدایان هم به انسانی که دوباره برخیزد احترام می گذارند.
اساطیر یونان و خدایان المپ، (بهیچوجه) افسانه(Legend) و میتولوژی(Myth) هستندد. بسیاری از آیین ها و مراسمات دینی و حتا عرفانی کشورهای مختلف از جمله ایران ، ریشه در آموزه ها و تفکرات و تصورات المپی دارد.

پیشتر اشاره ای به تعبیر مرد شهیر فلسفه نیچه، از خدایان المپ، داشتم که گفته بود:
آیین ها و تصورات یونان پیش از میلاد، ریشه در پرورش مبدأ وحدانی الوهیت به عنوان قدرت مطلق و پرستش آن دارد.
جذابیت این جمله، با نگاه وحدانیت مولانا دو چندان گردید:
عقل جزوی عشق را منکر بود/ گرچه بنماید که صاحب سر بود
یا آنجا که فرمودند:
حلق ببریده خورد شربت ولی/حلق از لا رسته مرده در بلی؛
و اسطوره پردازان، بسیار از وحدت خدایان المپ داستانها سروده اند و روایت امروز جهان مردگان و طریقت الوزیس.
بازیگران این پیس زئوس، دمتر، پرسفن، هادس، هرکول، نمف ها، از 50 زیبارویان نرئید یعنی آرتوز و تتیس، آسکالاف، سلئوس و همسرش متانیر و دخترانشان یعنی کالیدیکه، کلئیزیدیکه، دمو و کالیروئه، ایامبه شوخ طبع، خورشید و زیبایان و نور صفتان و تیره دلان مختلفی بودند.

از ازدواج زئوس و دمتر، پرسفُن زاده می شود. با اصرار هادس(عموی پرسفن)، زئوس در ربودن پرسفن به دست برادرش همکاری می کند و پرسفن را به عالم ارواح برده و او ملکه جهنم می شود. زمانی که هادس، پرسفن را ربود، او با عده ای از نمف ها در جلگه Enna مشغول چیدن گلها بود.
اکنون پرسفن در جهان زیرین همسر هادس شده و چند حبه انار نیز در دنیای مردگان نوش جان کرده است. آسکالاف که در حضور دمتر، این موضوع را شهادت می دهد نیز با نفرین زئوس به جغد تبدیل شد.

و این تازه شروع حادثه بود.
دمتر، بدلیل ناراحتی از ربوده شدن دختر دلبندش، از المپ قهر کرده بود آنهمه زیبایی چهره و طراوت خدایی خود را، به پیرزنی خسته و خاک آلود تغییر داده و سر به شهر غیرجاودانان می گذارد؛ یعنی شهر الوزیس.
در این میان هر چه بیشتر بدنبال دخترش می گشت، کمتر می یافت؛ تا جایی که علامت الهه بودن را سر باز کرد و موهای بلندش را به باد سپرد و حجابی سیاه به علامت عزاداری بر چهره انداخت.
دمتر با ناامیدی روی به آسمان گفت:
ای خورشید! لااقل تو پاسخ مرا بده! دختری که من به جهان آوردم، گل زیبا و بی مانندی است... آیا او توسط جاودانها دزدیده شده یا انسانها؟ چه کسی به زور او را ربوده؟
خورشید که جز حقیقت نمی توانست بگوید و لابه دمتر دلش را آزرده بود، حقیقت را آشکار کرد و اندوه الهه المپی چند برابر شد.
پس دمتر قدم به الوزیس گذاشت و نخست نزدیک چاهی رفت که دختران جوان شهر برای بردن آب آنجا می آمدند.
دختران پادشاه الوزیس، با تعجب پیرزن را دیدند که کنار چاه نشسته و از او پرسیدند کیست؟
دمتر داستانهایی دروغین برایشان تعریف کرد که پیرزنی هستم که دزدان دریایی از ناحیه کرتCrete مرا به شمال آتیکAttique برده اند و الان گم شدم و یاری می خواهم.

کالیدیکه مودبانه گفت: ما در برابر تقدیر و اراده خدایان تسلیمیم زیرا آنان از ما نیرومند تر هستند.
دختران سلئوس(پادشاه الوزیس) و ملکه متانیر به همراه دمتر وارد خانه شدند و هنگام ورود آنها حادثه ای غیرمنتظره رخ داد. نور درخشانی از چهره دمتر در تمام خانه پخش شد که چشم حاضران را به زحمت انداخت. سلئوس و همسرش متانیر به دمتر میگویند پس از سالها به لطف خدایان، صاحب پسری شدند که به دایه نیاز دارد و از دمتر خواستند اکنون دایه او باش.
دمتر تا زمانیکه ملکه و پادشاه ننشسته اند، نمی نشیند و رفتار با وقار وی، در دل شاه و ملکه تکریم و احترام ویژه ای بوجود آورد.
ایامبه مستخدم خانه برای دمتر فرش سفیدی از پشم گوسفند مهیا کرده و با طنازی و شوخی الهه محزون را به خنده می اندازد. حتا همین خنده کوتاه دمتر نیز اکنون بخشی از مراسمات طریقت الوزیس گردیده است.
جای دیگری نیز از طنازی ایامبه خواهم گفت.
پس از مدتی زندگی دمتر در الوزیس، درد فراق دخترش بر او چیره گشته و نفرین وی تمام گیاهان را خشک می کند.
قحطی سراسر زمین را فرا گرفته و الهگان آسمان و مردمان زمین برای بازگرداندن حاصلخیزی، به درگاه دمتر می آیند.
در کتاب خدایان یونان(Les Dieux de la Grece اثر مئوتیس) سخنان جالب و طنز کلام ایامبه اینگونه است که خوشه های خشک شده غلات را به او نشان داده و می گوید:
(اینها غذای گوسفندان است که خشک شده و الهه ای آسمانی هرگز چنین رنجی به حیوانات نمی دهد. اینها مائده بهشتی نیستند... و تو ای الهه المپ گوش کن آنچه مردم آتیک از تو میخواهند.
من زنی دهاتی و ساده لوح بیش نیستم که جز وراجی کاری نمی دانم. اما از تو می خواهم حاصلخیزی را بار دیگر به زمین باز گردانی)
با مزاح های ایامبه، دمتر به خنده می افتد و (این رسوم و خندیدن و خندانیدن برای تسکین آلام بشری، در دین مسیحیت نیز جزو ضروریات زندگی شناخته شده است)

با خنده دمتر، متانیر جامی شراب به وی ارزانی داشت اما دمتر به دلایل مذهبی آنرا ننوشیده و بر خاک میریزد که حافظ نیز فرمود: اگر شراب خوری جرعه ای فشان بر خاک!
لذا بجای شراب دمتر نوشیدنی مقدس خاص الوزیس را یعنی کی کئونKykeon که مخلوطی از آرد گندم و آب و پونه است را طلب می نماید و اکنون که هویت دمتر فاش شده، به پاس حسن نیت خانواده پادشاه و مردم الوزیس، دمتر اسرار و سنت های الوزیس را به مردم شهر پیشکش می نماید و چهره واقعی خود را عیان می کند. پیری و خمودگی و حجاب سیاه از چهره اش رخت بر بسته و تاریکی شب در برابر قدرت نور و وجاهت الهه المپ، شکست می خورد.
موهای طلایی اش بر شانه ریخته و قدرت آسمانی اش متجلی می گردد.

در این میان زئوس خدایان را یکی پس از دیگری برای وساطت پیش دمتر می فرستد ولی دمتر اعلام می کند هرگز به المپ باز نخواهم گشت و تا دخترم پرسفن را نبینم، اجازه نخواهم داد گیاهان و نباتات از خاک برآیند.
با این اوضاع، زئوس ناچار پسرش هرمس را عازم دنیای ارواح می نماید و به هادس التیماتوم بازگشت پرسفن را می دهد.
باید اضافه کنم که هادس خدای دنیای ارواح، بسیار قسی القلب و در اعماق جهنم بود. نقطه مقابل دوزخ را شانزلیزهChamps Elysees یا بهشت ارواح پاک می دانند.
وقتی پیام زئوس به هادس رسید، هادس در مقابل امر صریح خدای خدایان مقاومت نکرد و با لبخندی تلخ بر سیمای وحشتناکش، به همسرش(پرسفن) گفت:
برو و به مادرت ملحق شو تا قلبت روشنی تازه باز گیرد و سینه ات از اندوه پاک شود.
پرسفن که روزی با نیرنگ هادس بوسیله گل نرگس وارد دنیای مردگان شده بود، با نیرنگ دوباره هادس در لحظات بازگشت به زمین، چند حبه انار می خورد و داستانی شبیه آدم و حوا اتفاق می افتد. هرمس پرسفن را به ارابه ای سوار می کند که هادس با دست خودش اسب های آن را میبندد.
اسبان به پرواز درآمده و کوهها و دشتها و دریاها را پشت سر گذاشته و ابرهای جهنی را شکافته تا بلخره در مقابل معبد دمتر در الوزیس متوقف می گردد.
عشق مادرانه دمتر او را آگاه می نماید که همزمان با درآغوش گرفتن دخترش، بدون مقدمه می پرسد: ( دخترم! امیدوارم در دنیای ارواح چیزی نخورده باشی و بتوانی جاودانه نزد من و پدرت زئوس زندگی ابدی داشته باشی؛ وگرنه حداقل یک سوم سال باید در دنیای مردگان بسر بری و دو سوم سال کنار ما)
اما پرسفن از بی احتیاطی خود و خوردن انار شرمسار بود و کمی دروغ به حقیقت اصلی افزود و گفت: مجبورم کرده اند چند حبه انار بخورم...
اکنون که پرسفن بازگشته، رئا(همسر کرونوس و مادر دمتر و زئوس) سخنانی برای وساطت و حل خشکسالی خطاب به دمتر به زبان می آورد:
(دخترم بیا و در دیار جاودانان مقام خود را احراز کن؛ اطمینان داشته باش و علیه پسر کرونوس اینگونه کینه ورزی و لجاجت مکن! بگذار گیاهان و نباتات و غلات رشد کنند تا زندگی دوباره به انسانها هدیه شود!)

دمتر که پیام را پذیرفت، ناگهان صحاری و مزارع را سبزی گل ها و ریحان و گیاهان در بر گرفت و این سرسبزی شروع رسوم و آداب مذهبی الوزیس گردید.
راز طریقت الوزیس پیوند عشق، مرگ، روح، سعادتمندی، پیروزی عشق بر جهنم، رویش و زایش و برکت، و در نهایت دوستی دنیای زندگان و روح مردگان است.
در طریقت الوزیس پرسفن زیبا و دلفریب،(ملکه دنیای ارواح) به روح خوبان تسکین می دهد که مرگ هرگز برای انسانهای شریف دردناک و ترس آلود نیست و بلکه پیوند با جاودانگی مطلق است؛ و کیفر و تاریکی و عذاب ورود به دنیای مردگانی خواهد بود که ظلمت در قلبشان آنها را بسوی ترس و عذاب جاودان سوق می دهد.
این دلیل شادی بازماندگانی است که رو به نور می روند؛
و غم سیاه بختان هم که نگویم!

این شعر منسوب به شیخ بهایی در ستایش شاد زیستن، بسیار به دلم نشست.
نقد شما، لطف شماست