ویرگول
ورودثبت نام
ملیکا
ملیکامن یک زیست‌شناسم که عاشق ستاره‌ها، غرق در ادبیات و شیفته یاد گرفتن هم هستم، اینجا برام مکانیه که در مورد تمام چیزهایی که دوستشون دارم بنویسم.
ملیکا
ملیکا
خواندن ۲ دقیقه·۱۰ روز پیش

آفتاب در چمدان

اتاق به آشوب کشیده شده است. روی تخت ایستاده‌ام و به هزاران خرت و پرتی که کف زمین پخش شده‌اند نگاه می‌کنم، شبیه بساط یک سبزی‌فروش در ساعات آخر کار است. سبزی‌های مختلف، مزین به گلوله‌های گِلی در بساطش پخش و پلا شده‌اند. زندگی‌ام پخش و پلاست، دلم می‌خواهد روی همین تخت که عمرش از خودم هم بیشتر است بشینم و زار بزنم.

هنوز خبر قطعی هیچ‌چیزی نیامده، نه در زندگی شخصی‌ام و نه در زندگی اجتماعی همه‌ی ما، اما من دارم کم‌کم بساطم را جمع می‌کنم که بروم، انگار ساعت کاری من در این مرز و بوم دارد به آخر می‌رسد. مادرم خودش را مشغول بافتنی بافتن، ملحفه دوختن و سبزی خشک درست کردن کرده است، پدرم هم نمی‌دانم مشغول چیست اما دغدغه من را دارد، دغدغه‌ی این که آن‌جا وقتی او نمی‌تواند در عرض چند ساعت رانندگی بهم برسد چطور خودم را در میان خیابان‌های ناآشنا پیدا کنم. من اما انگار هیچ دغدغه‌ای ندارم، همین جمع کردن بساط را هم خرد خرد انجام می‌دهم تا اگر بنا به تمدید قرارداد زندگی در همین مرز و بوم شد، زحمت پهن کردن وسایل روی دوشم نیفتد.

باور چیز سنگینی است، یعنی اگر شی بود می‌گفتم تریلی‌ای است که بار فولاد می‌برد. من باور ندارم، به چی؟ به خیلی چیزها. زندگی قدم به قدم باورهایم را دزدید و حالا من یک انسان سبک‌بالم که می‌توانم بدون بال پرواز کنم، فقط کافی‌ست هوا را در سینه فرو بدهم و حبسش کنم، مثل یک بالون بالا خواهم رفت تا جایی که یخ بزنم. به نظرم مسیر پیش رو دقیقا قرار است من را به نقطه یخ زدن نزدیک کند و آن‌جا که سنگین شوم به خیلی چیزها باور پیدا خواهم کرد.

لباس‌های زمستانه بیشتری باید بردارم، انگار که آن‌جا آفتاب گاهی پیدایش می‌شود و همیشه هم عجله دارد برای رفتن؛ اما اینجا که منم آفتاب خیلی با ما صمیمی است. زیاد می‌ماند، زیاد توی مغزمان می‌کوبد و زیاد هم می‌سوزاندمان. کاش می‌شد کمی آفتاب بریزم توی کیسه‌ی وکیوم، در چمدان بچپانم و با خودم ببرم تا آن‌جا آفتاب شخصی خودم را داشته باشم. عجیب است که من در این موقعیت به این چیزها فکر می‌کنم؟ به نظر دوستانم که بله.

من به آدم‌های این‌جا بند نبودم که برای آدم‌های آن‌جا ذوق کنم. من به درخت اقاقیای خانه‌ی کوچه روبه‌رویی بند بودم، به شقایقی که در کنار مسیر پیاده‌روی‌ام سرش را بالا گرفته تا ببینمش، به باد که کم می‌وزد ولی وقتی می‌وزد محکم در آغوش می‌گیرد، اصلا به همین آفتاب که از گرمایش بدجور کلافه‌ام. به خودم دلداری می‌دهم که آن‌جا همه‌ی این عزیزانت را با خود خواهی داشت، اما آیا واقعا همه جا آفتاب همین آفتاب است؟ چه اهمیتی دارد؟ باید پای مسیر زندگی بایستم و هر جا که هستم پای خودم باشم.

می‌خواهم بیشتر بنویسم، بیشتر حرف بزنم، بیشتر بگویم که گیجم، بیشتر بگویم که نمی‌دانم چه می‌خواهم اما بیهوده دست و پا می‌زنم، باید ماجراجو بمانم و ادامه دهم.

اردیبهشت صفر پنج‌.

مسیر زندگیماجراجوییمهاجرتچمدان
۶
۲
ملیکا
ملیکا
من یک زیست‌شناسم که عاشق ستاره‌ها، غرق در ادبیات و شیفته یاد گرفتن هم هستم، اینجا برام مکانیه که در مورد تمام چیزهایی که دوستشون دارم بنویسم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید