ملیکا·۱۶ روز پیشآفتاب در چمداناگر میشد کمی آفتاب را در کیسهی وکیوم گذاشت و با خود برد، حتماً این کار را میکردم.
سمیه جهانگیری زرکانی·۱ ماه پیشداستان پیمان پنجه ها_پارت آخرمادر فاضل به طرفداری از او گفت:«پسرم راست میگه، یکم مرد باشین.»پدرش گفت: « این پسر، بچهست.»رو به فاضل داد زد: «اصلا چرا دخالت کردی؟ وقتی…
Mohadaan·۱ ماه پیشارباب دنیای مجاورپارت سیزدهمبدنبال سهیوین رفتیم و در برج دیدهبانی ورودی دهکده منتظر شدیم._ آیان! برو به جنگل و زودتر اون دونفر رو پیدا کن... میترسم سهیوین…
آناپلودرپوکاس(به سر دبیری آناپلوی افسانه ای)·۱ ماه پیشخبر خوش برای عاشقان پول.کار و سفر.بشتابید! تا از دستتون نرفتم منو بقاپید! من برای آدمای باحال نوشته شدم! برای بچه پوروها!عاشقای پول و عشق و حال زیاد!
Mohadaan·۱ ماه پیشارباب دنیای مجاورپارت دوازدهمسهیوین که تایید آیان برای دیدن فالش را گرفته بود لبخندی مرموز زد:" خیلی خب جناب آیان! من گویها رو جابجا میکنم و تو میتونی یکیش…
Mohadaan·۱ ماه پیشارباب دنیای مجاورپارت یازدهمسهیوینِ پنج سال پیش دختر جوانی بود که دوست نداشت مسئولیتهای سنگینی مثل ریاست قبیله را به عهده بگیرد اما چنان با استعداد و زیرک…
Mohadaan·۱ ماه پیشارباب دنیای مجاورپارت دهم_ خب حالا دلیلت برای اینکه باید به لافرن بریم رو بگو."آیان با چهرهای خنثی حرفش را زد. نفس عمیقی کشیدم و کلاه شنل را از روی سرم برد…
Mohadaan·۱ ماه پیشارباب دنیای مجاورپارت نهم_ به لافرن میریم!"آیان چشمانش را گرد کرد:" چه ربطی داره؟ یعنی چی به لافرن میریم؟ الان باید بریم روشیرا. اون فورثولا احتمالا تا الان…