ویرگول
ورودثبت نام
ملیکا اربابی
ملیکا اربابیدختری نوجوون که آینده ای روشن برای خودش میبینه:)
ملیکا اربابی
ملیکا اربابی
خواندن ۳ دقیقه·۴ روز پیش

روزهای خاص نوجوونی

امروز یه برگه ی خاص به دفترچه خاطرات نوجوونیم اضافه شد.

چند روز پیش توی مدرسه بهمون گفتن یه کس معروفی که تلوزیون رفته و... میخواد بیاد باهاتون حرف بزنه.

هرچقدر که پرسیدیم کیه، معلما میگفتن رازه:///

خلاصه فکرم سمت هررر کسی رفت جز اون فرد واقعی: آقای براتی.

میدونم؛ خیلی معروف نیستن. ولی سرچ کنیم میاره.(منبع تاییدشده😂)من قبلتر فیلم هاشون رو دنبال میکردم و پاسخ سوالا و شبهاتمو میگرفتم تا اینکه دیدم جدی جدی روبرومون ایستادن و دارن برامون صحبت میکنن.

از دعوای حق و باطل گفتن. از همون اول ماجرا؛ نبرد شیطان و خدا.

آروم آروم رسیدن به کربلا که نبرد حق، امام حسین و باطل، یزید بود. برام جالب بود ماجراهای تاریخ رو ربط دادن بودن به هم.

از آغاز دشمنی آمریکا با ایران گفتن. از 28 مرداد ماه. از تلاش های دولت مصدق و کاشانی و نقشه های شوم انگلیس و آمریکا. قبلتر توی دیدار با رهبری که رفته بودم، خیلی حضرت آقا اشاره کردن به این روز مهم در تاریخ ایران. ولی اون موقع خیلی درباره اش نمیدونستم.

رسیدن به جنگ دوازده روزه. ماجرا هایی گفتن که کمتر کسی شنیده بود و اتفاقات حساسی که برای مقام های بالا مثل رئیس جمهور و رئیس مجلس و... افتاده بود.

از اونجایی که خودشون معلم تاریخ نوجوونا بودن، خیلی خوب توضیح میدادن و همه ی بچه ها مشتاق صحبت هاشون بودن.

_حرفی سخنی نقدی؟ چیزی ندارید؟ .......... خب خداروشکر صلوات...

مبحث رو با این حرف تموم کردن. من بین اون چندثانیه صبرشون، توی ذهنم کلا میگفتم ملیکاااااا وقتشهههه! بلندشوووو تو باید سوالاتو بپرسییییی. ولی امان از خجالت کوفتی... بلند نشدم:(((

وقتی از در بیرون رفتن با خودم گفتم تموم شد. حالا سوالای تو هم قراره خاک بخورن و برای همیشه از بین برن. ولی... خب... سوالای من سوالای مهمی بودن!! نباید فراموش می شدن!!

دفترچه یادداشتم رو بستم و.. پووفففف... حیف شد ملیکا...


توی راهرو میدویدم که معلم نره سرکلاس. دیر رسیده بودم مدرسه. تا رسیدم رفت تو و خداروشکر راهم داد. زنگ اول کلاس زبان داشتیم. مثل هر روز طبیعی دیگه ای نشسته بودم که ناگهان در کلاس باز شد و ناظم مون گفت اربابی با چادر بیا بیرون. یکم ترسناک بود😁 چی شده اول صبح آخه؟ سریع چادرمو سر کردمو رفتم بیرون. خانم بهم گفتش با فلانی برید ساختمون دبیرستان جلسه مهمی دارید. بدویید دیر شده!!

یا خداااا!! جلسه چییی؟؟ من نمره هام خوب شده بودننن😭😭 سریع با یکی از بچه ها رفتیم سمت دبیرستان. رسیدیم و دیدم که یکی از معلمین گفتن عه عه بدویید اینجا. رفتیم و خب باید بگم...

باورم نمیشددد. بچه های هفتم و هشتم و نهم از هرپایه چند نفر اومده بودن و باهم جلسه داشتیم. اما با کی؟

بله، آقای براتی:) نشستم سر جام که روبروی ایشون میشد. خودمو معرفی کردمو از مهارت های رسانه ایم گفتم...

حدود یک ساعت و خورده ای برامون صحبت کردن. از کار و پروژه ای که میخوایم استارت بزنیم گفتن و با هر خبر میتونم بگم رگ های اکلیلی قلبم بیشتر ریشه میکردن در وجودم😂(چه ربطی دارههه) با خودم گفتم من اخیرا دنبال یه گروه حرفه ای که بهم بخوریم و با یک هدف کار کنیم بودم که بتونیم تولیدات رسانه ای خفنی انجام بدیم. و باید بگم امروز اتفاق افتاددد.

قراره مطالبمون در جاهای مختلف پخش بشه و باید بگم واقعا ذوق زده ام. امیدوارم خدا دستمون رو بگیره و این پروژه تا آخر به سرانجام برسه و باعث خوشحالی امام زمان بشیممم:)))


میگم نکنه این همون رسالت و دلیلیه که براش خلق شدم...؟ خیلی دوست دارم ماموریتم رو زودتر پیدا کنم. و خب باید بگم یه حسی بهم میگه این همونه؛ ماموریت منه که رسانه رو جلو ببرم...!

پ.ن: این روزها درحال بازی کردن توی یه تئاتر جدیدم و خب ذووووققق:)) الحمدلله کما هو أهله

زیبااااا:))
زیبااااا:))

کمی حرف حق در حاشیه پست:

آمریکا چرا عراق رو اشغال کرد؟ منابع
آمریکا چرا لیبی رو اشغال کرد؟ منابع
آمریکا چرا سوریه رو اشغال کرد؟ منابع
آمریکا چرا ونزوئلا رو اشغال کرد؟ منابع
آمریکا چرا میخواد ب ایران حمله کنه؟

نجات مردم ایران!


وقتی آمریکا با شماست
اسرائیل با شماست
اروپا با شماست
رسانه جهانی با شماست
صاحبان دلار و اسلحه با شماست
سیا، ام آی ایکس و موساد با شماست
ولی پیروز نمی‌شوید

مطمئن باشید خدا با شما نیست....


بماند از یازدهم بهمن ماه هزار و چهارصد و چهار / سال دوم نوجوونیم

تاریخ ایرانآمریکاماموریتنوجوونیخاطرات
۱۷
۹
ملیکا اربابی
ملیکا اربابی
دختری نوجوون که آینده ای روشن برای خودش میبینه:)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید