ویرگول
ورودثبت نام
ملیکا اربابی
ملیکا اربابیدختری نوجوون که آینده ای روشن برای خودش میبینه:)
ملیکا اربابی
ملیکا اربابی
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

56 روز گذشت...

بسم الله الرحمن الرحیم و سلام:)

از نهم اسفند 1404 بخاطر شرایط دیگه نتونستم لحظات زندگیمو ثبت کنم ولی خداروشکر بالاخره تصمیم گرفتم انجامش بدم.

توی این مدت اتفاقای خیلی خیلی زیادی افتاد که باید بیام و براش بنویسم و یادگاری ثبت کنم.

یه پروژه جدید رو شروع کردم، کلی کتاب جدید خوندم، تاریخ ایران رو از ایران باستان شروع کردم به خوندن.

هر شب هم که میریم تجمع و خلاصه روز هارو با ذوق شب بیرون رفتن سر میکنم:)))

ولی این یکی پست رو میخوام درباره روزی که رفتم مدرسه مون رو دیدم اختصاص بدممم.

بعد از حدود چهل و خورده ای روز که دوباره پا گذاشتم توی کلاس مون، خیلی همجا غم داشت. وقتی کلاس رو دیدم که صدای قهقهه بچه ها رو نداشت، با خودم گفتم آیا واقعا روزی میرسه که ما دوباره کنار هم جمع بشیم و خوشحال باشیم...؟

کلاسی که پر از غم شدههه...
کلاسی که پر از غم شدههه...

یادمه روزی که زنگ ریاضی خورد و همه دویدیم توی راهرو که بریم حیاط والیبال بازی کنیم، بچه ها گفتن اسرائیل حمله کرده. وای اصلاااااا باورم نمیشد!!

بعد از تموم شدن زنگ تفریح چشمم خورد به قرآن بالای طاقچه کلاس. به همکلاسیا گفتم بچه ها بیاین استخاره کنیم ببینیم آخر جنگ چی میشه و...

قرآن رو که هر دفعه باز میکردیم آیه هایی میومد که همه از خنده میشستن روی زمین😂😂

مثلا آیه ای که برای من اومد درمورد چهار پایان بود🙏🏻 و اینطوری بودیم که خدایا ممناااان.

و خلاصه سعی کردیم حواسمون رو با قرآن خوندن پرت کنیم...

قرآنی که دارم ازش میگم...
قرآنی که دارم ازش میگم...

وای یادش بخیر وقتی سر کلاس ادبیات اجازه گرفتم برم وضو بگیرم تو حیاط هرکی از بغلم رد میشد میگفت میدونستی بیت رهبریو زده؟ منم میگفتم خب داداش مطمئنا آقا همونجا نبوده و اتفاقی براش نیوفتاده و...

نمیدونستم که ایشون وقتی دیدن مردم پناهگاهی ندارن به پناهگاه نرفتن و توی دفتر کار خودشون درکنار خانواده شهید شدن:)

این صندلیه منه توی کلاس. رنگش با همه ی صندلیای کلاس فرق داشت...
این صندلیه منه توی کلاس. رنگش با همه ی صندلیای کلاس فرق داشت...

همینجا نشسته بودم که اون صدا عه از پنجره اومد ولی خب عین خیالم نبود...

چون فکر نمیکردم اون ساعت بخواد حمله کنه!!

هوم...
هوم...

الان ساعت نه و نیم روز شنبه ست. 56 روز پیش همین ساعت از دست دادیمشون...

این کاغذه که روش نوشته جانم فدای رهبر، نوشته ی یکی از بچه های کلاسه که وقتی قرار شد همه مون رو یه کاغذ یه جمله ای بنویسیم و بچسبونیم بهم که یه کاغذ بلند بشه.

منم روی کاغذم نوشته بودم: وطن بسوزد و من در خروش و جوش نباشم؟! خدا کند که بمیرم، وطن فروش نباشم...

(خطم خعلی با گچ بد میشههه)
(خطم خعلی با گچ بد میشههه)

این رو نوشتم روی تخته کلاس که وقتی دوباره دور هم جمع شدیم و خوشحال بودیم یادمون بمونه چه روزهایی رو پشت سر گذاشتیم...

به یادگار از دومین سال نوجوونیم، پنجم اردی‌بهشت مآه سال یک‌هزار و چهارصد و پنج:)

مدرسهجنگخاطراتیادگاری
۳۵
۰
ملیکا اربابی
ملیکا اربابی
دختری نوجوون که آینده ای روشن برای خودش میبینه:)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید