چند روز پیش تاتسو بهم پیام داد که توی بله همو پیدا کنیم و کمی صحبت کنیم.
بین مکالمه هامون یهو گفتم که راستی تجمع کجا میرین؟ که جواب داد و من با جوابش کلی ذوق کردم. چون اونجایی میرفت که ما هم هرشب میریم.
توی فکرم مدام میگفتم حاجی فک کن با یه کسی قرار بذاری که تمام ارتباطی که باهاش داشتی خلاصه بشه توی یه چت کردن که البته واسه من خیلی ارزشمند بود.
به دوستای مدرسه ام میگفتم بچه ها فکر کنین با یه کسی قرار دارم که نه میدونم اون کیه نه اون میدونه من کیم.

حالا چیشد؟
ما هرکاری میکردیم جور نمیشد همو ببینیم. یه شب اون میرفت و من نمیرفتم، یه شبم برعکس
خلاصه ما یه شب یهویی تصمیم گرفتیم بریم. و من درجا پیام دادم بهش که ببینم میره یا نه ولی نمیدید پیاممو💔
منم دیگه گفتم ولش کن و اینا تا اینکه دیدم توی کانالش کلی عکس از تجمع و مردم گذاشته و فهمیدم کههه تاتسو الان اونجااستت !
دیگه با کلی زحمت و نشونی دادن که من فلان جام تو کجایی، تونستیم همو ببینیم!
منم کههه ذوووق وای خدایا دارم کسی رو میبینم که دوست مجازی بودیم
و باهم عکس یادگاری گرفتیم :)

اینم این رفیقی که میگم همو دیدیم :>>>
خلاصه که وسط تجمع همه داشتن پرچم میچرخوندن و ما رفتیم دور زدیم کل اونجارو بعد درمورد رشته ی تاتسو صحبت کردیمو یکم انسانی و معارف رو مقایسه کردیم...
(درحال حاضر بین یه چندراهی وحشتناکی از رشته ها گیر افتادم که عین باتلاق دارم توش فرو میرممم.)
ولی انشاالله تا کلاس نهم به خودشناسی کامل میرسم.(دعا کنین برام)
اینم از یه اتفاق قشنگ سیزده سالگی که خیلی ذوق داشتم براش :)
به یادگار از بیست و پنجم خردادماه هزار و چهارصد و پنج، دومین سال نوجوونی...