
چند روز پیش سر کار که بودم ،توی ویرگول چشمم به پستی خورد با عنوان" تو خودت را دوست نداری" وخب باعث شد کلی تو فکر برم ،چون دقیقا من رو یاد خودم می انداخت.
موضوع از این قرار بود که شخصی که این پست رو انتشار کرده بود ،از چیزی که بود و شرایط و میشه گفت از همه چیز متنفر بود و خب حق با اون بود.
منم اغلب به این قضیه فکر میکنم ،اینکه واقعا چیزی که هستم واقعا همون چیزیه که خودم خواستم باشم؟
تو میخوای من اونی باشم که واقعا تو میخوای من باشم ؟ اگه من اونی باشم که تو میخوای ، پس دیگه من ، من نیست . یعنی من خودم نیستم

یادمه وقتی خواستم برای دبیرستان انتخاب رشته کنم تصمیم گرفتم وارد رشته هنربشم ،اگه هم نشد تجربی.
رشته هنر از سمت خانواده کلا رد شد و رشته تجربی از سمت خودم.
من تجربی قبول نشده بودم:)
پس تنها یک چیز باقی مونده بود برام،رشته علوم انسانی وخب هیچ کدوم از اینا چیزی نبود که من واقعا دوسشون داشته باشم.
دبیرستان رو به مزخرف ترین شکل ممکن گذروندم و باید هم قبول می شدم . در اون بین از یک درس بیشتر از همه خوشم اومد و اون روانشناسی بود.
درس عجیبی بود ،کمکم میکرد راحت تر آدمارو درک کنم،هر چند هنوز توش موفق نیستم.
روانشناسی رو با جون دل میخوندم، اما مگه مهم بود؟
این چیزی بود که بهم گفتن و من چی کار کردم؟
رهاش کردم،کاری که همیشه میکردم.
این بار رشته ای رو انتخاب کردم که حتی میدونستم شغل های زیر مجموعه اش برای من غیر قابل قبوله و اون رشته حسابداری بود.

۴ ترم آنلاین،۴ ترم آخر به هر سختی که بود این رشته رو پاس کردم و لیسانس گرفتم،لیسانس حسابداری و هیچ وقت هم دنبال مدارکم برای فارق التحصیلی نرفتم.
(توی بیو حتی نوشتم اما این به معنی نیست که دوسش داشته باشم)
اولین تجربه شغل حسابداریم مربوط میشه به دو سال پیش،اما مگه من چی بلد بودم!
یه دختر خجالتی که از بانک و حساب کتاب میترسید ،یه شبه شده بود حسابدار یه مجموعه کوچیک با حقوق ناچیز و حجم کاریه زیاد!
این چیزی نبود که من میخواستم اما این چیزا منو تشکیل میدادن.
البته نمیگم بد بود،دیگه از آدما،از بانک ،از حساب کتاب نمیترسیم اما خب ارزششو داشت؟
هم آره هم نه
چیزای زیادی یاد گرفتم،باعث شد وارد اجتماع بشم و بتونم زندگی خودمو کنترل کنم(البته تا یه حدی).
ولی خب توی این چرخه گیر کردم ،وهنوز شغلی رو ادامه میدم که مربوط به حسابداریه و این منو خوشحال نمیکنه اما هنوز ادامه میدم.
"به کتابام وابسته شدم و ادامه دادم"

"و اولین کتابمو چاپ کردم"

واین شد اولین قدم من ،برای من شدن:)
با این وجود هنوز حس میکنم این من ،من واقعی نیست.
پ.ن:مرسی که وقت میذارین و پست های منو مطالعه میکنید 🩷