# پارت دو
صدای خنده های پیچیده در حیاط بوی درختان نارنج را دلپذیر تر کرده بود...
سالار و حامد در حال درمان مرغ دریایی بودند که در ساحل پیدا کرده بودند, و مادر بزرگ با وسواس نگران ریختن خون روی قالی قدیمی بود ،من هم دوس داشتم قسمتی از کار ها را انجام دهم ولی می دانستم به من اجازه نمیدهند
_اوین
مادرم بود که مرا صدا میکرد.
_بیا این چای ها رو ببر
_اوین
دوباره سرم را برگرداندم با پچ پچ گفت
_به برادرت بگو زود کارو تموم کنه، تا پدرت بیدار نشده
_باشه
ما سالها بود که مهمان نداشتیم ،خانه ما شبیه دژ محکمی شده بود که کسی حق ورود به ان را نداشت
در عالم بچگی فکر میکردم این مادرم است که اجازه نمی دهد ،ولی بزرگتر که شدم فهمیدم ما شبیه یک سرزمین طاعون زده بودیم که دیگران ما را فراموش کردند...و میترسیدند بیماری پدر انها را درگیر کند ...
چایی را جلوی مادربزرگ گذاشتم و در گوش سالار حرف های مادر را زمزمه کردم
روی سنگ های کنار باغچه نشسته بودم ،و به مرغ دریایی که سرخوش بال شکسته را فراموش کرده بود و مشغول خوردن ماهی بود نگاه میکردم.
در خیالاتم غرق شده بودم ،و به بابا فکر میکردم ،سالار همیشه میگفتدر عکس های قبل از زلزله موهای پدر سیاه بوده، میگفت حتما خنده های پدر زیبا ترین خنده های کل روستا بوده ولی شنیدن صدای گریه کودکان و زنان خاکی او را بیمار کرده، دکترها اسمش را گذاشتند" جنون بعد از حادثه" درحالی که کسی نبوده که جنون خودشان را تشخیص دهد ، پدر امدادگر بود و قبل از امدن اینجا ما در کرمان زندگی میکردیم من یادم نمی اید ولی سالار میگویید تا مدت ها مادر بزرگ پدر را دلیل مرگ عمه میدانسته و همین بیماریش را بیشتر کرده...وهنوز هم اگر حالش خوب باشد از تمام اهالی این جزیره زیبا تر است...
وقتی مادر بزرگ و مادر خانه نباشند پشت در چوبی اتاق می نشینم و برایش حرف میزنم سرم را که روی در ابی میگذارم حس میکنم او مرا در اغوش گرفته ، برایش شعر میخوانم از سعدی مولانا حافظ و از صدای نفس هایش میفهمم ارام تر شده ولی کسی حرفم را باور نمیکند..
به چشم های التماس گونه مادر نگاه میکردم که منتظر بود کار بچه ها تمام شود ،سالار از میان وسایل روی هم ریخته گوشه حیاط که به ان شکل انباری داده بود ،قفسی که ناشیانه از سیم های فلزی بافته شده بود را بیرون اورد و مرغ دریایی را درون ان گذاشت.
امی جان در حالی که سعی می کرد از روی قالی با کمک عصا بلند شود با کج خلقی گفت: سالار نبینم بیاریش تو خونه بده همین دوستت نگهش داره ،مریضیشم مال خودشون، سالار که از حامد خجالت کشیده بود سرشو پایین انداخت
حامد که اوضاع را دید ازدر شوخی وارد شد ننه مگه میشه من سلطانو جا بزارم،میخواین من سالارم میبرم
ولی مادر بزرگ بدون توجه به ما داخل رفت
_با پرنده میخوایین چیکار کنید؟
سالار تکانی به قفس داد
_میپزیمش خوشمزم هست
نمیدانم خدا چرا وقتی سالار را خلق میکرد یادش رفت که این بشر به عقل و بامزه بودن هم نیاز دارد ؛چون نمیخواستم جلویی حامد کم بیاورم جارو رو بالا اوردم
_منم وقتی خوابی میندازمت تو تنور
_تو انقد وزنت زیاده که خودتم نمیتونی راه بری چه برسه منم ببری...
این تنها چیز در دنیا بود که شوخی با ان قلبم را هزار قطعه میکرد و هر قطعه ان میتوانست ادمی را بکشد
جارو از دستم افتاد ،مهبوت به سالار نگاه کردم ،شاید برای بقیه این شوخی ساده ای بود ولی برای من حقیقتی بود که بارها در خلوت برای ان گریه کرده بودم ، من معتقدم چیزی که برای ان در تنهایی گریه میکنی خیلی عمیق تر و دردناک تر چیزهایی ایست میتوانی برای دیگران درباره اش صحبت کنی...
لبه حوض نشستم ،حیاط که چند دقیقه پیش محل شوخی ما بود را سکوت گرفته بود، خود سالار هم فهمیده بود چه حرفی زده..
_خودتو پرنده مزخرفت از جلو چشمام دور شین، هر جا میخوای کوفتش کن
و رویم را برگرداندم و به پچ پچ های پشت سرم توجه نکردم
صدایی در نشانی از رفتنشان بود فرصت کردم تا بغضم را رها کنم
_اوین
صدای حامد بود...
سعی کردم چشم های که به خاطر اشک تار شده بود را واضح کنم
_تو مگه نرفتی
_نه موندم که ازت عذر خواهی کنم
_تو چرا برو همونی که حرف زده رو بیار
_سالار که نمیدونه توی مدرسه تو رو مسخره کردن و برای همین حساس شدی
_با تعجب به طرفش برگشتم کی اینا رو گفته؟
لبخند با نمکی زد و گفت کی میتونه گفته باشه غیر از نجوا ،
گفت که روز جشن چون تو تیکه بزرگ کیکو برداشتی، معلم برای خندوندن اون زنای وراج کیک رو از دستت گرفته، و گفته میخوای چاق تر از اینی که هستی بشی ،گفت تا چند روز خودتو از چشم بچه ها قایم میکردی و شک نداشت تو خونه چیزی نگفتی
درس میگفت هر جای مدرسه که میرفتم نگاه های زیر چشمیشان را احساس میکردم ،ولی چون نمیخواستم به مادر چیزی بگویم فقط خودم را در ردیف اخر کلاس پنهان میکردم...
_تو زشت یا چاق نیسی تو انقد مهربونی که مهربونیات تو دلت جا نمیشن و وزنتو سنگین کردن همین حامد ریقو رو ببین اگه یه زره مهربونی داشته باشه برا همین مثل پر کاهه
این تعریف به من حس بهتری داده بود ،شاید هم خودم خواسته بودم از ان برای بهتر شدن حالم استفاده کنم
با لبخند من او هم لبخند زد ،و از لبه حوض بلند شد
_پاشو کلی کار داریم
با صدایی که رد گریه در ان بود پرسیدم
_چه کاری؟
_ماهی تازه خریدن برای این مهمون زخمی، پیدا کردن یه جای راحت، بیا پشیمون نمیشی
_باشه ولی با سالار قهرم
_قبول تو بیا قهر باش
_حساب خواهر فضولتم بعدا میرسم
با خنده گفت _من کاری به دوستی شما ندارم
باهم به بازار برای خرید رفتیم ،بماند که در همان اول راه بعد از دیدن چشمان پشیمان سالار با او اشتی کردم، تا بتوانم از خواهر او بودن نهایت استفاده را بکنم و همه جا همراهشان باشم.
وقتی بین دستفروش های بازار قدم میزدم ،همان کودکی میشدم که چادر مادرش را گرفته و در جای یکی از این دستفروشها نشسته است و به سبد های حصیری که مادرش بافته خیره مانده ،با هر خرید فکر میکند ،به داشتن عروسک بافته شده سمت دیگر دکه ها نزدیک میشود ،در حالی قرار نیست هیچ وقت ان را داشته باشد ،عروسک مو طلایی سهم دختری دیگر شد...
وسایل مورد نیاز را خریدیم و به خانه برگشتیم ،هر کسی بعد از خوردن شام مشغول کار خود بود، منم به مادرم کمک میکردم تا سبد های حصیری را ببافد
من عاشق این خلوت شبانه بودم امی جان ترانه های قدیمی را زیر لب زمزمه میکرد ولی امشب مادر ساکت تر از همیشه بود، انگار که حزن صدایی امی جان ذهن او را نیز در بر گرفته بود...
خودم را به طرفش کشیدم و سرم را روی دامن چین دارش گذاشتم
_مادر
از گرداب افکار بیرون امد...
_چیه خسته ای برو برو بخواب
_نه خسته نیستم ،ولی تو خسته ای مگه نه؟
دست از بافتن کشید تا صورت مرا بهتر ببیند
_نه مادر خسته چیه امروز یکی از زنایی که اومده بود برا خرید گفت :یه باشگاه خوب بازشده که مدیرش یه زن فرنگیه، دارم فک میکنم بفرسمت اونجا ،تو بزرگتر شدی مدرستم باید عوض کنم
پس حرف های امروز حامد را شنیده بود
_مامان نگران من نباش ...
_مادر نیسی که بفهمی
مادر نیسم دختر که هستم، از فردا دور جزیره رو میدوم، من عاشق مدرسمم هستم
_ولی...
_ولی ندارع اصن اگه لاغر نشدم ،با هم میریم همون کارای که تو میگی انجام میدیم
و بعد بوسه ای بر روی دست های که برگ های خرما انها را زخمی کرده بود زدم...
_برو بخواب برو ،فردا مدرسه داری مادر بزرگت ببینه بیداری شاکی میشه
_باشه
سرم را داخل بالشت کنار مادر فرو بردم و زودتر از همیشه به خواب رفتم.