
گاهی لازم نیست چیزی خراب شود تا تمام شود.
لازم نیست حرفی زده شود، مرزی شکسته شود، یا چیزی بمیرد.
گاهی فقط… ادامه ندادن، شکل کاملتری از فهمیدن است.
شکل بالغانهتری از پذیرفتن واقعیتی که آرام و بیصدا خودش را نشان داده.
من دیگر دنبال نشانه نمیگردم.
نه نشانهٔ توجه، نه نشانهٔ بیتوجهی.
نه در رفتن کسی، نه در ماندنش.
انگار همهچیز، به اندازهای که باید، اتفاق افتاده.
نه بیشتر، نه کمتر.
برای همین هم، چیزی برای اثبات نمانده.
نه برای خودم، نه برای دیگری، نه برای این مسیر نیمهرفته.
گاهی آدم میفهمد که لازم نیست تا آخر خط برود،
تا بفهمد خطی که روی آن ایستاده، به جایی نمیرسد.
همینکه راه را شناخته،
همینکه خودش را در آینهٔ این مسیر دیده،
کافیست.
نه دوست داشتن را انکار میکنم،
نه تلاشی که کردم را بیارزش میدانم.
هرچه بود، واقعی بود؛ حتی اگر ناتمام ماند.