
پدربزرگ من مردی بود از خاک و باد. کشاورز بود، زادهی یکی از همان روستاهای خراسان جنوبی. همیشه میگفت: «آدم باید بدونه از کجا اومده؛ که اگه یه روز گم شد، بلد باشه به کجا برگرده.» برای او «ریشه» یعنی جوی آب قنات، یعنی دستان زبر و آفتابسوختهی مادر، یعنی خاکِ سرخی که هر ساله با آن گندم میکاشت و دعای باران میخواند.
ولی من؟ من نه مثل او گندم کاشتم، نه هیچوقت قنات خشکی را تعمیر کردم. من توی شهر بزرگ شدم، میان بلوکهای سیمانی، در خانهای که گذشته را فقط از زبانِ مردانی شنیدم که حالا اغلبشان زیر همان خاکی خفتهاند که روزگاری با داس شخمش میزدند.
همیشه فکر میکردم داستان من روشن است: یک جوان خراسانی، از پدر و مادری از حوالی قائن. همین و بس. اما یکبار که داشتم در اینترنت بین صفحات روانشناسی و تغذیه میچرخیدم، رسیدم به چیزی به اسم آزمایش تبارشناسی نیاکان. اول فقط برای کنجکاوی کلیک کردم. بعد از چند دقیقه، دیدم نشستهام و دارم فرم ثبتنام آزمایش (AncestryX) را پر میکنم. شاید ته ذهنم دنبال اثبات همین چیزهایی بودم که همیشه دربارهام میگفتند: «فلانی چشمرنگیه، لابد یه رگه روسی داره!» یا «این بچهها قد بلندن، از ترکمنها چیزی دارن.»
نتیجه که آمد، با خودم گفتم: «خب، وقتشه خودتو تو آینه دوباره ببینی.»
٪۴۵ از DNA من به اروپای شرقی برمیگشت: لهستان، اوکراین و بلاروس. تا دیروز، این اسمها برایم فقط بخشهایی از کتاب جغرافیا بودند. ولی حالا؟ حالا آن کشورها انگار خویشاوند دوری شدهاند که تازه پیدایشان کردهام. حس میکردم چیزی از سرمای آن سرزمینها در خونم مانده؛ نه سرمای هوا، سرمای وقار. بیصدا، ولی عمیق.
بعدش، اسکاندیناوی: دانمارک، نروژ و سوئد. چیزی حدود ٪۲۳ از ژنهایم از آن نواحی آمده بود. این یکی واقعا شگفتانگیز بود. یادم آمد که از بچگی چقدر مجذوب جنگل و آب و مه بودم. همیشه در خیال، خانهام را روی تپهای میدیدم که مه از لای درختان بالا میآید و گوزنی آرام در دوردست راه میرود. حالا فهمیدهام شاید این خیال، فقط خیال نبوده؛ شاید صدایی بوده که از ژنهایم به روحم میرسیده.
و سهم ایران؟ حدود ٪۲۵. اما پراکنده. مثل پارچهای از وصلههای متنوع: فارس، کرد، بلوچ، ترک، لر. هیچ چیزِ من خالص نبود. اما در همین ناخالصی، حس کردم چقدر یکدستام.
در حقیقت اول فکر کردم اشتباه شده. اما بعدتر، وقتی یادم آمد که تاریخ بشر، بیشتر با کوچ و پراکندگی نوشته شده تا ماندن و سکون، فهمیدم که اینها دور از ذهن نیست. در من، تبارهایی نفس میکشند که شاید روزی از کرانهی اقیانوس اطلس آمدهاند، یا از خلیجفارس گذشتهاند.
اما عجیبترین بخش ماجرا، هنوز مانده بود. در کنار ترکیب ژنتیکی من، گزارشی هم بود دربارهی «شباهت به نئاندرتالها». تا پیش از این فقط اسمشان را در کتابهای تاریخ شنیده بودم: نئاندرتالها، انسانهای باستانی ساکن اروپا و آسیای غربی که صدها هزار سال پیش زندگی میکردند. حالا روی صفحهی گزارش نوشته شده بود:
۳.۷۸٪ از ژنوم من با نئاندرتالها مشترک است.
نخندیدم. ترس هم برم نداشت. فقط لحظهای حس کردم بدنم دارد به چیزی دور، غریبه و اصیل واکنش نشان میدهد. مثل کسی که بعد از سالها صدایی از درون یک کوه بشنود و بفهمد صدا از اوست.
گزارش نوشته بود بعضی از این ژنها، با رنگ مو، نوع پوست، خواب، خلقوخو، یا حتی اضطراب و وسواس در ارتباطاند. یادم آمد همیشه وقتی در مناطق کویری جنوب خراسان قدم میزدم، حس عجیبی از زنده بودن را تجربه میکردم. شاید نئاندرتالِ درونم، این خشکیِ عریان را حس میکرد.
اما یکی از قسمتهای دلنشینتر و شاعرانهتر گزارش، مربوط به دودمان مادریام بود:
هاپلوگروه J1b1.
گزارش میگفت اجداد مادری من، هزاران سال پیش از آفریقا به خاورمیانه آمدهاند. در مسیرهای باستانی میان شام، قفقاز، و فلات ایران زندگی کردهاند. حتی نوشته بود این دودمان احتمالاً با مهاجرت کشاورزان اولیه به اروپا پیوند خورده. و جالبتر اینکه در بین زنان تبار J1b1، استعداد کمتری برای بیماریهای قلبی، آلزایمر و دیابت وجود دارد. انگار بدنم از آن زنانِ دور، یاد گرفته که چطور بماند.
وقتی این را خواندم، چهرهی مادربزرگم را بهخاطر آوردم؛ زنی قوی با چشمهایی بیخواب، که تا روزهای آخر عمرش، همیشه شادابتر از سنش بود. شاید دلیلش همین ژنها بود. شاید او هم بیآنکه بداند، حامل هزاران سال بقا و استقامت بوده.
و در نهایت، بخش پدرانهی داستان:
هاپلوگروه G-PF3177
یک دودمان مردانه با خاستگاه در منطقهی هلال حاصلخیز. یعنی همان جایی که انسان برای اولین بار کشاورزی را کشف کرد. جایی میان شام و میانرودان، جایی که ریشهی بسیاری از تمدنهاست.
این دودمان در غرب آسیا، قفقاز، آسیای مرکزی، هند، و حتی بخشی از اروپا گسترده شده. و حالا، در من ادامه یافته.
شاید همین ریشهی پدری است که باعث شده همیشه نسبت به خاک، درخت، و ابزارهای سادهی کشاورزی حس احترام داشته باشم. شاید دلیل اینکه در کودکی، وقتی دستم به خاک مرطوب باغچه میرسید، بیدلیل ذوق میکردم، همین بوده.
با خواندن این گزارش، حس کردم گذشته فقط چیزی نیست که پشت سرم باشد؛ گذشته، درست در سلولهایم جریان دارد. تبار، چیزی نیست که با گفتنِ «اهل کجایی؟» تمام شود. تبار، چیزیست که با نگاهکردن در آینه هم دیده نمیشود. تبار، صدای آرامیست که گاهی در خواب، گاهی در خیال، و گاهی از دل یک گزارش آزمایشگاهی، خودش را به تو نشان میدهد.
باورم نمیشد آزمایشی که فقط چند قطره بزاق لازم دارد، اینطور من را به خودم نزدیک کند. انگار تمام آن گرههای مبهم ذهنم یکییکی باز شدند. اینکه چرا شکل بعضی از فامیلها نیستم، چرا همیشه نسبت به برخی فرهنگها احساس نزدیکی بیدلیل داشتهام، اینکه چرا بعضی غذاها برایم غریب نبودهاند... همهشان حالا یک جور توجیه علمی داشتند؛ اما نه سرد، نه خشک. بلکه انسانی، شاعرانه، زنده.
از آن روز، نگاهم به آدمها هم فرق کرده. وقتی توی بازار بیرجند راه میروم و میبینم آن زن بلوچ دارد سوزندوزی میفروشد، یا آن مرد از روستایی دور آمده و خرما میفروشد، بیشتر از اینکه به «قومیت» فکر کنم، به «تبار» فکر میکنم. با خودم میگویم: «شاید گوشهای از من، در همین زن نشسته؛ شاید تکهای از او، در من است.»
وقتی به نتیجهی آزمایش نگاه میکنی، انگار داری تاریخ را نه در کتاب، که در تن خودت میخوانی. تاریخ دیگر چیزی نیست که با آن فاصله داشته باشی. تو خودِ تاریخ میشوی. بدنت را که نگاه میکنی، میفهمی قبل از تو، چقدر راه پیموده شده تا تو شکل بگیری.
و آن وقت، مرزها خندهدار میشوند. آنهم وقتی میفهمی بدن تو، هزار سال پیش، از مرزهای زیادی عبور کرده، بیپاسپورت، بیویزا، فقط با عشق، با فرار، با مهاجرت، با بقا.
این روزها، وقتی به پدربزرگ فکر میکنم که در پَتوی پشمیاش چای مینوشید و دعای استسقا میخواند، احساس میکنم حتی او هم بخشی از آن سفر دور و دراز بوده. کسی که نمیدانست در خونش، لهستانی یا اسکاندیناویایی هم هست، اما شاید حسش کرده بود. شاید برای همین بود که آنقدر با مردم غریبه زود صمیمی میشد. شاید دلش چیزهایی را میشناخت که زبانش نمیدانست.
حالا میدانم که گذشته فقط پشت سر ما نیست؛ درون ماست. و آینده هم نه فقط مقصد، که امتداد همین تبارهای درهمتنیده است. آزمایش (AncestryX) شاید فقط یک نمودار رنگی ساده باشد، اما برای من، تبدیل شد به نقشهای برای آشتی با خودم. با خودم و با همهی اجدادی که اسمشان را هیچوقت ندانستم، اما حالا درونم دارند آرام نفس میکشند.
#مای_اسمارت_ژن 🧬