
کاسه های نَشُسته شام رو داخل هم میذارم. فردا صبح میشورمشون. حوصله ندارم. باید برنامه بنویسم برای داروهام که سر وقت بخورمشون. یادم میره. مثل همین الان. باید ساعت هشت دو تا قرص میخوردم. نخوردم. ساعت شده ۱۰ و ۵۰ دقیقه. الان هم قصدی ندارم. فردا میخورم. بقیه برنامه هام هم یادم میره. باید بنویسمشون.
درو هل میدم. با یکمی زحمت. میام تو اتاق. در تا نیمه باز میشه. زبونش شکسته. دیگه بسته نمیشه. میم پشتش یه بالشت کوچیک انداخته که باز نشه. میم داره با صدای بلند درس میخونه. نمیدونم چی میخونه. یه چیزایی میشنوم. حواسم نیست. «سالی دوبار...تمرین ...خاموش کردن آتش...چک کردن برق...اقدامات احتیاطی ...پریز...آب...گاز....»
در کمد رو باز میکنم. میخوام تشک نازک طبی بردارم. میبینم نیست. یادم میاد ظهر مامان اونا رو شسته. الان توی حموم داره آبشون میچکه. فردا باید روی بند بالکن آویزونشون کنیم. یه پتو برمیدارم. میرم بیرون.
میگم تشکا که خیسه پتو بندازم؟ میگه نه، خوشم نمیاد از بقیه بیار. پتو رو همونجا ول میکنم. اول میرم توی آشپزخونه. پارچ کمتر از نصف آب داره. برمیدارمش. یه لیوان هم از آب چکون دستم میگیرم. میرم پیش بابا. سمت مقابل مامان نشسته. میگم قرصات رو خوردی؟ طبق معمول میگه نه! توی لیوانی که آوردم آب میریزم. میگه لیوان دارم. روی میز رو نگاه میکنم. لیوانش رو میبینم. پرش میکنم. میخام بدم دستش. میگه بزار روی همون میز باشه. برمیگردم سمت مامان. لیوان پر از آب روی دسته مبل رو میبینم. لیوان پر بی استفاده رو چپه میکنم داخل پارچ. برمیگردم داخل آشپز خونه. لیوان صورتی خودم روی اپنه. پرش میکنم. پارچ تقریبا خالی رو همونجا میذارم. لیوان خالی و استفاده نشده رو برمیگردونم سرجاش.
برمیگردم توی هال. پلاستیک قرصای بابا رو از کمد برمیدارم. میبرم بهش بدم. میگه بزار روی میز. چشماش داره بسته میشه. یکی دوبار قرآن داشت از دستش میفتاد. از توی کمد اتاق تشک و ملافه برمیدارم. میم از رفت و آمدم کلافه شده . میبرم برای مامان. داره ذکر میگه. میگه هنوز زوده، قطره هام رو هم نریختم. همونجا تاکرده میذارم. میبینم بابا دراز کشیده. طبق معمول همون بغل دیوار. روی کناره ای. یه ملافه کشیده روش. قرصا رو نخورده. انگار خوابیده. تلویزیون روشنه. لیوان آب صورتیم رو از روی اپن برمیدارم. میام توی اتاق. میم انگاری دیگه خسته شده. آروم درس میخونه.
دنبال گوشیم میگردم. یادم میاد روی اپن بود. دوباره میرم گوشی رو برمیدارم. تو اتاق روی مبل میشینم. توی نوت گوشی مینویسم شنبه. صفحه گوشی رو میکشم پایین. چک میکنم چندمه. دوباره ادامه میدم. ۱۴۰۵/۰۳/۲۳. از بالاترش متنم رو شروع میکنم. میم دیگه درس نمیخونه. میخاد بخوابه. برق رو خاموش میکنه. میگه له هستم و دارم میمیرم. میپره روی تشک گوشه اتاق. معمولا جمعش نمیکنه. من بعدازظهر خوابیدم. خوابم نمیاد. شروع میکنم به نوشتن. یکم بعد میم بلند میشه. بهش میگم این قاشق شربتام رو که روی میزه برام بشوره. میم غر میزنه. میگه قاشق خودته و ولش کن. ولی میره قاشق رو میشوره. بعد هم میره دستشویی.
باید دو تا شربت بخورم. یکی رو الان. ۱۱ و ۵ دقیقه هست. بعدی رو ساعت دوازده. قطره های چشم مامان هم باید ساعت دوازده بریزم. خودش زیاد میریزه. اکثرا خوابش میبره. باید صداش کنم. اگه بخوابه و قطره ها رو نریزه فردا صبحش میگه چرا بیدارم نکردید برای قطره ها. بابا رو ولی نمیشه بیدار کرد. بلند نمیشه. ساعت دوازده که بشه میرم قطره های مامان رو بریزم. میدونم لیوان آب بابا همونجا دست نخورده کنار قرصا باقی مونده. لیوان مامان هم احتمال خیلی زیاد پره. ولی قضیه فرق داره. مامان قرصاش رو همیشه میخوره. برعکس بابا. لیوان آب هم میزاره بالای سرش شاید شب بخواد آب بخوره.
شخص خودم هم بینابین هر دوتاشون هستم. گاهی قرصام رو درست مصرف میکنم. گاهی هم نه. هی میگم برنامه بنویسم. اولش هم خوب بهشون عمل میکنم. وسطاش ول میکنم. ولی خب ایندفعه میخوام درست قرصام رو بخورم. یکمی نگرانم. الان دیگه میرم که شربتم رو بخورم. ساعت ۱۱ و ۹ دقیقه. میم انگاری خابیده.
میم میم پِ
شنبه ۱۴۰۵/۰۳/۲۳
۵ / ۰۳ / ۲۳