
ما انسان ها گمان میکنیم که به هیچ چیز نیازی نداریم و قوی ترین نسخه خودمانیم، اما نیستیم.
همه ما حداقل میدانیم چگونه باید انجامش بدهیم اما همواره نیازمند کسی هستیم که به ما بگویند چه کنیم. حتی اگر معترف نشویم دستانمان را دراز کرده ایم تا کسی ان هارا بگیرند
هرچند نامحسوس انجامش دهیم باز هم خواستار کمک هستیم.
کسانی هستند مدعی بر ان که تنهایی از پس همچیز بر می ایند اما من میدانم ته وجودشان ارزومند کسی هستند که باری از دوششان بر دارد
البته که اشکالی هم ندارد این طبیعت ماست
درست است این طبیعت ما با هزاران برچسب خطاب میشود عده ای ان را به سخره میگیرند عده دیگری اصلا به ان باور ندارند عده ای ان را ضعف و ترس مینامند عده ای هم مارا لوس و بازنده خطاب میکنند
اما همه ما میخواهیم فهمیده شویم میخواهیم شنیده شویم میخواهیم حتی برای یک بار هم که شده بار همچیز روی دوش ما نباشد
فقط میخواهیم دگر تنها نباشیم و کسی ما را در مسیر تاریک و مه الود زندگی یاری کند دستی شانه هایمان را بگیرد و نگذارد در چاله های عمیق روزگار رها شویم
چیز زیادی است؟ نمیدانم اما به هر حال
اه ای عزیز من
لطفا دستان بی نوایم را بگیر
من را به سمت روزنه امید بکش
اگر در میانه راه
چشمانت به زخم هایم افتاد
رهایم نکن و همانجا بمان
میدانی من معترف نمیشوم
اما بیشتر از هرچیز به تو نیازمندم
پس بمان
و نگاه مهربانت را در من نگه دار
چهره خسته من بیشتر از هرچیز
خواستار نگاهیست که در ان هیچ قضاوتی وجود ندارد
پس صدایت را بلند نکن
که ازصدا های بلند هراس دارم
و در گوش هایم زمزمه کن
تا دیگر حرف های دیگران را نشنوم
من را در اغوش گرمت بگیر
ان بدن سرد و لرزان را در بدن گرم خود بگیر
و از ان حفاظت کن که بسیار شکننده است
مراقبت کن گویی کودک دو ساله ای هستم
که نمیداند چگونه از خود مراقبت کند
اینگونه زخم هایم را التیام ببخش
و من را دوست داشته باش
گونه ای که نفرت از خود ام به چشم نیاید
من را در جنگ های زندگی ام یاری کن
زیرا من دیگر از پس مشکلاتم بر نمیایم
دیگر توانی در من نمانده
لطفا بیا قبل از انکه جهان کاملا نابودم کند