مینویسم در سکوتی که از هزاران فریاد بدتر است
مینویسم از حالی که نمیتوانم ان را توصیف کنم
مینویسم از ان زخم ها که کسی دورشان ستاره نکشید
مینویسم از صدای فریادی که وجودم را شکست
مینویسم از خنده هایی که مرا ازار داد
مینویسم از تک تک لحظاتی که از خودم متنفر بودم
مینویسم از روز هایی که هیچوقت تمام نمیشدند
مینویسم از وقت هایی که در شوک باقی مانده بودم
مینویسم از ان دردی که کسی متوجهش نشد
مینویسم از تنهایی ام در جمع های شلوغ
مینویسم از احساساتی که هیچوقت ابراز نشد
مینویسم از ان حسرت ها
مینویسم از ان حرف هایی که قصد رفتن از مغزم را ندارند
مینویسم از کلمات ساده ای که مرا شکستند
مینویسم از بغضی که گلویم را گرفت ولی تبدیل به گریه نشد
مینویسم از تمام لحظاتی که ترس از قضاوت داشتم
مینویسم از مواقعی که نادیده گرفته شدم
مینویسم از بخش های تاریک وجودم
مینویسم از قول هایی که شکسته شد
مینویسم از مواقعی که نمیدانستم باید چه کنم
مینویسم از وقت هایی که سکوت کردم
مینویسم از روز هایی که کسی منتظرم نماند
مینویسم از تک تک لحظاتی که مرا کشت..
اری مینویسم،مینویسم که گویی فقط نوشتن قرار است کمک کند
چه امید واهی ای میتوانم به این جامعه داشته باشم؟
پس مینویسم عزیز من که نوشتن تنها راه فرار من است

مینیس