ویرگول
ورودثبت نام
Mina
Minaچرا قلمم جدیدا اینطور مینویسد؟ شاید همیشه اینطور مینوشت؟ دنیا به اندازه کافی دردناک است من چرا دارم بدترش میکنم؟
Mina
Mina
خواندن ۳ دقیقه·۳ روز پیش

هرچند سخت اما تمام میشود

دروغ چرا بازگشت دوباره ویرگول باعث لبخندی روی لبانم شد و خواندن پست های شما عزیزان بعد از مدتی دور نیز خوشایند بود

اما با خواندن پست ها با خود فکر کردم که من چه کردم؟ این روز ها را چگونه سپری کردم؟. اگر بگویم نمیدانم چه شد باورتان میشود؟

صرفا روز هارا گذارندم با امیدی واهی که بلاخره تمام میشود

نمیدانم عزیز من نمیدانم چه کردم فقط گذراندم روزگار سختی را همچنان گرفتارش هستم جمله ای بود که میگفت: اگه زنده ماندم و یک روزی باهم در یک خانه چای خوردیم، برایت تعریف میکنم که این روزها چقدر سخت، غمناک و دیر گذشت.

سخت بود روزگاری که به ان امید داشتم میدانید تولدم و عید را به بدترین شیوه ها گذراندم شیوه هایی که قبل از ان به ذهنم هم خطور نمیکرد

شاید در عکس روز تولدم لبخند زدم اما ان لبخند تظاهری بیش نبود در اعماق وجودم خسته و عاصی بودم

خسته ام عزیز من و نمیدانم چرا گم شدم و توانایی کاری را ندارم فقط تمام روز را میگذرانم و به کار هایی که به من چشمک میزنند خیره میشوم و اهمیتی نمیدهم، فقط در قفس زندگی گرفتار شدم و هیچ هم درموردش ننوشتم فقط در ذهنم بار ها متن های نوشته هایی که میتوانستم روی کاغذ پیاده کنم را تکرار کردم و حتی الان نیز ان هارا فراموش کردم

در پوچی ای تمام نشدنی گرفتارم حتی نمیدانم کیستم گویی فراموش کردم واقعیت زندگیم را

واقعیتی که در زندگی باید کار کرد و اموخت اما من فقط وقت را هدر میدهم و جایگاه و وظایفم را فراموش کردم گویی از اول چیزی نبوده

حتی مثل کودکان هم نیستم میدانید کودکان با اینکه وظایفی ندارند اما باز هم بازی میکنند و می اموزند اما من ان هم انجام نمیدهم

من یه گناهکارم که مداوم گناهانش را تکرار میکند و حاضر نیست دست از سر انها بردارد و به بی گناهی روی بیاورد و هر لحظه که میگذرد من گناهکار تر و گناهکار تر میشوم و میدانم باید تاوان بزرگی برای گناهام بپردازم

تاوانی سخت برای گناهان نابخشودنی من

با وجود اینکه حقیقت تلخ را میدانم همچنان دست از سر گناهانم بر نمیدارم میدانی چرا؟ زیرا همواره اوضاع سخت و سخت تر میشود و لایه های زیرین وجودم مدام فرو میریزند و من شکسته تر میشوم و سعی میکنم لایه رویی را حفظ کنم اما مگر میشود این فشار روانی را کنترل کرد؟

ای زندگی برای کسی که از صدا های بلند متنفر است زندگی کردن در تهران در میان هرج مرجش زندگیش کمکی نمیکند

جدا از ان ماندم با ان خانواده ام چه کنم.

شنیدید میگویند دوری و دوستی؟ واقعا همین است این نزدیکی بیش از حد ما بهم دارد همچی را دوشوار تر میکند

و من ماندم انها چقدر ذخیره حرف های نیش دار و شکننده دارند که هرچقدر ازشان استفاده میکنند باز هم تمام نمیشود که نمیشود

میخواهم با تمام توانم فریاد بزنم بس است اما هیچکس نمیشنود انگار مورچه ای هستم و انسان ها قابلیت شنیدن صدای من را ندارند

سعی کردم درستش کنم اما دست دلم به کار نمیرود و حس میکنم ماهی را هر وقت از اب بگیرم تازه نیست

کار هارا به بعدا موکول میکنم و هراس دارم از انکه وسط مسئولیت ها وارد شوم یا باید از اول انجام میدادم حال که ندادم تا اخر هم نمیتوانم و به گناهکاری ادامه میدهم

اضطراب وصدا های ازار دهنده افکارم تمام نمیشوند و مداوم بیشتر میشوند و نمیدانم دقیقا دارم چه میکنم و مسائل زیادی برای گفتن دارم اما همه انها در اخر به همین میرسد

اشکالی ندارد باز هم میگذرانم عزیز من میگذرانم این دوران را و خودم به طریقی به داد خودم میرسم و میسازم سازه های فرو ریخته وجودم را

اری بلاخره یک روز باطنم را شبیه ظاهرم میکنم و امیدوارم ان روز دور نباشد

یک روز بلاخره خوب میشود هرچند امید واهی است هرچند بار ها این نظریه را رد کردم هرچند خواستم تمامش کنم

اما یک روز بلاخره همچیز بهتر میشود...

فشار روانی
۲۹
۰
Mina
Mina
چرا قلمم جدیدا اینطور مینویسد؟ شاید همیشه اینطور مینوشت؟ دنیا به اندازه کافی دردناک است من چرا دارم بدترش میکنم؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید