ویرگول
ورودثبت نام
Minoo_c_E
Minoo_c_Eهی سلام! من فقط یه آدم معمولیم که به اندازه ی کافی برای پذیرش اینکه یه نابغه ی نویسندگیم خنگ بودم! پ.ن: اینکه عکس چشم کی رو گذاشتم پروفایلم توی نوشته هام آشکار میشه!
Minoo_c_E
Minoo_c_E
خواندن ۴ دقیقه·۱ ماه پیش

شهر دیوانه: دوم

ماهرخ روی صندلی درمانگاه نشسته بود و با خودش فکر میکرد که آیا دارد اشتباه میکند که مثل بیشتر مادرها از روی نگرانی پسرش را محدودتر نمیکند؟ ماهرخ نمیدانست مادرها چطور فکر میکنند. برایش قابل هضم نبود که سه تا بچه دارد. هنوز هم نمیتوانست مثل اولین باری که هیجان و تب و تاب تولد مهرداد خوابید خودش را مادر ببیند. ماهرخ عاشق پسر بزرگش بود. ولی مهرداد زیاد برایش مثل پسرش نبود. برادرش، دوستش، شاگردش، تناسخی از همسر مرحومش، ولی او را مثل پسرش نمیدید. برای همین هم بود که لزومی نمی دید او را از اشتباهات فاحشی که غالبا مرتکب میشد بازدارد. اولا میدانست که مهرداد زنده میماند چون باید زنده بماند. دوما میدانست مهرداد بدون اشتباهاتی که عمدا مرتکب میشود در آینده به نهایت خودش که ماهرخ آن را بزرگ میدید نخواهد رسید. و سوما اگر او را از اشتباه کردن نگه میداشت مهرداد بازهم قرار بود اشتباه کند. فقط این بار به صورت مخفیانه تری. و اگر مخفیانه اشتباه میکرد ماهرخ دیگر نمیتوانست کمکش کند.
چیزی، صدایی که درونش را میخورد گفت: همه ی اینا توجیهیه برای بی مسئولیتی درمورد پسرت مگه نه؟ تو در واقع عذاب وجدان داری از اینکه یه بار دیگه هم نتونستی جلوشو بگیری که خودشو به دردسر بندازه.
و صدای دیگری گفت: تو میخواستی آدم خاصی باشی و نبودی. تو هیچی نشدی. و حالا میخوای پسرت آدم خاصی باشه و تبدیل به چیز خاصی بشه و فکر میکنی این اشتباهات کمکش میکنن. درحالی که مهرداد نه تنها خاص نیست، بلکه مثل تو متوهمه و اشتباهاتش فقط به خودش و آدمای اطرافش صدمه میزنن.
هردو صدا یک چیز را میگفتند. او مادر خوبی نبود. ماهرخ سرش را توی دست هایش گرفت : من مادر خوبی نیستم.
_خب، میتونم با اطمینان بگم این جمله مزخرفه!
سرش را بلند کرد تا با چهره ای رو به رو شود که اصلا دلش نمیخواست ببیند: وای. سلام. تویی. دوباره.
_دوباره منم. فکر کنم.
دختر دراز و لاغر شانه ای بالا انداخت و نشست: چطوری خاله؟
ماهرخ چشم چرخاند: به من نگو خاله.
_چرا نه؟ دیدم آرمان این کارو میکنه.
ماهرخ برگشت که چیزی بگوید و بعد یادش آمد نباید از روشنا متنفر باشد. در واقع، احتمالا پدر و مادر روشنا باید از پسر او متنفر میبودند. از جایی به بعد، این دختر در تمام خرابکاری های مهرداد حضور داشت. ماهرخ نمیدانست او دقیقا در زندگی مهرداد چه نقشی دارد. نپرسیده میدانست پسرش عاشق او نیست. به نظر نمی رسید روشنا هم احساس عاشقانه ای به مهرداد داشته باشد؛ ولی وقتی رو به روی هم می ایستادند، وقتی به هم نگاه میکردند، ماهرخ احساس میکرد که یک مهرداد دیگر میبیند. و همچنین میدانست که دختر بیش از هرکس دیگری مورد اعتماد پسرش است. از این خوشش نمی آمد. دخترِ اتوکشیده و مودب معذبش میکرد. کمی در خودش جمع شد و دعا کرد آرمان زودتر برسد. آرمان و روشنا باهم کنار نمی آمدند. یا هلیا و روشنا. هیچ کس به جز خود مهرداد با روشنا کنار نمی آمد. سرِ هردویشان بدجوری باد داشت و بی عقلی های یکدیگر را حمایت میکردند.
آرمانِ خسته از راه رسید. نگاه کشنده ای به روشنا انداخت و قبل از اینکه با آشفتگی دنبال پیدا کردن مهرداد برود، هیچ کاری جز رد و بدل کردن یک نگاه همدلانه با ماهرخ نکرد. ماهرخ آرزو کرد مجبور نبود از دید خودش این ماجراها را ببیند. از دید خودش دیدن زیادی دردناک بود.
***
صورتم آماده ی شفقت نشان دادن و گریه بود. چشم هایم همین حالا هم خیس بودند. خیال میکردم با دیدن مهرداد بغضم میترکد.
اشتباه میکردم.
با دیدن صورت قدیس رنج کشیده وارش که حتی بیهوش هم نبود از خشم لبریز شدم و اشک هایم خشکیدند.
مرا دید و نیم خیز شد: آرمان!
اگر حرف میزدم پشیمان میشدم. به نگاه خشمگین و بُرَنده ای رضایت دادم و روی صندلی ای دور از تختش نشستم.
کمی به سختی نشست و نگاه خیره اش را به من دوخت. ذره ای دلم برایش نسوخت. او هم شبیه کسی که دلسوزی بخواهد نبود. برعکس، بیشتر ترسناک و مسلط به نظر میرسید: آرمان! من انجامش دادم.
لبخندی از گوش تا گوش کش آورد. به خودم لرزیدم. چی توی ذهن تاریک و زاویه دارش میگذشت؟
سوالی نپرسیدم. به زودی خودش به حرف می آمد.
موهایش را از دور صورت و گردنش جمع کرد. مثل صاف شدن آسمان بعد از طوفان بود. موهایش را بست و بعد مستقیم به چشم هایم نگاه کرد: آرمان من متاسفم!
صداقت را درونش میدیدم. البته که صادق بود. مهرداد همیشه صادق بود.
ادامه دارد.
پ.ن: این نوشته از نظر رسمی و قانونی متعلق به Minoo_c_E می باشد. بقیشو خودتون میدونید.

داستانداستان نویسی
۱
۰
Minoo_c_E
Minoo_c_E
هی سلام! من فقط یه آدم معمولیم که به اندازه ی کافی برای پذیرش اینکه یه نابغه ی نویسندگیم خنگ بودم! پ.ن: اینکه عکس چشم کی رو گذاشتم پروفایلم توی نوشته هام آشکار میشه!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید