
اجازه دهید بدون مقدمه شروع کنم. این روزها گاهی به رفتن فکر میکنم. آخرین سلاحی که داشتم، یعنی امید، به آخرین گلولههایش رسیده. میدانم رفتن، هیچوقت به معنای کامل رفتن نیست؛ آدم جایی میان گذشته و آینده گیر میکند، مثل سفرهای کودکیمان. لحظههایی خوش میگذشت، اما وقتی دلمان میخواست برگردیم، دیگر راهی برای بازگشت نبود...
ای جوان همزبان من، میدانم آسمان همهجا یک رنگ است؛ اما اینجا، آسمان با گرد و غبار پوشانده شده. آدمها دیگر در این همه خاک، همدیگر را نمیبینند؛ دلها مثل گذشته زلال نیست. در میانشان احساس غریبی میکنم.
شاید بگویی این راه سخت است. حق داری.
اما من سختترین بخشش را لمس کردهام:
اینکه از تصویر چایهایی که مادرم برایم میریخت دل بکنم، از آن عصرهایی که صدای اذان میآمد و با پدر، آرام راهی مسجد میشدیم، از پیادهرویهای بیانتها در مسیر دانشگاه، از خندههای بیهوا کنار دوستانم. اگر این تصاویر را نمیدیدم و به رفتن فکر میکردم، آسانتر بود...
از قدیمالایام گفتهاند «مرغ همسایه غاز است». میدانم، اما دردودلم را دوباره بشنو. من به باغ دیگری چشم ندوختهام، من برای خزان این باغ سوگواری میکنم.
سالها گفته بودم نباید فرار کرد؛ این خاک را باید تحمل کرد، ترمیم کرد، ساخت. اما امروز با صدای آرام و شاید کمی شرمگین اعتراف میکنم: من هم دیگر راهی نمیبینم. اینجا همان جاییست که باید بایستم، سکوت کنم، تنها با خودم و خاطرههایم...