Sky·۱۳ ساعت پیشآدمک، با این چشمها نمیشود خندیدحال او بد بود. دلش میخواست بنشیند، کنار کسی، و زار بزند. آنقدر زار بزند که خشکی چشم بگیرد. اما امان از این آدم. چه کسی به او اهمیت میداد؟…
𝐿𝒾𝒶𝓃·۱ روز پیشمحاکمه بی ناممدتهاست نه از زندگی خوشم میآید و نه از آن بیزارم.این دو قطب برای من معناشان را از دست دادهاند، مثل کلماتی در پروندهای قدیمی که جوهرشان…
مشکی اردیبهشتی·۴ روز پیشبابا برای نوشتن از تو کم میارم حروف الفبا ،. همه ی حروف با هم یکصدا داد میزنند بابا ،. تا وقتی بوذی قشنگی بود…
" سمفونی کلمات "·۷ روز پیشغم یا شادی؟گم شده بودم میان غم و شادی شادی که مرا به سویی میکشید غم انگار حسودی کند میآمد و دستم را میگرفت تا با خود ببرد. من هم دلم نمیآمد ناراح…
zeynab·۱۰ روز پیشبی دلیل..از صبح دیروز روی مود درست و حسابی و نبودم. یه چیزیم بود که خودمم نمیدونستم چمه. دیروز و تا شب به جوری گذروندم. با بچه ها رفتیم بیرون گفتیم…
آ ت ن ا·۱۷ روز پیشجوهر ها خشک شده با خونم مینویسمهر بار میخواهم چیزی بنویسم، تنها چند کلمه سرم را مملو از خود میکند. غم. خشم. غم. غم. غم. خشم. دلتنگی. غم. باز هم غم. خشم زیاد. غم. دلتنگی…