Pariya·۱۲ ساعت پیشخداحافظی با غم آشنا پارت سومداشتم میگفتم برای اینکه به چشم میم بیام هرکاری میکردم ، و فکر میکردم انجام خیلی کارا اثر داره و باعث میشه جذبش بشم .تمام کارای اون برای من…
خون و ماتیک·۲ روز پیشپرتگاه میل توبه ماهیت میل فکر میکنم، به اینکه آدمی در عشرت و مسرتِ بَرزَهیده از شیفتگی چطور تا این حد مقتدر و توانا است؟ به این فکر میکنم که حضور تو ن…
Habib Karimi·۳ روز پیشتنظیمات کارخانه :غم4.بعضی آدمها غم را زندگی نمیکنند؛غم، آنها را زندگی میکند.ما در فامیلمان یک مورد خاص داریم؛ زنی دوستداشتنی، مهربان، خودمانی… که اگر او…
نویسنده·۸ روز پیشمراسم خاکسپاری عمهِ جانآه نمیتوانم این صحنهی رقتانگیز را ببینم. کفن بپوشانیدش.این نامه را مینویسم تا به دست دختر عمهها برسد. ببخشید من نمیتوانم خودم را گول…
میثم شاکری مقدم·۱۱ روز پیشرویایی شیرینخواب دیدم باز تو را دیشب و من در رویاپشت هم گفتمت: ای یار، مرو از اینجاذوق دیدار تو در خواب همان جان من استسلسلهٔ زلف تو ، چون دلِ رسوای من…
دختࢪماھ·۱۵ روز پیشامشب !امشب فهمیدم که تو ممکنه حالت بد باشه و مجبور باشی ادامه بدیمجبوری خسته باشی و درستو حفظ کنیمجبوری ذهنت درگیر باشه ، بخوای از همه مشکلات فرا…
ابراهیم سلیمانی·۱۶ روز پیشآیین فصل سوم«دفترچه چرمی»دستم میلرزید؛نه ازسرما،که از وزنی که آن دفترچهی چرمی در جانم انداخته بود.سالهابودکه پدررادرذهنم به شکلِ مردی خاموش، سختگیرو دور از دستر…
سیما دهقانپور·۱۸ روز پیشمثل این روزها در آتشبسم با غمامروز سفره دلم را پیشش باز کردم. گفتم دیگر از دست خودم خسته شدهام. اینکه غصهی هر چیزی را بخورم و بدنم در مقابلش واکنش نشان بدهد چیزی نیست…