
نگاهش بوی مرگ میداد، بوی نیستی و تعفن.
خیلی وقت بود که دیگر چشمانش برق نمیزدند و دلش میل به چیزی نداشت.
گناهش برای گرفتار شدن به این فلاکت فقط یک چیز بود...
«دوست داشتن!»
-این سطرها از اعماق من برخاستهاند و زادهی زیستِ درونیِ مناند.
نه اقتباس، نه تکرار | 𝒫𝒶𝓇𝒾𝒶 𝑀𝑜𝑔ℎ𝒶𝒹𝒶𝓂🕊