پریا مقدم | نویسنده·۱۴ روز پیشکنار تو کیام؟منِ بدون تو…!نه میریزم، نه جمع میشم.میدونم شدنش ممکن نیست اما گاهی عمیق بهش فکر میکنم.گاهی حتی میشمارم تکتک نفسامو تو اون لحظهای که…
پریا مقدم | نویسنده·۲۳ روز پیشهرگز تمام نشدقهوهاش سرد شده بود و نگاهش نیز سردتر.گمان میکنم که در کورسوی ذهنش به دنبال چیزی میگشت که سالها جنازهاش در آنجا بدون دفن جا مانده بود…
پریا مقدم | نویسنده·۲۴ روز پیشهنر؛ادامهی منهنر بخشی از یک کل منسجم است.بخشی از من...بخشی از وجودِ من...بخشی از روحِ من...و او آن نیروییست که وادارم میکند به ادامه دادن و تسلیم نشدن…
پریا مقدم | نویسنده·۲۵ روز پیشتولدی در امتدادِ بارانپاییز هم با تمامی برگهای مُردهاش از یادها و دیده ها گذشت؛اما چه لذت بخش است که یاد تو همانند آخرین باران پاییزی در یادم مانده.بارانی که آ…
پریا مقدم | نویسنده·۱ ماه پیشسایهٔ بیدارمیگن نجات دهنده تو آینهست ولی...داستا یوفسکی میگه: قاتلی به دنبال منست که او را در آینهها میبینم.میدونی یعنی چی؟یعنی تو هم میتونی خود…
پریا مقدم | نویسنده·۱ ماه پیشنبردِ بیجاندر جنگ حق با کسی نیست؛جنگ،جنگ است دیگر.کشته میدهد و آسیبها میزند بر همه.اما در جنگ میان منو تو تمام زخمها برجان بیجان من سالهاست که خ…
پریا مقدم | نویسنده·۱ ماه پیشپایانِ بی مادر آرامشِ سکوت نشستهای و به خیال خود همه چیز را تمام شده میدانی.تو...من...اما هیچگاه مایی به میان نیامد.میدانی چیست؟میدانی دلتنگی چیست؟
پریا مقدم | نویسنده·۱ ماه پیشتاراجو به خیال خودت تمام رنجها را پذیرفتهای و همراه با خاطراتی کهنه و بیرمق در گوشهای از ذهنت دفنشان کردهای.به زندگیات میرسی، چای مینوشی،…
پریا مقدم | نویسنده·۲ ماه پیشبوی مرگنگاهش بوی مرگ میداد، بوی نیستی و تعفن.خیلی وقت بود که دیگر چشمانش برق نمیزدند و دلش میل به چیزی نداشت.گناهش برای گرفتار شدن به این فلاکت…
پریا مقدم | نویسنده·۲ ماه پیشجمعهای دیگرو یک جمعهی دیگر هم گذشت...کاش میشد رنگ و بویی دیگر داشت و برایم توالی ساعتها را تداعی نمیکرد؛من از گذر ثانیهها میترسم.از گذر تکراری ث…