پریا مقدم·۲۳ روز پیشرازهایی در حاشیهی صفحاتگاهی کتابها فقط کتاب نیستند، دفترچهی زخماند. من بین سطرهایشان خودم را جا گذاشتهام؛ جایی آنجا، میان کلمهای که زیرش خط کشیدهام و آه…
پریا مقدم·۱ ماه پیشپایانِ آخرین پیونیِ سُرخِ توو اگر تک چراغی در خانهی من روشن شد، بدان که هنوز پیونیهای سرخ در درونم نفس میکشند.بدان که در این دخمهی تنگ و تاریک اسیر نمهای سرنوشت م…
پریا مقدم·۳ ماه پیشسایهای که دیگر مرا صدا نمیزندمن مدتی طولانی خویشتن را صدا زدم.نه بلند، نه با التماس بلکه کاملا عادی؛اما هیچکس پاسخی نداد،حتی خودم.سپس دریافتم که مسئله صدا نبود، من دیگ…
پریا مقدم·۳ ماه پیشخاکستر شب، بر پوست مادر امتداد شب غرق شده بودیم!ستارهها خسته بودند و هیچکس دیگر نگاه نمیکرد.صدای باد همانند خاطرهای دور میپیچید و از بین میرفت.دستهایمان…
پریا مقدم·۴ ماه پیشپاکی، در برابرِ بقا؛ کدام میماند؟همیشه فکر میکردم میشه چند رنگ شد مثل بقیه.میشه خودت نبود، میشه مرد نقابی شد، میشه تو سایهها قدم زد، میشه زد و در رفت.ولی دیدم یک چیزی به…
پریا مقدم·۵ ماه پیشکنار تو کیام؟منِ بدون تو…!نه میریزم، نه جمع میشم.میدونم شدنش ممکن نیست اما گاهی عمیق بهش فکر میکنم.گاهی حتی میشمارم تکتک نفسامو تو اون لحظهای که…
پریا مقدم·۵ ماه پیشهرگز تمام نشدقهوهاش سرد شده بود و نگاهش نیز سردتر.گمان میکنم که در کورسوی ذهنش به دنبال چیزی میگشت که سالها جنازهاش در آنجا بدون دفن جا مانده بود…
پریا مقدم·۵ ماه پیشهنر؛ادامهی منهنر بخشی از یک کل منسجم است.بخشی از من...بخشی از وجودِ من...بخشی از روحِ من...و او آن نیروییست که وادارم میکند به ادامه دادن و تسلیم نشدن…
پریا مقدم·۵ ماه پیشتولدی در امتدادِ بارانپاییز هم با تمامی برگهای مُردهاش از یادها و دیده ها گذشت؛اما چه لذت بخش است که یاد تو همانند آخرین باران پاییزی در یادم مانده.بارانی که آ…
پریا مقدم·۵ ماه پیشسایهٔ بیدارمیگن نجات دهنده تو آینهست ولی...داستا یوفسکی میگه: قاتلی به دنبال منست که او را در آینهها میبینم.میدونی یعنی چی؟یعنی تو هم میتونی خود…