ویرگول
ورودثبت نام
پریا مقدم | نویسنده
پریا مقدم | نویسندهنویسنده‌ام؛درگیرِ فکر، واژه و سکوت. در ویرگول می‌نویسم تا شاید کسی، جایی میان سطرها، خودش را پیدا کند.
پریا مقدم | نویسنده
پریا مقدم | نویسنده
خواندن ۲ دقیقه·۲ روز پیش

پاکی، در برابرِ بقا؛ کدام می‌ماند؟

همیشه فکر می‌کردم میشه چند رنگ شد مثل بقیه.

میشه خودت نبود، میشه مرد نقابی شد، میشه تو سایه‌ها قدم زد، میشه زد و در رفت.

ولی دیدم یک چیزی به اسم وجدان یقمو چسبیده!

یک حسی مثل خفگی، مثل سرما، رخنه کرده تو وجودم و نمی‌زاره که همرنگ جماعت بشم.

تو می‌پرسی کدوم راه درست‌تره؟

من فقط اینو می‌گم:

هر راهی و بری، روحت برات یادداشت برمی‌داره.

آخرش باید جواب پس بدی…

نه به آدما، نه به دنیا…

فقط به اون نوری که از اول کنارت بود.

من، از وقتی یادم میاد متنفر بودم از شباهت داشتن به آدمای دیگه، از اینکه وقتی یکی زل میزنه تو چشمام، حس کنه منم یکیم مثل باقی آدما ولی...

وقتی بزرگ‌تر شدم فهمیدم اگه مثل بقیه نباشی بیشتر تو کانون توجهاتی و انگشتای بیشتری به طرفت نشونه میرن.

شاید اگه ۷سالم بود عاشق این ری‌اکشنشون می‌شدم اما حالا، حتی حوصله‌ی شنیدن صدای درونمم ندارم چه برسه به آدما.

تو راه همرنگ شدن خیلی تلاش کردم، خودمو به آب و آتیش زدم و از روحم مایه گذاشتم اما نشد که نشد.

انگاری اون خوب بودن، اون بُعد پاک و یک‌رنگ نیروی بیشتری داشت و ریشه‌های محکمی و تو وجودم پرورش داده بود.

کم‌کم به این نتیجه رسیدم نباید تیشه به ریشه‌ای بزنم که از یک نیروی برتر فرمان می‌گیره.

مابین فهمیدم آدما دو دسته‌ان:

دسته‌ی اول اونایین که ذات واقعی خودشون و بدون توجه به دیگران حفظ می‌کنن.

درست مثل پروانه‌ای که تا زمان مرگش به دور شمع می‌چرخه، فداکاری می‌کنو خود واقعیش و بروز میده.

دسته‌ی دومم همونایین که هزاران نقاب دارن و سرسختانه بهش پایبندن؛اما مابین این دو دسته یک دسته‌ای وجود داره که می‌دونه روشنایی و تاریکی هر دو تو وجودش هستن ولی فقط یکی از اونا بلده حکم بده.

روشنایی همیشه حرف می‌زنه، فکر می‌کنه، دلیل میاره اما تاریکی؟

اون نه بحث می‌کنه، نه توضیح می‌خواد؛فقط انجام میده.

به همین دلیل کنترلش سخت‌تره و وسوسه‌اش بیشتر.

آدم‌های بیرون فکر می‌کنن انتخاب‌ها تو وجود این‌ها یک باره اتفاق می‌افتن چون بی‌طرفن، درحالی که سازمان درونی فوق‌سری خودشون رو دارن.؛

درسته...

طبیعتا ما می‌دونیم انتخاب‌ها آهسته میان، از نگاه‌هایی که می‌ندازی و فکر می‌کنی بی‌اهمیته، از سکوت‌هایی که طولانی‌تر می‌شن، از شب‌هایی که نمی‌تونی به خودت نگاه کنی.

تهش روزی می‌رسی به نقطه‌ای که دیگه نمی‌پرسی «کدوم راه بهتره!»

می‌پرسی:

«من کدوم چهره‌ رو تاب میارم؟

اون‌که هنوز پاک و بی‌رنگه؟

یا اون‌که بهای حفظ شدن رو با چهره‌ی هفت رنگش میده؟»

و در نهایت عمق ماجرا این هست که...

هر راهی که انتخاب کنی،چهره‌ای که تو آینه نگاهت می‌کنه، آخرش دلیلش رو ازت می‌پرسه.

اینکه واقعی زندگی کردی؟

یا روحتو در گرو زندگی و آدماش گذاشتی؟

-این سطرها از اعماق من برخاسته‌اند و زاده‌ی زیستِ درونیِ من‌‌اند.

نه اقتباس، نه تکرار | 𝒫𝒶𝓇𝒾𝒶 𝑀𝑜𝑔ℎ𝒶𝒹𝒶𝓂🕊

نویسندگیوجدانزندگی
۹
۱
پریا مقدم | نویسنده
پریا مقدم | نویسنده
نویسنده‌ام؛درگیرِ فکر، واژه و سکوت. در ویرگول می‌نویسم تا شاید کسی، جایی میان سطرها، خودش را پیدا کند.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید