
اگه میخواید یه نفرو از زندگی ناامید کنید جوری که دیگه هیچ امیدی به زندگی نداشته باشه باید خیلی برنامهریزی شده و دقیق، از وقتی فرد قدرت درک پیدا میکنه، شروع کنید. حدودا وقتی فقط یه بچهی هفت هشت سالهست. باید از اول تا آخر توی کارتون ثابت قدم باشید و تمام مراحلو درست و به بهترین نحو انجام بدید تا نتیجهی دلخواهو بگیرید.
توی این متن من سعی دارم یکی از راهکارهای امتحان شده و صددرصد تضمینیِ ناامید کردن کامل یه نفرو مرحله به مرحله توضیح بدم تا هر کسی با هر میزان هوش و تواناییای بتونه ازش استفاده کنه و زندگی یکی رو خراب کنه؛ چون همون طور که همه میدونن "زندگیِ یکی رو خراب کن، انگار هزار نفرو از بدبختی نجات دادی"
مرحلهی اول: انگیزه دادن

اولین مرحله شاید یه ذره عجیب بنظر برسه ولی بدون اون این راهکار ابدا جواب نمیده. برای اینکه متوجه اهمیت این مرحله بشین ازتون میخوام به سوال زیر دقت کنین:
" زندگی توی فقر برای کسی که سالها توی ناز و نعمت بزرگ شده سختتره یا کسی که از اول فقیر بوده؟"
جواب این سوال برای همه واضح و مشخصه؛ ولی باید دقت کرد که اون ناز و نعمتی که توش بزرگ میشه نباید یه ناز و نعمت دروغین باشه. منظورم اینه که نباید مثلا بهش یه تیکه نون خوشک بدید و به این باور برسونینش که اون یه تیکه نون خشک بهترین چیز دنیاست و هیچ کس به جز اون نمیتونه همچین چیزی داشته باشه! چون این کار اولا احمقانه است ثانیا اینجوری شما بهش یاد میدین که زندگی توی فقرو دوست داشته باشه و نه تنها براش سخت نمیشه بلکه آسونم میشه!
خب توانایی اینم نداریم که واقعا اونو تبدیل به یه فرد پولدار کنیم! (مگه در شرایط خیلی خیلی کمیاب) پس چی کار باید کرد؟
باید بهش انگیزه داد! امیدوارش کرد که میتونه خودشو از اون شرایط سخت نجات بده. باید به این باور برسه که قدرت عوض کردن شرایطو داره. برای اینکه موفق بشید باید این کارا رو انجام بدید:
مرحلهی دوم: شوک

انگیزه دادن فقط یه پیش زمینه بود که تاثیر این مرحله رو هزار برابر کنه. توی این مرحله شما قراره یه دفعه زندگی نه چندان شیرینو به بدترین وجه ممکن بکنین توی چشم فرد مورد نظر. ولی همچنان باید طرف اون باشین؛(برای انجام پیوستا نیاز دارین که باورتون داشته باشه) فقط شرایطو براش ساده نکنین!
این مرحله رو باید از اوایل نوجوونیش شروع کنین و برای انجامش باید کارای زیرو انجام بدین:
وقتی اولین بار نقاشیاتو دیدم با خودم گفتم قراره یه هنرمند بشی؛ آخه توی اون سن تو کمتر کسی اونقدر به جزئیات دقت میکرد. فرداش وقتی از بازار بودم یه دست فروش بود که یه دست فروشو دیدم؛ داشت وسایلشو جمع میکرد. قبل از اینکه آخرین بستهی مدادرنگی رو بزاره توی کیسهش من بهش گفتم که بدتش بهم.
یادمه روی جعبه عکس اسپایدرمن بود. اون موقعم به سنی نرسیده بودی که بخوای ابرقهرمانی برای خودت داشته باشی ولی بعد از دیدن عکس روی جعبه شروع کرده بودی اداشو در آوردن. خیلی خوشحال بود…
مهم نیست توی این متنی که میگید چقدر از جملات کلیشهای و به اصطلاح "سوس ماس" دار استفاده کنین و حتی اینم اهمیتی نداره که چقدرش راست باشه فرد مورد نظر اون زمان خیلی کوچیکتر از این بوده که بخواد راست و دروغ حرف شما رو تعیین کنه!
نیازی نیست برای این چیزا نگران باشی. من میدونم تو چقدر باهوش و توانمندی؛ خودتم میدونی! تو همهی نمراتش خیلی خوب بوده! قطعا این نمرهی کم باعث نمیشه چیزی از ارزشات کم بشه! هر کیم هر چی بخاطر این نمرهت بهت گفتو بذار کنار بعد با رتبهی یک کنکور شدنت جوابشونو بده! وقتیم صد بزنی دیگه نمیتونه بگه شانسی بود یا هر چی!
(اینجا هم جملات "سوس ماس دار" شدیدا پیشنهاد میشه.)
مرحلهی آخر: ورقو برگردون!

این مرحله فقط یه هدف داره و اونم آوردن فشار حداکثری به فرد و برگردودن ورق به نفع شماست. توی این مرحله قرار نیست شما آدم بده بشین؛ قراره به اون اثبات شه که چقدر تا حالا خوب بودین و جدا از تمام مشکلاتی که خودتون داشتین اونو تحمل کردین! قرار نیست شما مستقیما چیزی بهش بگین ولی با کاراتون نشون میدین! (نیاز نیست واقعی باشن)
با یه شخص سومی دربارهی سختی زندگیتون حرف بزنین جوری که اونم بشنوه. توی حرفاتون اغراق کنین. از مشکلات غیر واقعیِ واقعینما استفاده کنین. و خب بخش مهمِ قضیه اینه که وقتی خواست باهاتون دربارهی مشکلاتتون حرف بزنین همه چیو انکار کنین! اینجوری یه حس "بخاطر اینکه من نگران نشم داره میریزه تو خودش" بهش دست میده و فشار روی اون فردو بیشتر میکنه!
بعد انجام همهی این کارا فقط کافیه صبر کنین تا کمکم از پا در بیاد! و وقتی اینجوری از پا در بیاد نمیتونه دوباره روی پاهاش وایسته!
اگه بعد همهی اینا بازم طرف اشعهای از امید توی وجودش بود، یا میخواین یه ناامیدی سریع برای یه نفر جور کنید؛ به پیوستا مراجع کنید.
پ.ن: این راهو یه کشور امتحان کرده و جواب داده!