ویرگول
ورودثبت نام
Miya
Miya... in that moment I decided, to do nothing about everything
Miya
Miya
خواندن ۷ دقیقه·۴ سال پیش

پند و اندرز | چطور یک نفرو از زندگی کاملا "ناامید" کنیم؟

اگه می‌خواید یه نفرو از زندگی ناامید کنید جوری که دیگه هیچ امیدی به زندگی نداشته باشه باید خیلی برنامه‌ریزی شده و دقیق، از وقتی فرد قدرت درک پیدا می‌کنه، شروع کنید. حدودا وقتی فقط یه بچه‌ی هفت هشت‌ ساله‌ست. باید از اول تا آخر توی کارتون ثابت قدم باشید و تمام مراحلو درست و به بهترین نحو انجام بدید تا نتیجه‌ی دلخواهو بگیرید.

توی این متن من سعی دارم یکی از راهکار‌های امتحان شده و صددرصد تضمینیِ ناامید کردن کامل یه نفرو مرحله به مرحله توضیح بدم تا هر کسی با هر میزان هوش و توانایی‌ای بتونه ازش استفاده کنه و زندگی یکی رو خراب کنه؛ چون همون طور که همه می‌دونن "زندگیِ یکی رو خراب کن، انگار هزار نفرو از بدبختی نجات دادی"




مرحله‌ی اول: انگیزه دادن

اولین مرحله شاید یه ذره عجیب بنظر برسه ولی بدون اون این راهکار ابدا جواب نمی‌ده. برای اینکه متوجه اهمیت این مرحله بشین ازتون می‌خوام به سوال زیر دقت کنین:

" زندگی توی فقر برای کسی که سال‌ها توی ناز و نعمت بزرگ شده سخت‌تره یا کسی که از اول فقیر بوده؟"

جواب این سوال برای همه واضح و مشخصه؛ ولی باید دقت کرد که اون ناز و نعمتی که توش بزرگ میشه نباید یه ناز و نعمت دروغین باشه. منظورم اینه که نباید مثلا بهش یه تیکه نون خوشک بدید و به این باور برسونینش که اون یه تیکه نون خشک بهترین چیز دنیاست و هیچ کس به جز اون نمی‌تونه همچین چیزی داشته باشه! چون این کار اولا احمقانه است ثانیا اینجوری شما بهش یاد می‌دین که زندگی توی فقرو دوست داشته باشه و نه تنها براش سخت نمیشه بلکه آسونم میشه!

خب توانایی اینم نداریم که واقعا اونو تبدیل به یه فرد پولدار کنیم! (مگه در شرایط خیلی خیلی کمیاب) پس چی کار باید کرد؟

باید بهش انگیزه داد! امیدوارش کرد که می‌تونه خودشو از اون شرایط سخت نجات بده. باید به این باور برسه که قدرت عوض کردن شرایطو داره. برای اینکه موفق بشید باید این کارا رو انجام بدید:

  • برخورد ملایم: اگه یه بچه توی هفت، هشت سالگیش یه خطایی کرد بذارید پای بچگیش و همیشه این مسئله رو به خودتون یاد آوری کنید که یه بچه نباید برای خطاهاش سرزنش بشه و اینکه مجبور نیست خطاشو جبران کنه.
  • محیطی برای شکوفایی استعداد: باید محیط اطرافو براش یه جوری بچنید که بتونه (تصور کنه می‌تونه) استعداداشو کشف کنه و تواناییاشو افزایش بده و خب باید این کارو بکنه ولی این محیط باید کنترل شده باشه؛ یعنی باید بتونه پیشرفت کنه ولی از یه جایی به بعد فقط توهم پیشرفتو داشته باشه و واقعا پیشرفتی در کار نباشه. اینجوری وقتی واقعا به استعداد نیاز داره بدجوری ناامید میشه!
  • تشویق کردن: سعی کنین بهش روحیه بدین وقتی حتی توی یه کار کوچیک موفق میشه جوری باهاش برخورد کنین انگار غیر ممکنو ممکن کرده! جوری که انگار بهترینه!
  • نذارید از نتیجه‌ی دقیق کاراش با خبر شه: اگه امتحانی میده و نمره‌ی شونزدهو هفتادو پنج صدم میگیره به عنوان یه معلم بهش نَگین تو 16/75 شدی. به جاش نمره‌شو گرد کنین و از توصیف استفاده کنین. توی این مثال نمره‌ی گرد شده میشه 17 و نمرات 17 تا 20 جز نمرات خیلی‌خوب دسته‌بندی میشن. (البته منظورم فقط برای درس و مدرسه نیست!)




مرحله‌ی دوم: شوک

انگیزه دادن فقط یه پیش زمینه بود که تاثیر این مرحله رو هزار برابر کنه. توی این مرحله شما قراره یه دفعه زندگی نه چندان شیرینو به بدترین وجه ممکن بکنین توی چشم فرد مورد نظر. ولی همچنان باید طرف اون باشین؛(برای انجام پیوستا نیاز دارین که باورتون داشته باشه) فقط شرایطو براش ساده نکنین!

این مرحله رو باید از اوایل نوجوونی‌ش شروع کنین و برای انجامش باید کارای زیرو انجام بدین:

  • بهش نتایج کاراشو خیلی دقیق نشون بدین: بهش نشون بدین اگه شده شونزدهو هفتادو پنج و هیچ ارفاقی در حقش نکنین. (خوب کار کردن این مرحله بر می‌گرده به اینکه نذارید بعد از یه حدی پیشرفت کنه. وگرنه با دیدن نمره‌ی بیست توی کارنامه‌ی اعمالش خیلی امیدوار میشه و این خلاف چیزیه که ما می‌خوایم.)
  • کارایی که براش کردینو بکوبونید توی صورتش: اگه برای کمک به پرورش کنترل شده‌ی احساساتش براش حتی یه بسته مداد رنگی خریدید بشینین کنارشو درباره‌ی اینکه اون لحظه‌ای که مداد رنگی رو خریدید براش چه حسی داشتید سخن‌رانی کنین. (به اینم توجه کنین که هیچ کس بخاطر یه ذره مبالغه کردن چیزیش نمیشه.) مثلا:
وقتی اولین بار نقاشیاتو دیدم با خودم گفتم قراره یه هنرمند بشی؛ آخه توی اون سن تو کمتر کسی اونقدر به جزئیات دقت می‌کرد. فرداش وقتی از بازار بودم یه دست فروش بود که یه دست فروشو دیدم؛ داشت وسایلشو جمع می‌کرد. قبل از اینکه آخرین بسته‌ی مدادرنگی رو بزاره توی کیسه‌ش من بهش گفتم که بدتش بهم.
یادمه روی جعبه عکس اسپایدرمن بود. اون موقعم به سنی نرسیده بودی که بخوای ابرقهرمانی برای خودت داشته باشی ولی بعد از دیدن عکس روی جعبه شروع کرده بودی اداشو در آوردن. خیلی خوشحال بود…

مهم نیست توی این متنی که میگید چقدر از جملات کلیشه‌ای و به اصطلاح "سوس ماس" دار استفاده کنین و حتی اینم اهمیتی نداره که چقدرش راست باشه فرد مورد نظر اون زمان خیلی کوچیک‌تر از این بوده که بخواد راست و دروغ حرف شما رو تعیین کنه!

  • توی کار نگهش دارین: بهش یاد بدین سست اراده نباشه و زود نامید نشه. نذارید همون اول با دیدن 16.75 نامید بشه. بازم بهش امید و انگیزه بدین. این نکته رو یادتون باشه هر چقدراراده‌ش قوی‌تر باشه ناامیدیش برگشت ناپذیرتر خواهد بود.
  • تخیلتونو افزایش بدین و بهش فشار بیارین: ازش چیزای غیرمعقول بخواین! مثلا توی درس 100% زدن کنکور! ولی نیاین مستقیم بهش بگین تو باید کنکورو صد بزنی؛ نه! باید ساندویچ وار بزاریدش توی ذهنش. شدیدا پیشنهاد می‌کنم این کارو وقتی انجام بدین که طرف غمگینه برای یه عدم موفقیت توی همون رشته. مثلا بعد از اینکه نمره‌ی 16.75 رو دید باهاش یه همچین مکالمه‌ای داشته باشید:
نیازی نیست برای این چیزا نگران باشی. من می‌دونم تو چقدر باهوش و توانمندی؛ خودتم می‌دونی! تو همه‌ی نمراتش خیلی خوب بوده! قطعا این نمره‌ی کم باعث نمیشه چیزی از ارزشات کم بشه! هر کیم هر چی بخاطر این نمره‌ت بهت گفتو بذار کنار بعد با رتبه‌ی یک کنکور شدنت جوابشونو بده! وقتیم صد بزنی دیگه نمی‌تونه بگه شانسی بود یا هر چی!

(اینجا هم جملات "سوس ماس دار" شدیدا پیشنهاد میشه.)




مرحله‌ی آخر: ورقو برگردون!

این مرحله فقط یه هدف داره و اونم آوردن فشار حداکثری به فرد و برگردودن ورق به نفع شماست. توی این مرحله قرار نیست شما آدم بده بشین؛ قراره به اون اثبات شه که چقدر تا حالا خوب بودین و جدا از تمام مشکلاتی که خودتون داشتین اونو تحمل کردین! قرار نیست شما مستقیما چیزی بهش بگین ولی با کاراتون نشون میدین! (نیاز نیست واقعی باشن)

با یه شخص سومی درباره‌ی سختی زندگیتون حرف بزنین جوری که اونم بشنوه. توی حرفاتون اغراق کنین. از مشکلات غیر واقعیِ واقعی‌نما استفاده کنین. و خب بخش مهمِ قضیه اینه که وقتی خواست باهاتون درباره‌ی مشکلاتتون حرف بزنین همه چیو انکار کنین! اینجوری یه حس "بخاطر اینکه من نگران نشم داره می‌ریزه تو خودش" بهش دست می‌ده و فشار روی اون فردو بیشتر می‌کنه!

بعد انجام همه‌ی این کارا فقط کافیه صبر کنین تا کم‌کم از پا در بیاد! و وقتی اینجوری از پا در بیاد نمی‌تونه دوباره روی پاهاش وایسته!


اگه بعد همه‌ی اینا بازم طرف اشعه‌ای از امید توی وجودش بود، یا می‌خواین یه ناامیدی سریع برای یه نفر جور کنید؛ به پیوستا مراجع کنید.



پیوست‌ها:

  • اعتمادشو یه جا و مهم‌ترین جای ممکن بشکنین! (فقط همون یه جا ولی باید بهش ضربه‌ای وارد کنه که برگشت ناپذیر باشه.)
  • اگه نسبت بهتون خیلی حساس بود فقط کافیه یه دفعه به دلیل نامعلومی باهاش قهر کنین و جوری رفتار کنین انگار تنها دلیلی که اون نمی‌دونه چرا قهرین اینه که خیلی خود خواه بوده و فقط به خودش اهمیت می‌داده. (شاید بچگانه بنظر برسه ولی مورد داشتیم طرف بخاطر همچین شرایطی خودک‍*شی هم کرده!)
  • یه مدت ازش دور باشین. اگه بهتون وابسته باشه خیلی بهش فشار میاد…
  • هر روز خبر مرگ و میرو بهش بدین! بعد یه مدت خودش رقبت به زندگی رو از دست میده!




پ.ن: این راهو یه کشور امتحان کرده و جواب داده!

ناامیدی
۶۴
۷۰
Miya
Miya
... in that moment I decided, to do nothing about everything
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید