
[ چهارشنبه ۳۱ اردیبهشتِ ۱۴۰۴ ]
امروز ساعت ″۵:۳۰ صبح از خواب پاشدم.
اولین کاری که انجام دادم این بود که پنجره اتاقمو باز کردم و به آفتابی که داشت طلوع میکرد از آسمون، نگاه کردم. بیرون خیلی ساکت بود.
هوایِ اول صبح، خیلی خوب بود.
به طوریکه ریه هامو پر از هوای تمیز اول صبح میکردم. به آسمون نگاه کردم. چند تا از پرستو ها داشتن پرواز میکردند. نمیدونم چرا،
به حال و احوالشون غبطه خوردم.
به اینکه آزادانه خودشون رو توی آسمون رها میکردند و فارغ از هیچگونه مشغلهای پروازشون رو میکردند. به اینکه توی هوای اول صبح ۳۱ اردیبهشت ماه، چقدر خوشحال بودند. صدای چهچهـشون توی آسمون پیچیده بود و یک فضای قشنگی رو ایجاد کرده بودند.
ای کاش منم پرستو بودم.
ای کاش منم فارغ از هرچیزی که
توی زندگیم هست آزاد بودم و توی
آسمون رها میشدم و تا افق ها پرواز میکردم و پرواز میکردم و پرواز میکردم.
به سوی مقصدی که مشخص نبود
پرواز میکردم.
/#میم_عین🌱
/#احوالاتم