ذهنم پر از کلمه ها و جمله هاییست که تا می آیم از آن ها بنویسم انگار دستپاچه می شوم! همه ی آن ها در جایی از ذهنم پرت می شود.
در مسیری از زندگی هستم که پر چالش ترین ها در سال های اخیر بوده است. باید با تغییری بزرگ دست و پنجه نرم کنم.
اول از اینکه آرام تر از همیشه باشم. درست زمانی که بیشتر سعی می کنم آرام باشم طوفانی می شوم.
چه می شود کرد، انگار دنیا منتظر است ببیند تو چه می خواهی…؟! تا پای گنده و کثیفش را محکم روی آن بگذارد وهر هر به تو بخندد. من هم از این قاعده ی بازی مستثنی نیستم.
اما به محض مقاومت و بی محلی به کرم هایی که می ریزد خودش می رود!
هیچ وقت تا این حد کارهایی که دوست نداشتم را انجام ندادم! یادگرفتن حرفه ای که اصلا ربطی به شخصیت من ندارد اما باید جنبه های دوست داشتنیش را نگاه کنم تا دوام بیاورم فقط بخاطر هدفی که پیش رویم است.
شاید هم به آن چیزی که میخواهم نرسم اما مسیر رسیدنش از من آدم دیگری خواهد ساخت.
راستش را بخواهید کارهایی که دوست دارم را با لذت بیشتری انجام می دهم هر چند تقریبا همه ی زندگیم پر شده از دوست نداشته ها اما هنگام گرسنگی غذا بیشتر می چسبد.
