برای لذت بیشتر با متن ، هنگام مطالعه از موسیقی زیر استفاده کنید !

در پسا توی یک جریان باد ، با فاصله ی کمی از زمین، پرواز می کنم...
در زیر پاهای من دشت سر سبزی بزرگی با درختان و گل های زیبا قرار دارد...
در گوشه ی آن، دره ای قرار دارد که رودخانه ای شفاف و زلال از آن می گذرد...
در کناره آن دره ، آهویی با آرامش تمام می چرد...
،بادی که مو های من را نوازش می کند...
و پروازی که بسیار لذت بخش است....
مثل ماهی کوچولو این طرف آم طرف می روم...
به میان درختان... به کنار سبزه ها.... در کنار رودخانه...
سایه ای که در روی آب با پرواز من به راه می افتد...
و خورشیدی که در نزدیکی مشت من است...
پرواز در کنار ابرهای سفید، پرستو های زیبا، درخت های بلند و دشتی سرسبز...
و در این هنگام با ضربه ای دردناک از آن دنیا به بیرون تبعید می شوم...
آه ! همه ی اینها خوابی بیش نبود...
آن ضربه هم ناشی از حرکات خواهر سه ساله ام بود که می خواست مرا اذیت کند...
و باز هم دنیای تاریک...

پی نوشت: در بیشتر اوقات عمرم با رویا پردازی خواستم از دنیای واقعی دور شوم...ولی هربار این دنیا با عناصر مختلف لگد و آبدوچگی و چکیده و پس گردنی های مختلفی بر من فرود می آورد...و یاد آور این موضوع می شود که من در دنیای تلخی زندگی می کنم...گاهی این ضربات انقدر دردناک هستند که تا مدت ها از آینده نگری و رویا پردازی دست می کشم...گاهی هم آنقدر در دنیای رویا غرق می شوم که همه چیز در دنیای واقعی به هم می ریزم...
و منی که هنوز نمی دانم زندگی در کدام دنیا خوب است.... ؟!







