ویرگول
ورودثبت نام
محمد
محمدخوشتر ز کتاب در جهان یاری نیست / در غمکده زمانه غمخواری نیست #تا زمانی که فکر کنم که افکارم ارزش فکر دگر را دارد می نویسم
محمد
محمد
خواندن ۲ دقیقه·۲ روز پیش

روی ماه خداوند را ببوس

برای همه‌مان پیش آمده که درگیر سؤال‌هایی شویم؛ سؤال‌هایی منطقی، شاید هم فلسفی، که ذهن را برای چند صباحی هم شده درگیر خودش می‌کند و از زندگی روزمره ساقط. پرسش‌هایی مثل بودن یا نبودن خدا، عدالتش، خیر و شر روزگار و ده‌ها سؤال دیگر که حتی گاه از فکر کردن بهشان می‌ترسیم چه برسد به زبان آوردنش.

می‌ترسیم نکند خدا از ما ناراحت شود _خدایی که فکر می کنیم‌ هست یا حداقل تا الان با این ذهنیت زندگی کرده ایم که اگر یک درصد هم باشد خیلی محتاطانه فکر می‌کنیم_

نکند چیزهایی را که داریم از ما بگیرد، نکند آبرویمان برود، نکند دوست و آشنا از ما دلخور شوند و نکند های دیگر ...

به قول مرحوم حسین پناهی:

«کفر نمی‌گم، سؤال دارم؛ یک تریلی محال دارم… تازه داشتم می‌فهمیدم که فهم من چقدر کمه.»

اما با همه‌ی این ترس‌ها، با وجدان و ذهن پرسشگر و ناآرام خود مواجه می‌شویم که این سؤال‌ها را کجای دلم بگذارم؛ نمی‌شود نادیده اش گرفت اگر جوابشان را پیدا نکنم، نمی‌توانم درست وحسابی زندگی کنیم و فکرم مشغول این‌هاست؛ نه می‌توانم درس بخوانم، نه کار، نه هیچ چیز دیگر.

در این کشمکش، معمولاً وجدان پیروز است و ما را به سمت پیدا کردن پاسخ می‌کشاند. اما پیش از تلاش برای یافتن هر پاسخی، یک چیز به من کمک زیادی کرده: اینکه آیا من اولین کسی هستم که این سؤال‌ها به ذهنم رسیده؟

(که همه میدونیم نه؛ اونم یک نه محکم. پس لازم نیست خیلی فاز روشنفکری برت نداره بیا پایین از منبر ذهنت؛ نگم همه انسان ها ولی خیلی از انسان ها با این ها دست و پنجه نرم کردن تازه اولین سوالاته)و پاسخ اون ها و شکل برخوردشان چطور بوده؟

همینکه بفهمیم تنها نیستیم و قبل از ما هم کسایی بودن که با این سوالات برخورد کردن کافی است سوای هر پاسخی که براش پیدا کردن و به زندگی ادامه دادند و متوقف نشدند. همین فهمِ ساده، خودش یک آرامش می‌آورد. کمک می‌کند در کنار جست‌وجوی پاسخ‌ها، زندگی روزمره‌مان هم از ریتم نیفتد.

مثلاً چند سالی هست که از گوشه و کنار کوچه و بازار می‌شنوم:مردم به هم رحم نمی‌کنند و روزگار، روزگار بدی شده قدیما کی اینطور بود!!(انگار همه چی خوش خرم بود به ما که رسید روزگار و داور اون وری غش کردن)

اینکه روزگار بد شده فقط مربوط به دوره‌ی ماست؟

بعد فیلم شیر سنگی را دیدم و تیتراژ پایانی‌اش با آن آواز بختیاری که می‌گفت:

«مر زورِ، مر زورِ

خدا دونِ دورس ناجورِ»

و همان یک نمونه کافی بود تا بفهمم این دوره ناجور و نامرد فقط مخصوص امروز نیست. نمی‌توانم بگویم دقیقاً در چه دوره‌ای یا چه سلسله‌ای، اما همین نشانه‌ها ثابت می‌کند که این دغدغه‌ها همیشه بوده‌، هست و خواهد.

این کتاب هم از اون کتاب هایی ست که به ما می گوید تو تنها نیستی ...

(حتی ممکنه سوالاتمون هم بیشتر کنه)

ذهن پرسشگرکتابرمانخدا
۴
۰
محمد
محمد
خوشتر ز کتاب در جهان یاری نیست / در غمکده زمانه غمخواری نیست #تا زمانی که فکر کنم که افکارم ارزش فکر دگر را دارد می نویسم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید