نویسنده کتاب به فردوسی علاقه بسیار داشت و میخواست یکی از داستانهای شاهنامه را که کمتر به آن پرداخته شده، یعنی داستان گرشاسب، را به مثنوی جداگانه ای بدل کند.
بخاطر زمینه پهلوانی و لحن دلیرانه این اشعار، برخی از ابیات را به فراخور روحیه این اوقات انتخاب کردم:

چنین بود گیتی و چونین بود/ گهش مهربانی و گه کین بود
یکی را دهد گنج و برّد ز رنج/ یکی را دهد گنج نابرده رنج
همه کارش آشوب و پنداشتیست/ ازو آشتی جنگ و جنگ آشتیست
کرا بیش بخشد بزرگی و ناز/ فزونش دهد رنج و گرم و گداز
درو هرکه گویی تنآساترست/ همو بیش با رنج و درد سرست
توان خو ازو دست برداشتن/ وزین خو نشایدش برگاشتن
کسی کش بود دیده از شرم پاک/ ز هر زشت گفتن نشایدش باک
بتر هر زمان مردم بدگهر/ که گوساله هر چند مه گاوتر
هنر بد مرا بخت فرخ نبود/ چو باشد هنر بخت نبود چه سود
هنرها ز بخت بد آهو بود/ ز بخت آوران زشت نیکو بود
و در باب لاف زدن نا اهلان:
بدین خیره گفتارهای تباه/ نگیری مرا دام برچین ز راه
بمن تاج و تخت شهی چون دهی/ که هست از تو خود تخت شاهی تهی
یکی را به دِه در ندادند جای/ همی گفت بر ده منم کدخدای
بهم چون بود مهر و کین گاه جنگ/ ابا آبگینه کجا ساخت سنگ
که جوید بنیکی ز بدخواه راه/ بدیوار ویران که گیرد پناه