
قسمت صد و شانزدهم
همانطور که انتظار داشت، پیرمرد درب خانه را باز کرده بود و با صدای بلندی اعلام حضور میکرد. مثل همیشه برای کمک آمده بود.
_ زنده اید گاتریای پدر؟
و داخل آمد.
_ بله، هنوزم.
صدای تلویزیون خانه را پر کرده بود. مباحثه ی چند کارشناس اقتصادی نمایش داده می شد:
_ این اشتباهه که هر کسی از خونشون قهر می کنه، میره توتون میاره تو کشور. این واردات بی در و پیکر باید متوقف بشه.
_ خب چه راه حلی دارید؟ به هر حال اگر اینا توتون نیارن، باید چه راهکاری رو پیگیری کرد؟ برخی از مردم توتون می کشن و نباید بخاطر این موضوع اذیتشون کنیم.
_ بله، ما اینجاییم که به خواسته های مردم رسیدگی کنیم.
_ الان چطور به این موضوع رسیدگی می کنید؟
_ هیچ خرده پایی دیگر حق ندارد توتون وارد این سرزمین کند؛ اما برای تامین توتون مورد نیاز، کارشناسان در حال جمع بندی و ارائه ی یک طرح بزرگ برای مدیریت ورود هستند که به زودی اعلام می شود... .
پیرمرد بالای سر گاتریا حاضر شد و تلویزیون را خاموش کرد. وقتی چشم در چشم یکدیگر شدند با مهربانی لبخند می زدند.
گاتریا فکر نمی کرد آن روز که داشت پیرمرد را در خیابان از شر کیف قاپ ها نجات می داد، دوستی شان به اینجا هم برسد. گاتریا درباره ی او در دفتر خاطراتش نوشته بود:
_ آنروز در حقیقت به آینده ی خودم کمک کرده بودم، چرا که کمک ها و مراقبت های او در دوران جراحت و خانه نشینی و تنهایی، بعد از اصابت گلوله ها، انکار نا پذیر بودند.
_ اما یک چیز را فراموش کرده ای.
پیرمرد، نگاه خود را به چشمان گاتریا دوخت و با لبخند پرسید:
_ چه چیز را؟
گاتریا تصدیق کرد:
_ اینکه مرا گاتریای پدر صدا نکنی، من پدر خوبی نبوده ام. من مستحق این واژه نیستم.
لحن و صدای او غمگین بود. خستگی از چشمانش می بارید. لباس ها با اینکه همان لباس های قدیمی بودند، اما حالا به تنش زار می زدند. او مدام سرفه میکرد و با دشواری لبه ی تخت را می گرفت تا بلند شود.
البته، او تقریبا قادر بود بدون کمکِ دیگران، لبه ی تخت بنشیند و اصطلاحا، بار خود را حمل کند، هر چند با زحمت و درد همراه بود. جای گلوله ها هنوز درد می کردند. توان جسمانی قدیم از دست رفته بود. بی حوصله، خسته، کم طاقت و بی خوابی دست بردار نبودند و مدام دلشوره و دلتنگی به سراغش می آمدند.
پیرمرد خطاب به گاتریا میگفت:
_ بهتر نبود در مورد این موضوع میزاشتی دیگران ابراز نظر کنن؟
پیرمرد او را به یاد پدرش انداخته بود.
_ آخه من برای رها پدر خوبی نبودم. دلیل از این محکم تر؟
_ باهات خیلی موافق نیستم.
_ چطور؟
_ یادم میاد اولین بار که دیدم یکی رو پای جوخه بستن و بهش تیر اندازی کردن، نوجوان بودم. گفتن گناهکار بوده و به حکم خدا بی اعتنایی کرده. پدرم دستمو گرفته بود و منو برده بود تا اجرای عدالت رو از نزدیک تماشا کنم. بهم می گفت اگر از قوانین خدا سرپیچی کنی باید ببندنت پای جوخه ی گناه که تقاص بدی. نگران بود در طول زندگیم از فرامین خدا سرپیچی کنم، پس مستقیم منو برده بود تا نمایش بزرگی از اجرای عدالت را ببینم تا از جزای کارم با خبر شوم. اما نگران نبود اون بچه تو اون سن و سال چه تاثیری رو از دیدن بدن سوراخ سوراخ شده ی یک انسان می تونست بگیره؛ در حالی که پدرم هیچ وقت جلوی من مامان رو بغل نمی کرد و مراقب بود دچار مسائل بزرگانه نشم. اگر کسی اذیتم می کرد، بدون اینکه واقعا بدونه چی شده، منو مقصر می دونست و هیچ وقت از من جلوی بقیه حمایت نمی کرد. هر بار منو تنبیه می کرد یه جاییم میشکست و آسیب می خورد.
گاتریا از چیزهایی که می شنید شوکه شده بود. حالا می توانست دلیل چین و چروک های صورت او را درک کند، مثل اینکه فقط زمان دخیل نبوده است.
_ پس اگر قرار بود به تو بگیم پدر بد، به آقا جان خودم چی می گفتم؟
گاتریا لبخند زد.
_ البته به آقا جان هم حق بده. حتما اون آدم ساده ای بوده که تحت تاثیر سخنرانی نخست وزیر کبیر قرار گرفته. اینو یادت نره، آدم های ساده، معمولا رفتارهای حکومت رو در جامعه باز تولید می کنند. درست نمی گم؟
_ پس چرا به خودت حق نمی دی؟
گاتریا سر خود را تکان داد و گفت:
_ شاید چون خودم رو مسئول می دونم.
_ هرگز.
_ هرگز؟
_ چون تو هم هر کاری از دستت برمی اومده انجام دادی.
گاتریا از دلگرمی و حمایت عاطفی پیرمرد تشکر کرد و گفت:
_ دلم واسه رها تنگ شده. دلم واسه دیدن دوبارش پر میکشه. با اینکه می دونم سفر با کشتی ناخدا شیانا و ورود به سرزمین آزاد، سرنوشت جدیدی رو براش رقم می زنه، با اینکه می دونم دخترم قوی و مستقله، اما ته دلم براش شور می زنه.
و زد زیر گریه و حرف دلش را زد:
_ حتی موقع جدایی، نتونستم درست و حسابی بغلش کنم و بگم چقدر دوسش دارم. رها اینجا رنج زیادی کشید، وارد مسائلی شد که برای سن و سالش واقعا سنگین بود. خدا نخست وزیر رو لعنت کنه، بچه های مارو درگیر رنج، درد و جهان تیره و تاریک کرده.
پیرمرد دستان گاتریا را پدرانه در دست گرفت و ادامه داد:
_ اما اون از اینجا رفته و دیگه قرار نیست سایه ی سنگین نخست وزیر رو تحمل بکنه.
_ سهم بقیه چی میشه؟ تکلیف اونایی که مردن چی؟ همه که نمی تونن برن.
پیرمرد گفت:
_ برای منم دردناکه.
گاتریا اضافه کرد:
_ بچه های مردم چه گناهی دارن، اونا تو سینه قلب دارن و نخست وزیر تلاش می کنه قلبشونو بشکنه، غرورشونو بشکنه و همه شونو به مرز بردگی بکشونه و سرکوبشون بکنه. واقعا چرا؟ دوست داشتم با این روباه روزی روبرو بشم و ازش بپرسم، وقتی داری دستور فلاکت و مرگ صادر می کنی، دقیقا داری به چی فکر می کنی؟
پیرمرد درک واضحی از صحبت های گاتریا داشت. گاتریا ادامه داد:
_ گاهی به خودم در خلوت می گم ای کاش واقعا خدایی وجود نداشته باشه، در این صورت پرستیدنی تره.
_ منکه خیلی وقته تکلیفمو باهاش روشن کردم.
گاتریا کنجکاو شد:
_ چیکار کردی؟
پیرمرد شانه بالا انداخت و ادامه داد:
_ وقتی قراره به هنگام دردها سکوت کنه و تنها بمونم، وقتی از سیاهی سالهای نخست وزیر کبیر تا گرگ و میش این روزها رو در سکوت خدا پیش رفتم، از این به بعدشم پیش می رم بدون اینکه بخوام ازش کمک بخوام و بودن و نبودش دیگه برام مهم باشه.
گاتریا ناگهان به یاد روزی افتاد که با ژاکلین عشق را تجربه کرده بود. به یاد روزی که رها به دنیا آمده بود و با دستان کوچک خود، انگشت اشاره ی گاتریا را محکم فشار می داد. به یاد روزی که این خانه را ساخت و زندگی خود را در پناه آن پیش برد. مشقت و دشواری کم نداشت اما زندگی اش آنقدر ها تیره و تاریک نبود و حس می کرد جاهایی صدایش را خدا شنیده و پاسخ داده است.
_ پیرمرد، من به خدا ایمان دارم. فقط کمی ازش دلگیرم. همین اواخر، بهم فرصت داد دخترم رو نجات بدم.
_ من ترجیح می دم دیگه به این چیزا فکر نکنم. ولی تو رابطه ی خودت رو با خدا داری، شاید واقعا باهات خیلی مهربون بوده.
گاتریا دوباره دراز کشید، زیرا کمر درد امانش را بریده بود.
_ ببخشید که دراز می کشم. واقعا درد دارم.
_ راحت باش فرزندم. می رم چایی واست بیارم.
_ ممنونم که در روزگار سختی کنارم بودی.
پیرمرد گفت:
_ وظیفه ی انسانی من بوده. چیز دیگه ای نیاز داری؟
_ میشه رادیو بیگانه رو بزنی ببینم چه خبره؟
_ حتما.
رادیو بیگانه روشن شد. مجری می گفت:
_ جنگ در شمال شهر به اوج خودش رسیده و نخست وزیر در حال عقب نشینی شده.
گاتریا متعجب شد و با هیجان داد زد:
_ میشنوی پیرمرد؟
_ آره. نخست وزیر داره شمال رو از دست می ده. داره رفقاشو از دست می ده.
و با استکان های چای خارج شد. هر دو ساکت شده بودند که جزئیات بیشتری بشنوند:
_ تمامی خطوط جنگ نخست وزیر و فرماندهان تحت الامر و طرفدارانش در شمال در حال شکست خوردن هستند. بزودی کار شمال یکسره می شود و توحش نخست وزیر به داخل مرزهای قانونی خودش باز می گردد. مردم شمال بزودی آزاد می شوند و صلح دوباره برقرار می شود. این است صلح جهانی.
کارشناس ادامه داد:
_ حالا دیگر جهان می داند تروریست ها وابسته به نیروهای نخست وزیر بودن و از جیب نخست وزیر اسلحه و مهمات برمی داشتن. آنها به دستور نخست وزیر آبادی های شمالی رو نا امن و غیر قابل زندگی کرده بودن. اما قراره همه چیز تغییر کنه.
پیرمرد گفت:
_ اما این وسط مردم بیچاره ی شمالگان آواره شدن.
_ و مردم ساده ی ما که به دستور نخست وزیر به شمال فرستاده شدن.
خاطرات راشا برای او زنده شده بود و تصاویر آزار دهنده ی مردمی که از جنگ، خشونت و نفرت آواره شده بودند.
_ راشا الان کجاست؟ داره چیکار می کنه؟ واسه اون بچه هم نگرانم. به باباشم نمی تونم زنگ بزنم، آخرین بار بحثمون شد، آخه ما با هم خیلی فرق داریم.
_ زنگ بزن بهش و باهاش گفتمان کن.
_ زمانی نظر من همین بود. اما اونا نا امیدم کردن. بهتره صداشو نشنوم.
پیرمرد چای را آورد و درباره ی راشا از او سوال کرد:
_ این بابا که اسمشو بردی کیه؟
گاتریا سعی کرد خاطراتی که با راشا داشت را برای او بازگو کند.
پیرمرد دست آخر گفت:
_ بهتره کمی برای خودت نگران باشی گاتریا. اون انتخابشو کرده، تو گفتنی هارو بهش گفته بودی.
گاتریا ادامه داد:
_ من انسانم پیرمرد و دلم به وسعت تمام این سزمین می سوزه. نگاه منطقی به رویدادها، می تونه خیلی جاها عذاب وجدان منو تسکین بده اما دلسوزی رو نه. دلم می خواد آغوشمو باز می کردم و تمام دردهای سرزمینمو و مردم بی گناه شمالگان رو به آغوش می کشیدم. دلم می خواست راشاهارو هم به آغوش می کشیدم، اونا قربانیان غیر مستقیم نخست وزیر هستن.
_ حالا می خوای چیکار کنی؟
گاتریا دوباره قلم برداشت و روی کاغذ هایی که در کنارش بود، شروع به نوشتن کرد. در همان حین پیرمرد گفت:
_ جالبه که باهات کاری ندارن گاتریا. اجازه می دن نوشته های تو رو مردم ببینن.
_ شاید چون براشون خطرناک نیستم.
_ شایدم فعلا سرشون شلوغه و بعدا به حسابت رسیدگی می کنن.
_ شاید. ولی حالا که فرصت هست بدون اینکه به این چیزا فکر کنم می نویسم.
چند روز بعد، دوباره یک نوشته از گاتریا به دست تعدادی از مردم رسید که توسط دوست او در یک ماهنامه منتشر شده بود:
_ من گاتریای پدر هستم. نه ساخته ی اینم نه ساخته ی آنم که برایتان نوشته ام. من یکی از شهروندان این سرزمین هستم که دارم هشدار می دهم تا دیر نشده تغییر جهت بدهید. روزی که بین گلوله ها و دخترم قرار گرفتم، سرخی انتخاب دیروز خود را، به معنای واقعی کلمه حس کردم. پس میشناسمتان نه از رادیو بیگانه، از فجایعی که در خیابان ها رقم زدید. اینبار هم مثل دفعات قبلی، در برابر خواست آحاد مردم یک واکنش تکراری نشان دادید که خودتان بهتر از من می دانید درباره ی چه موضوعی صحبت می کنم. حتی شما اعلام پیروزی کردید و در بوق و کرنا دمیدید که دیدید رها از شهر فراری شد؟ دیدید امثال رها زیر خروارها خاک فرو رفت؟ دیدید در زندان ها ما چه بی رحم و قوی بودیم؟ اما نتایج حاصل مخالف با ادعای شما پیش رفت. چرا؟ کافی است سری به کوچه خیابان های این شهر بزنید تا منظور مرا بخوبی درک کنید، در نهایت جوانها به سمت آزادی مد نظر خودشان رفته اند. حتی گفته بودید فریاد رها خواست آحاد مردم نبوده و جوانان ما آزادی را به اشتباه فریاد می زدند. من می گویم وقتی که نان و درآمد مردم را به جایی رساندید که حتی خودشان را فراموش کرده اند، نمی شود از همه انتظار داشت مثل دختر من، در خیابان ها اعلام حضور کرده باشند، خیلی از آنها حتی زمان و ساعت آنرا نمی دانستند چون مشغول گرفتاری ها و مشغله های زندگی ای بودند که شما مسبب اش هستید. ولی اگر بیشتر از این خواستید مطمئن شوید، کافی است ازشان سوال بپرسید، خواهید دید که آنها مرزبندی مشخصی با اعمال نخست وزیر دارند. این متن را می نویسم که یادآوری کنم اوضاع شمال رو به وخامت رفته و ساعت شمار دیکتاتوری برون مرزی شما به شماره افتاده. آنها دیر یا زود به سراغ شما می آیند و شما به حمایت مردم احتیاج خواهید داشت. در پایان، از خواب دیشب خود می نویسم. می دانید چرا آنرا مهم می دانم؟ دیشب خواب دیدم بطور ناگهانی، پرندگان ابابیل در آسمان ظاهر شدند و شما هنوز داشتید حکم اعدام صادر می کردید و زمانی فهمیدید که هم رزمانتان در حال سنگ خوردن بودند. از طرف یک شهروند رنج دیده، بنام گاتریای پدر.
این داستان ادامه دارد...