ویرگول
ورودثبت نام
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Faridای کاش تنها صدای خنده های بشر را شنیده بودم، بشری بدون جنگ، فقر، بیماری و تنهایی
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid
خواندن ۹ دقیقه·۵ ماه پیش

داستانِ پرستار

قسمت نود

گاتریا به خانه رسید. باران لباسش را خیس کرده بود.

_ رها، خونه‌ای؟

صدایش مثل قطره‌ ای در برکه‌ ی تنهایی افتاد و امواج غربت را پخش کرد. باید کم کم به این وضع عادت می‌ کرد. بزودی رها به سرزمین دیگری می‌ رفت و آینده قرار نبود با رها ادامه پیدا کند.

به اتاق رفت و لباس‌ های خیس خود را کَند. سرمای باران هنوز در تن سالخورده اش باقی مانده بود. برای خود چای درست کرد. آمد پذیرایی و روی مبل راحتی نشست. پیپ را روشن کرد. بوی توتون فضای خانه را گرفت.

کتابی که تازه شروع کرده بود روی میز بود. کتاب را باز کرد و سرگرم خواندن شد. در یکی از صفحات، روکانتن از طرز خاص گرفتن چنگال نوشته بود:

_ مثلا در دست‌ هایم چیز تازه‌ ای هست، طرز بخصوصی برای گرفتن پیپ یا چنگالم. یا اینکه چنگال است که حالا طرز بخصوصی برای گرفته شدن دارد، نمی‌ دانم.

همین جمله کافی بود او را به فکر فرو ببرد. چشمانش روی متن ماند و ذهنش چون پرنده ای سبک بال به پرواز درآمد. از خودش پرسید:

_ واقعاً، دستان من طرز گرفتن پیپ را تعیین کرده بودند، یا حالتی که پیپ داشت، به دستانم طرز بخصوصی برای گرفتن پیپ می‌ دادند؟

صدایی در اعماق ذهنش گفت:

_ بالاخره دست‌ های تو و این پیپ، سرانجام به یک صلح نسبی رسیده‌ اند، یک سازگاری برای دود کردن، وگرنه، کندوکاو بر هم‌ کنش آنها، به چه درد تو می‌ خورد؟

دود پیپ همچنان در هوا معلق بود و بی‌ حرکت در نور کدر سقف بالا می‌ رفت. او کتاب را کنار گذاشت، دفتر خاطراتش را باز کرد و نوشت:

_ وجود ما به خودی خود معنایی نمی‌ تواند داشته باشد، مگر آنکه در جهانی زندگی کنیم که در آن با دیگر انسان‌ ها در ارتباط باشیم، با آنها تعامل کنیم و اعمال و رفتار ما با دیگران درگیر شوند. معنی و ارزش اعمال ما، فقط در چارچوب یک جهان اجتماعی و اشتراکی شکل می‌ گیرد. بعبارتی دیگر، مهم نیست دستان من پیپ را آنطور می‌ گیرد، یا پیپ طرز گرفتن خاص خود را دارد، مهم این است که من توتون می‌ سوزانم و پیپ می‌ کشم و مفهوم پیپ کشیدن را زیست می‌ کنم.

داد زد:

_ رها، نظر تو چیه؟

فراموش کرده بود پرسش و پاسخ‌ ها همه در ذهن و قلم او بودند. رها که در خانه نبود و او تنهای تنها در پذیرایی نشسته بود. قلب او از این تنهایی لرزید.

بغض کرد:

_ چه تنها شدم. این سهم من نبود.

تمام اندیشه‌ های وجودی او، آن لحظه بر روی سرش فرو ریختند و در ادامه، یک چرخش ناگهانی در نوشته‌ هایش رخ دادند:

_ رها می‌ رود، مثل تمام آنهایی که رفته‌ اند. من هم زمانی رفتم و قبلی‌ ها نیز، اما نمی‌ دانم چرا هربار به این موضوع می‌ اندیشم سینه‌ ام درد می‌ گیرد.

همان صدا در پس ذهن او پیچید:

_ گاتریا، رفتن رها سینه‌ ات را می‌ فشارد، یا تنهایی، تو را می‌ رنجاند؟

گاتریا پرسید:

_ تو بگو، اگر جلوی رفتن او را بگیرم، سوز سینه‌ ام برطرف می‌ شود، یا تنهایی خود را بپذیرم، اوضاع بهتر می‌ شود؟

_ هیچکدام. سعی کن واقع‌ بین باشی. سرانجام رها می‌ رود، تو تنهایی خود را زندگی می‌ کنی و گاه به گاه او را ملاقات می‌ کنی و در حالی که دارد آزاد زندگی می‌ کند، به خاطرات او لبخند می‌ زنی. این است اشاره‌ ای که دست و پیپ دارد، تو به مصالحه‌ ی بی‌نظیرِ دست و پیپ می‌ نگری و درحالی که لبخند خود را نگه داشتی، از کشیدن توتون لذت می‌ بری.

گاتریا موهایش را به عقب دست کشید، حرکتی که بیشتر، نشانی از سردرگمی داشت تا آراستگی:

_ بعد از رفتن او، مرتب بودن من ضرورتی ندارد. در خانه‌ ای که هیچ چشمی نظاره‌ گر نیست، ظاهر معنای خود را از دست می‌ دهد.

ناگهان صدایی ظریف سکوت خانه را فرو ریخت. صدای بال‌ بال زدن ها نرم و آهسته بودند. پنجره را باز کرد. یک پروانه آمده بود. نور چراغ روی بال‌ هایش منعکس می شد و حالتی جادویی به قلب و ذهن گاتریا می بخشید.

_ آمدی تنهایی را بشکنی؟

پروانه به او نگاه کرد. گاتریا دوباره موهایش را دست کشید و خود را آراست:

_ بهتر شد؟

پروانه دور سر گاتریا چرخید و بعد از او دور شد.

گاتریا به پذیرایی بازگشت. سکوت، مثل مه در همه جا گسترده بود. دیگر حوصله‌ ی نوشتن و کتاب خواندن نداشت.

رادیو بیگانه را روشن کرد. صدای خش‌ خشی ممتد پخش شد و به دنبالش صدای مجری واضح شد:

_ آیا سربازان نخست‌ وزیر، راه رسیدن به شمال را گم کرده‌ اند؟ ما اینطور فکر نمی‌ کنیم. چگونه است که ناگهان، به شهری منتقل می شوند که جوانان بیدار آنجا، صدای خود را با اتحاد بیشتری به بیرون منتقل کرده بودند؟ این، پیامی بی‌ پرده از سوی نخست‌ وزیری‌ است که سال‌ هاست پاسخش چیزی جز گلوله و سرکوب نیست. به جای آنکه دستگاه عدالت خود را اصلاح کند و آن سه متجاوز را به سزای اعمالشان برساند، به سرکوب معترضان بصورت علنی ادامه می‌ دهد. آیا در آن شهر نیز، درگیری آغاز خواهد شد؟

این صدا، در فضای محزون خانه پیچید. دیوارهای خانه انگار برای گاتریا تنگ‌ شدند و او حس می کرد هوای پذیرایی، سنگین‌ تر از همیشه است.

صدای یک مجری دیگر پخش شد:

_ البته معترضان نه فقط مجازات آن سه نفر را می‌ خواهند، بلکه خواستار برکناری نخست‌ وزیر هستند.

و در ادامه، صدای معترضان از رادیو بیگانه شنیده شد:

_ سرکوب دیگر کافی است، نه می‌ ترسیم نه عقب‌ نشینی می‌ کنیم.

درون گاتریا چیزی تکان خورد. صداهایی که پخش می شد، شبیه فریاد هایی بودند که از لایه‌ های ضخیم تردید و حیرت عبور می‌ کردند.

فهرست کشته‌ شده‌ ها تمامی نداشتند. اکثر آنها نوجوان بودند و شهر وارد ابعاد تازه‌ ای از حوادث شده بود. گاتریا چنان در بهت فرو رفته بود که دستانش بی اراده می لرزید. حس کرد پیپ در دستانش وزن پیدا کرده و نفس کشیدن امکان پذیر نیست.

رادیو بیگانه، بعد از اینکه اعلام اسامی را تمام کرد، وارد جزئیات شد و از مشکلات قربانیان گفت. یکی‌ شان می‌ گفت:

_ خواهر بزرگم به زور ازدواج کرده بود، در حالی که هنوز عروسک در بغل داشت. می‌ دانید چرا؟ یک روز جلوی پدرم به عروسکی که در دست گرفته بود، گفت دخترم. پدرم این را شنید و ترسید او لک ننگی بر خانواده شود. او را با اجبار شوهر دادند. من نمی‌ خواهم این وضع ادامه پیدا کند.

مجری ادامه داد:

_ و او توسط نیروهای جان‌ نثار نخست‌ وزیر شرور به قتل رسید.

پژواک کلمات، انگار در فضای خانه باقی می ماندند و دور سر گاتریا تاب می خوردند. نباید این اوضاع واقعی باشد.

در ادامه، صحبت یکی دیگر از شاهدان پخش شد:

_ خانه‌ شان بوی ترس می‌ داد، اما دختر نمی‌ خواست راه او را ادامه دهد. نمی‌ خواست توسری‌ خور بار بیاید. باید کاری می‌ کرد و آینده را تغییر می‌ داد. پس تصمیم گرفت دستانش را مشت کند و بگوید مرگ بر نخست‌ وزیر. اما به طرز عجیبی کشته شد.

چشمان گاتریا برای چند لحظه‌ بسته شدند. صداها تمامی نداشتند:

_ برادرم یه روز بهم گفت نمی‌ خوام دختر دار بشم، چون جنسیتش خطرناکه. دیگه بسه، اجازه نمیدیم از این به بعد ما رو نادیده بگیرن.

و داستان یکی دیگر از قربانیان حادثه را پخش کردند.

می‌گفت:

_ نداشتن حمایت قانونی از خشونت خانگی منو مجبور کرد از این راه حمایت کنم. شوهرش مدام دوستم رو کتک می‌زد و تحقیرش می‌ کرد. دیگه کافیه.

مجری گفت:

_ و آن دختر هم به طرز فجیعی کشته شد اما صدای خود را تا ابد در تاریخ این شهر باقی گذاشت.

گاتریا رادیو بیگانه را خاموش کرد اما صدای کلیک خاموش شدن رادیو، پایانِ آن مرثیه‌ های ناگوار نبود.

_ ای کاش خواب باشم.

با اینکه لیوان چای سرد شده بود، گلو را تر کرد و رفت سراغ شبکه ی ملی. از نور سفید تلویزیون، پذیرایی روشن شد.

_ در ادامه، اسامی قربانیان حملات تروریستی را میخوانیم.

و گاتریا چیزی را که داشت پخش می‌ شد باور نداشت. تصویر پسری نمایش داده شده بود که اعلام کردند از حوادث تروریستی آنروز جان سالم بدر نبرده است. چهره‌ ی او، خندان و سرشار از زندگی، حالا قاب شده در پس‌ زمینه‌ ی مرگ بود.

شبکه را عوض کرد. یک نفر داشت از مردم مصاحبه می‌ گرفت. صدای همهمه‌ ی جمعیت معترض شنیده می شد که داشتند به اوضاع شهر اعتراض می کردند.

مصاحبه‌ شونده می‌ گفت:

_ دخترای امروزی دیگه همشون دنبال شوگر دَدی‌ ان، نه زندگی درست و حسابی. مردان با غیرت ما دارن در شمال کشته می‌ شن.

و تصویر یک پسر را به دوربین نشان داد:

_ نگاش کنید، می‌ بینید چقدر جوون بود؟ اون الکی نمرده.

تصویر قطع شد و بالافاصله محل تغییر کرد. مجری رفته بود جلوی دانشسرا و از مأمور ورود و خروج سوالاتی پرسیده بود.

مرد گفته بود:

_ با این لباسا، معلومه اصلاً دنبال درس نیستن. معلومه واسه چی اومدن اینجا.

مصاحبه‌ کننده رفته بود پیش یکی که وظیفه‌ اش، ایجاد امنیت در شهر بود.

صدای او شفاف و صاف بود:

_ بهتره برگردن خونه، وگرنه کشته می‌شن.

نور تلویزیون هنوز روی چهره‌ ی گاتریا مانده بود. صورت او درخشان از انعکاس صفحه‌ ی نمایش شده بود، با دهانی که از شدت تعجب باز مانده بود. باور نمی‌ کرد این صداها از همین شهر شنیده می شدند.

مجری با یک مصاحبه‌ کننده‌ ی دیگر روبرو شده بود که از قضا او هم بانوی همان شهر بود:

_ اگر زندگی در اینجا رو دوست ندارن، کلاً از این شهر برن و برنگردن، برن جایی که زندگی مطلوبشونو زیست می‌ کنن.

گاتریا سردرد گرفته بود. پشت سرش تیر می‌ کشید. چشمانش خشک و خیره به مصاحبه مانده بود.

_ خوابم یا بیدار؟‌

مصاحبه‌ شونده‌ ای دیگر داشت می‌ گفت:

_ زن به عنوان موجودی ناقص خلق شده. وظیفه‌ی زن اطاعته. لذا نه تنها در سیاست نباید دخالت کنه، باید مطیعِ بی‌قید و شرط مرد هم باقی بمونه، به همین خاطر یک مرد میتونه مسئولیت ازدواج بی‌ نهایت زن را بپذیره اما زن نه.

یکی دیگر اضافه کرد:

_ دشمن امروز می‌ خواهد دخترا رو از راه بدر کنه ، یک غربال ساده می‌ تونه جامعه را از فسق و فجور و فحشا نجات بده. آن سه نفر بهانه‌ هستن.

و در زیرنویس، از یک کتاب پر فروش و مورد تحسین نخست وزیر خبر می‌ داد که نام آن بود:

_ چرا زن‌ ها ساده‌ اند؟

گاتریا شبکه را قطع کرد و خانه دوباره در سکوت فرو رفت. رفت لب پنجره و نفس عمیق کشید، داشت خفه می شد. ناگهان چیزی وسط خیابان نظر او را به خود جلب کرد. یک پروانه، بی حرکت روی زمین افتاده بود و باران با شدت بر بال های بی جانش می کوبید.

این داستان ادامه دارد...

خشونت خانگینوشتن کتابکتاب خواندننخست وزیر
۲۲
۱۱
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid
ای کاش تنها صدای خنده های بشر را شنیده بودم، بشری بدون جنگ، فقر، بیماری و تنهایی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید