ویرگول
ورودثبت نام
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Faridای کاش تنها صدای خنده های بشر را شنیده بودم، بشری بدون جنگ، فقر، بیماری و تنهایی.
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid
خواندن ۶ دقیقه·۲ روز پیش

داستانِ پرستار

قسمت صد و هجدهم

آرتین داخل سالن تشریفات، کنار درب ورودی ایستاده بود. هر چند لحظه یکبار، لت ها به آرامی از هم باز می شدند و میهمانها با آرامش و متانت خاص خودشان داخل می آمدند.

_ ما با اونا خیلی فرق داریم.

در صدایش رگه هایی از اندوه وجود داشت. آرتین از او پرسید:

_ دوست داشتی جای اونا بودی؟

شنونده حیرت کرد:

_ انتظار داشتی نه بگم؟

آرتین ادامه داد:

_ فقط سوال پرسیدم.

_ آرتین این چه سوالیه واقعا؟ از بچگی این مضخرفاتو کردن تو گوشمون که علم بهتر است یا ثروت. پولدارا فلان و بهمان هستن. اینم نتیجش.

آرتین سر خود را تکان داد و میهمان ها را با چشم کنترل کرد. همه سرگرم و مشغول پذیرایی از خودشان بودند. هر کس هر چه می خواست از روی میز برمی داشت و ظرف خود را پر می کرد. میز های مخصوص خوراکی، بزرگ و وسیع بودند و بر روی شان انواع و اقسام دسر، کیک، میوه های قطعه قطعه شده، گوشت و کلی خوردنی و نوشیدنی های متنوع چیده شده بودند.

_ خب، داشتی می گفتی.

همکارش آرام به ساعت مچی یکی از میهمان ها اشاره کرد و ادامه داد:

_ اون ساعت توی دستش از کل دستمزد یک سال من هم بیشتره، اگر بی وقفه روزی دوازده ساعت کار کنم و هیچی خرج نکنم و قیمت ها ثابت بمونن، بازم نمی تونم یکی ازش داشته باشم.

آرتین از لحن او خنده اش گرفت. خاطر نشان کرد:

_ من اصلا آرزوی داشتن اون ساعتو ندارم و نداشتم تا حالا.

_ چون تو اصلا تجربه ی این شکل از زندگی رو نداشتی.

_ دنبالشم نبودم.

و اضافه کرد:

_ ساعت توی دست منم، زمانو بهم نشون می ده.

_ آره، ولی حاوی پیام مهمی نیست.

صدای چند نفر می آمد که بلند بلند با هم صحبت می کردند. یکی شان می گفت:

_ نیرو که خیلی ارزونه، چند تا دیگه بگیر و پروژه رو سریع تموم کن.

آرتین دوباره به بحث برگشت:

_ چه پیامی؟

_ که تو قدرتمندی.

آرتین گفت:

_ همانطور که گفتم، ساعتی که دارم، زمانو بهم نشون می ده و همین کافیه. من نمی خوام پیام قدرت به هیچ کس ارسال کنم.

_ درسته، ولی هیچ وقت هم ارتباطی که اونا دارن رو تو نخواهی داشت، و در نتیجه، امثال ما اینجا روزی دوازده ساعت خبردار باید وایستن که یکی از اینها اگر چیزی خواست فورا محیا کنیم. کی برای من و تو خبردار وایمیسته؟ ها؟

آرتین موضع خود را تغییر نمی داد:

_ موضوع اینه که من حتی نمی خوام کسی برام خبردار وایسته.

_ چون حقیقت زندگی اینارو ندیدی، طعم قدرت و ثروت رو نچشیدی. همونی که آروم اشاره می کنم رو ببین.

آرتین آهسته و با احتیاط به جانب اشاره ی او برگشت و به مردی نگاه کرد که در میان گروهی از مردان و زنان نشسته بود و داشت صحبت می کرد.

_ خب؟

_ اون مالک بزرگترین سبد سهام مملکته و با اشاره اش می تونه شلوارتو بکش پایین یا بند تنبونتو محکم کنه. این مثال برات کافی نیست؟ واقعا نمی خوای قدرت اونو داشته باشی؟ ها؟ می دونی اون بیست تا کشتی حمل و نقل داره و ناخدا شیانا انگشت کوچیکش هم‌ نیست؟

آرتین با اینکه هنوز قانع نشده بود گفت:

_ من زندگیمو دوس دارم و از ساعت توی دستم راضی ام، هم قشنگه هم زمانو درست نشونم می ده.

_ تو ذهنت رو فقیر نگه داشتی؛ اما من لااقل آرزوهای بزرگی تو سرم متصور میشم؛ شاید منم راهشو یه روز پیدا کردم.

_ منکه حسود نیستم.

و دوباره گفت:

_ ولی یه سوال برام پیش اومد.

_ چی؟

_ گفتی بیستا کشتی داره؟

_ آره بخدا.

_ اینا کی تونستن به اینجا برسن؟ چطوری اینا اینقدر ثروتمند شدن؟

_ اگر می دونستم که منم‌ میشدم.

اتفاقا همان مردی که به ساعت دست اش اشاره شده بود آرتین را صدا کرد. آرتین بدون فوت وقت به طرف آنها رفت و آداب و رسوم خوشامد گویی را بجا آورد. یکیشان به آرتین می گفت:

_ نخست وزیر عزیز ما سخنرانی داره، می خوام رادیویی چیزی بیاری به صدای مرد نازنینمان گوش کنیم.

_ به روی چشم آقا.

و آرتین با اینکه از این درخواست حیرت کرده بود، رفت تا برایشان رادیو را تهیه کند.

_ چی می خواست؟

_ رادیو. میگه می خواد به سخنرانی نخست وزیر گوش کنه.

_ پس زود ببر رادیو رو واسشون، اونا خیلی تحمل انتظار کشیدن ندارن.

وقتی رادیو را برایشان راه اندازی کرد، فهمید نخست وزیر سخنرانی خود را شروع کرده؛ ترسید آنها به او اعتراض کنند که چرا رادیو دیر رسیده، اما آنها سرگرم صحبت بودند و اصلا به سخنانی که داشت پخش می شد گوش نمی کردند. آنها آرتین را با این رفتار ضد و نقیض شان متعجب کرده بودند.

آرنین از خودش سوال کرد:

_ اینا که گوش نمی دن، پس چرا گفتن رادیو براشون ببرم؟

صدای نخست وزیر از رادیو ملی بصورت زنده پخش می شد و آرتین چه زود فهمید در مورد وقایع مرزهای شمالی سخنرانی می کند، او پیام تسلیت به رفتگان جنگ داده بود و از رشادت های سربازان حرف می زد.

_ می خواین براتون صدای رادیو را بلند تر کنم که بشنوید؟

_ الان نه. هر وقت نخست وزیر شروع کردن به صحبت، بلندترش کنید.

این واکنش، برای آرتین شگفت انگیز بود. نخست وزیر که داشت صحبت می کرد، پس منظور آنها چه بود؟

_ خب الان که داره صحبت می کنه، صدای رادیو رو بلند کنم؟

_ نه فرزندم هنوز سخنرانیش شروع نشده. وقتی شروع شد بلندش کن.

و دوباره سرگرم صحبت با یکدیگر شدند. آرتین از بی اعتنایی آنها متوجه شد نباید دیگر از آنها سوال بپرسد و مزاحمت ایجاد کند.

آرتین برای لحظاتی چند به خودش شک کرد، از اینکه نکند صدای سخنران را با صدای نخست وزیر اشتباه گرفته باشد. آرتین همیشه می گفت از سیاست چیزی نمی داند و علاقه ای به پیگیری سخنرانی و برنامه های مردان سیاست ندارد. رادیو ملی یا بیگانه برای او فرقی چندانی نداشت؛ اما صدای نخست وزیر را می شناخت و در این مورد اصلا نمی توانست اشتباه کرده باشد.

به سخنرانی گوش سپرد تا خودش را از دو به شک بودن رها کند. با اینکه هیچ کدام از ترکیب های زبانی او را درک نکرد، مثل مرزهای شمالی، آزادی مظلومان جهان، سقوط سرزمین های آزاد، مرگ بر این، مرگ بر آن، دشمنان داخلی، دشمنان خارجی، مردم در صحنه، نا مردمان ما، معاند، فریب خورده، منافق، متخاصم، ولنگ و واز، تروریست و این دست واژه ها، اما مطمئن شد صدا، صدای خود نخست وزیر بوده و او اشتباه نکرده است.

آرتین سر خود را خاراند و نتوانست جلوی خودش را بگیرد:

_ بخشید آقایان، الان که داره صحبت می کنه، الان نمی شنوید چی میگه واقعا؟ آقایان؟

آنها چنان در صحبت های بین خودشان غرق شده بودند که اصلا متوجه نشدند آرتین آنها را خطاب قرار داده است.

دقایق زیادی به همین منوال گذشت و ناگهان نخست وزیر زبان خود را تغییر داد. حالا نه تنها مفهوم حرف های او را متوجه نمی شد، حتی با زبان سخنرانی او هم بیگانه بود.

_ بلندش کن صدارو بچه، گفته بودم نخست وزیر صحبت کرد زیادش کن.

_ چشم آقا.

آرتین صدای رادیو را بلند کرد. شنونده ها ناگهان ساکت شدند و هر کدام کاغذ و قلم از جیب خودشان در آوردند و شروع کردند به نت برداری و شنیدن حرف های نخست وزیر. آرتین هاج و واج فقط نظاره گر اتفاقات بود.

سرانجام سخنرانی به پایان رسید و به آرتین گفتند رادیو را دیگر لازم ندارند.

_ ببخشید، من اصلا متوجه نشدم چی گفتن، اولین بار است که می شنوم با این زبان صحبت می کنند، اما شما بزرگواران تند تند نت برداری می کردین یعنی متوجه شدین چی میگفتن. میشه بگین چه خبره؟

_ برو پی کارت پسر. فقط همین. میز رو هم جمع کن.

_ چشم آقا، قصد جسارت نداشتم.

آرتین همانطور که داشت از روی میز، فنجان های خالی چای را جمع می کرد، چشمانش به یادداشت یکی از آنها برخورد کرد که نوشته بود:

_ فقط بیست روز وقت داریم سهام سوخت رو از بازار جمع آوری کنیم، قراره قیمتش بره بالا و مردم درس مقاومت یاد بگیرن.

آرتین وقتی که برگشت، به همکارش گفت:

_ موضوع داشتن ساعت و رابطه نیست همکار.

_ متوجه نشدم، یعنی چی؟

_ هیچی، بی خیال.

این داستان ادامه دارد...

داستان
۲۱
۰
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid
ای کاش تنها صدای خنده های بشر را شنیده بودم، بشری بدون جنگ، فقر، بیماری و تنهایی.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید