من تمام خود را به یکباره از دست دادم. به اندوه بزرگی باختم که برایش آماده نبودم، به فقدان عزیزانی که شیاطین پر پرشان کردند، هزاران انسانی که به کام مرگ فرو رفتند:
نَفَس آدم ها
سر به سر افسرده است.
روزگاری ست در این گوشه ی پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است.
نشاط که چه عرض کنم سهراب، اون که خیلی وقته از دست داده ایم. این روزها اوضاع از همیشه پیچیده تر شده و بهتر از همیشه فهمیدیم آنها خیلی بی رحم بودند. هر آنچه می توانستند با قربانیان کردند و به اجسادشان نسبت دادند، بدتر اینکه عده ای در این میان وکیل مدافع شیطان باقی ماندند:
لاشخورها، سنگین،
از هوا، تک تک، آیند فرود:
لاشه یی مانده به دشت
کنده منقار ز جا چشمانش،
زیر پیشانی او
مانده دو گود کبود.
دیر زمانیست که تمام نقش های این سرزمین را با دود محو کرده اند سهراب، اینقدر که خفقان گلوی همه را می فشارد:
دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
خویش را از ساحل افکندم در آب،
لیک از ژرفای دریا بی خبر.
بمانم زجر می کشم، بروم، غم دوری سرزمین مادری ام مرا درهم می کوباند. بجنگم، می میرم، نجنگم، سراسر وجودم درد می گیرد:
دارد با شهرهای گمشده پیوند:
مرغ معما در این دیار غریب است.
اشتباه نکن سهراب، نه تنها مرغ معما، آدم های این دیار، غریب ترین مردمان جهان شدند، زندگی مدت هاست به فراموشی سپرده شده، چرا که:
بی صدا آمد کسی از در،
در سیاهی آتشی افروخت.
آتشی روشن درون شب و سینه ام از این همه قساوت و بی رحمی می سوزد، از خاطراتی که محو شدند، از جهانی که تاریک تر از تمام روزهای دیگر شد:
سایه یی از سر دیوار گذشت،
غمی افزود مرا بر غم ها.
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصّه ها ساز کند پنهانی.
اونا با کشتن این همه انسان بی گناه برنده نشدند، اونا بازنده اند، اونا روحشونو خیلی وقت پیش به دست شیطان سپرده بودن، روانشون آرام نیست و به معنای واقعی کلمه، عشق رو در زندگی از دست داده اند، اونا مدت زیادیه که زندگی رو زندگی نمی کنند؛ اما مسئله اونا نیستند، ساعت عمر هیچ کس ابدی نبوده؛ مسئله سرزمینی هست که واقعا نمی دونم چرا اینقدر به تاریخ دردناکی مبتلا شده:
این خانه را تمامی پی روی آب بود.
کشتار، انکار، تفرقه، گورهای دسته جمعی، تهمت، افترا، فقر، دزدی، دسیسه و خنده های پنهانی، اینها قصه های این سرزمین هستند:
خانه را نقش فساد است به سقف،
سرنگون خواهد شد بر سر ما.
اگر روزی به ملاقات خدا رفتم، به او می گویم این سرزمین فقط یک معجزه کم داشت، چرا آنرا دریغ می کنی از ما؟ وای، قصه ی ایمانم لرزید:
تکیه گاهم اگر امشب لرزید،
بایدم دست به دیوار گرفت.
با نفس های شبم پیوندی ست:
قصّه ام دیگر زنگار گرفت.
آنچه بگذشت، نمی آید باز:
دنگ...
فرصتی از کف رفت.
قصّه یی گشت تمام.
اما من بار کلمات را در کوله بارم دارم. من همیشه به صلح اندیشیده ام. همیشه بهترین دوست من قلم بود و هم صحبت شدن با آدم ها. همیشه دوست دارم آدم ها رو به نوشیدن قهوه دعوت کنم و به حرفاشون گوش کنم و داستان هاشونو بنویسم، آخه اونا انسان هستند، در سینه قلب دارند و در دل حافظه، چطوری دلتون اومد حق حیاتشونو بگیرید؟
که خیالم رنگ هستی را به پیکرهایشان می بست.
زندگی خیلی دشوار، سخت و طاقت فرساست و من همیشه عادت داشتم با کتاب ها، آدمها، سفر ها، عکاسی، قهوه، فیلم، موسیقی و پادکست از شدت تاریکی زندگیم کم کنم؛ تا حدودی موفق بودم اما حالا دوباره همه چیز تغییر کرد، فاجعه ای که دی ماه برای مردم ایران رقم خورد، وجب به وجب این خاک و آیندگان رو به درد و اندوه فزاینده ای مبتلا کرد. شنیدم در میان گورهای دسته جمعی، آدم های زنده ای هم وجود داشتند که نفس می کشیدند. هیهات از این جماعت چریده و بدنام، قدرت چقدر راحت می تونه انسان هارو رو به هیولا تبدیل کنه:
رنگی کنار شب
بی حرف مرده است.
مرغی سیاه آمده از راه های دور
می خواند از بلندیِ بام شب شکست.
سر مست فتح آمده از راه
این مرغ غم پرست.
چه چیز شمارو مجاب کرده تا این حد بی رحم و سنگ دل و بی وجدان بمونید؟ فکر کنم انسان نیستید:
بندی گسسته است.
خوابی شکسته است.
رویای سرزمین
افسانه ی شکفتن گل های رنگ را
از یاد برده است.
بی حرف باید از خم این ره عبور کرد:
رنگی کنار این شب بی مرز مرده است.
انسانیت مرده است، شرافت مرده است، سربازان سر مست و مغرورند، گوش هایشان نمی شنود، چشم هایشان نمی بیند، دل هایشان مهر و موم شده و من واقعا واژه ای برای توصیف شان ندارم. چطوری تونستید چنین جنایتی رو مرتکب بشید؟
امواج، بی امان،
از راه می رسند
لبریز از غرور تهاجم.
موجی پر از نهیب
ره می کشد به ساحل و می بلعد
یک سایه را که برده شب از پیکرش شکیب.
و چقدر این دردها در جهان، تماشاچی خاموش دارد:
جهان آلوده ی خواب است و من در وهم خود بیدار:
چه دیگر طرح می ریزد فریب زیست
در این خلوت که حیرت نقش دیوار است
اما چیزی ته دلم لرزیده، واقعا نمی دونم اسمش رو چی باید گذاشت، ولی احساس می کنم چیزی فرای ما لرزیده، چیزی که فکر می کنم هیچ وقت اینقدر دلگیر و متعجب نبوده و آدمی به امید زنده است و اصلا قرار نیست همیشه دردمند بماند:
چشم اگر پیش رود، می بیند
آدمی هست که می پوید راه.